حاکم شرع

از روز ۲۳ بهمن ۵۷که حکومت اسلامی برقرارشده من کمافی السابق به عنوان رئیس شهربانی رامسر مشغول بکار هستم با این تفاوت که بجای مامورین پلیس از جوانان انقلابی برای حفظ نظم وتامین امنیت شهر استفاده میکنم.دونفراز روحانیون ودونفرازدبیران آموزش وپرورش هم که درکلیه تظاهرات به عنوان رهبران مردم بودند به عنوان کمیته انقلاب رامسر درشهربانی مستقر هستن.یکی از این روحانیون که تحصیلات حوزوی داره ودر تظاهرات روز عاشورا دختران دانش آموز رو که بعضی از آنها حتی روسری هم نداشتن سرظهربه خواندن نماز جماعت درخیابان وادار کرده بود.همان چند روز اول شایع میشه که ازهمکاران ساواک بوده که از طرف دادگاه روحانیت دستگیرو درقم محاکمه وخلع لباس وزندانی میشه.روحانی دوم هم که تحصیلات دانشکده الهیات داره ودبیر یکی از دبیرستانهاست به اتفاق یکی دیگه از دبیران که به مهندس معروفه برای خودشون کیا وبیائی راه انداختن.این حاج آقا روحانی دبیر خیلی علاقه داره که سوابق دایره اطلاعات شهربانی روبررسی کنه تابقول خودش ببینه میتونه بفهمه چه کسانی با ساواک همکاری داشتن یانه.وهرچه بهش میگم سوابق ساواک که درشهربانی نیست قبول نمیکنه.یک روز با حالت بر افروخته وارد اطاق من میشه ومیگه که مامور اطلاعات با ما همکاری نمیکنه.میپرسم درچه موردی؟ میگه هرچه به اومیگم کلید رمز را باز کنه تا من ببینم چی نوشته میگه نمیشه.بهش میگم حاج آقا دسته کلید توی جیبتون دارین.میگه بله. میگم لطفا نشون بدین.دسته کلید خونه اش رو از جیبش درمیاره.بهش میگم خوب حالا این رو بازکننین.با تعجب میگه جناب سرگرد این کلید درب خونه منه من اینجا چی رو باز کنم.بهش میگم خوب اون کلید رمزی هم که شما به مامور میگین بازش کن ومامور میگه باز نمیشه مثل همین کلید شماست.کلید رمز که خودش باز نمیشه باید یک رمزی باشه تا با کلید بتونن بازش کنن. وقتی خوب شرمنده میشه سرشو میندازه پائین ومیره.بعداز چند روز زیر ورو کردن مدارک اطلاعات وقتی چیزی گیرش نمیاد با چند نفر راه میافتن میرن ساواک نوشهر که مدارک اونجارو بررسی کنن.غافل از اینکه چندنفر زرنگتراز خودش قبلا مدارک رو بر داشتن وطی یک شب نامه لیست کسانی که با ساواک همکاری داشتن روافشا میکنن که اسم حاج آقا هم توی اون لیست هست.حالا دیگه حاج آقا شده مثل ماهی که افتاده توی تابه داغ و داره جلز و ولز میکنه.دائم دست به دامن این واون میشه که یک کاری براش بکنن.یکبار ازمن خواهش میکنه شما یک اطلاعیه پخش کنین که من ساواکی نیستم.بهش میگم خوب اگه من اطلاعیه بدم که شما ساواکی نیستی یعنی من میدونم چه کسانی ساواکی بودن بعد اگه پرسیدن پس چه کسی ساواکیه من چی بگم؟ آقای مهندسشون هم بعدازمدتی بعلت ارتباط با گروههای ضدانقلاب دستگیر واعدام میشه!

یک هفته بعد از انقلاب دولت موقت دستورمیده کلیه افسران ومامورین به محل خدمتشون برگردن.ازاون روز اوضاع شیر توشیر میشه.وحکومت میشه مثل حکومت حسینقلی خانی.هفته دوم انقلاب یک هیئت سه نفره از روحانیون به سرپرستی آیت الله محمدی گیلانی از طرف امام به شهرهای گیلان ومازندران میان که مسئولین کمیته ها رو منصوب کنن.وقتی به رامسر وارد میشن دونفر از روحانیون که قبلا جزو افراد کمیته نبودن رو به سرپرستی کمیته رامسر منصوب میکنن.که باعث رنجش وقهر حاج آقای دبیر میشه.بعد از یکی دوساعت که هیئت روحانیون قصد عزیمت به شهر دیگری رودارن.آقایون اعضای کمیته رامسر که خدارو شکر همه از شیفتگان خدمتند ونه تشنگان قدرت.از آیت الله محمدی گیلانی خواهش میکنن که یک نفر رو به عنوان حاکم شرع رامسر منصوب کنه.ایشان هم نگاهی به من میکنه ومیگه با تعریفهائیکه خود شما از رئیس شهربانی کردین جناب سرگرد هم علاوه براینکه عضو کمیته رامسر هستن به عنوان حاکم شرع هم انجام وظیفه میکنن.خلاصه بعداز مراسم خداحافظی هیئت به سفرشون ادامه میدن وماهم مشغول کار خودمون میشیم.

صبح روز بعد یکی از مسئولین کمیته یک جوان بیست ساله ویک نوجوان پانزده ساله رو به اطاق من میاره ویک پرونده هم میذاره روی میز من.میپرسم جریان چیه؟میگه پرونده لواطه.میگم خوب برای چی آوردی پیش من؟میگه جناب سرگرد مثل اینکه فراموش کردین شما حاکم شرع هستین.بهش میگم نه بابا حاج آقا دیروز بشوخی یک چیزی گفتن.میگه جناب سرگرد حاج آقا نماینده امام هستن با کسی شوخی ندارن.تو دلم میگم یا مسلم ابن عقیل خودت به فریادمون برس.

توی اون روزهای اول انقلاب همه آتشی شدن وتشنه خون.هرجائیکه تونستن یک مسئول بدبختی روگیربندازن درازش کردن جاهائیکه مسئولین فرارکردن ویا موردی نداشتن حالا گیردادن به لواط کاران واونها رو دراز میکنن.زیر چشم یک نگاهی میکنم به اون دوتا جوان بد بخت که الان جونشون بسته به این پرونده است.اگه من بخوام اززیر این پرونده شونه خالی کنم مثل اینه که حکم قتل هردوشون رو امضا کرده باشم.یک نگاهی به پرونده میکنم ودستور میدم که همونجا ودور از انظاربه جوان بزرگتر (فاعل) بیست ضربه وبه جوان کوچکتر (مفعول) نوزده ضربه باتوم زده ومرخصشون کنن.به مسئول کمیته هم میگم زیاد سروصدای قضیه رو در نیارن که برای شهربدنامی ببار نیاره.مسئول کمیته هم خوشحال میگه چشم.ولی همینجور داره با تعجب به من نگاه میکنه.ازش میپرسم دیگه چیه پس چرا نمیری؟میگه ببخشید فقط میخواستم بدونم چرا یکیشون بیست ضربه ویکیشون نوزده ضربه.بهش میگم آخه اون کوچیکه یک ضربه اش رو دیروز خورده!!! باتعجب میگه ولی ما که دیروز نزدیمش.با ایما واشاره بهش حالی میکنم که اون یک ضربه رو دیروز بزرگه به کوچیکه زده!!!

 فردای اون روز هم به کمیته میگم که من شرایط حاکم شرع رو ندارم. دیگه برای من پرونده نیارین.

سقوط

اسفند ۵۶ به عنوان رئیس شهربانی منتقل شدم به رامسر.یک روز قبل از عزیمت به رامسر تیمسار خطیبی رئیس شهربانی استان مازندران سرهنگ دوم مهادی که به سمت رئیس شهربانی شهسوار منصوب شده و من رو به دفترش احضار ضمن ابلاغ سفارشات لازم میگه مبین تو از امروز دیگه رئیس شهربانی یک شهر شدی یادت باشه مثل گنبد که رئیس کلانتری بودی هر روز با دادستان بازپرس و روسای ادارات درگیر نشی.از امروز زیر نظر سرهنگ مهادی رئیس شهربانی شهسوار خدمت میکنی.فردای اون روزمن وسرهنگ مهادی بطرف رامسر وشهسوار حرکت میکنیم.

سرهنگ مهادی افسربسیاربا شخصیت وانسان بسیار خوبیه.باوجوداینکه تیمسار دستورداده من زیر نظرایشون کارکنم هیچ وقت در کارمن دخالت نمیکنه هروقت به رامسر میاد به اتفاق خانم وبچه هاش میاد و وانمود میکنه برای گردش اومده.وهمیشه رفتارش دوستانه است.یادش گرامی.

فکرمیکنم اوائل تابستان ۵۷ بود که تیمسار خطیبی به اتفاق عده ای از فرماندهان گارد شاهنشاهی به رامسرمیان.در یکی از سالن های کازینو جلسه ای تشکیل میشه.شخص مرموزی که نفهمیدم از مقامات عالی رتبه وزارت امورخارجه است یا شرکت نفت ویا امنیتیه به عنوان مسئول جلسه شروع به صحبت میکنه وتوضیح میده که قراره یک کنفرانس نفتی به مدت سه روز در رامسر برگزار بشه که چهار نفر از مقامات ارشد خارجی در آن حضور دارن.ودر روز آخر شاه هم به رامسر تشریف فرما میشن ودر کاخ رامسربا مقامات خارجی گفتگوخواهند کرد.محل استقرار میهمانان در کازینو رامسر خواهد بود.چهار نفرازافسران گارد با درجه سرگردی هم معرفی میشن که هرکدام به عنوان گارد حفاظت مخصوص میهمانان خارجی انجام وظیفه کنن. مسئولیت کل برنامه هم به من محول میشه.سخنران جلسه میهمانان خارجی رو معرفی میکنه اول آقای هنری کیسینجر وزیر سابق امورخارجه امریکا دوم آقای ادوارد هیث نخست وزیر سابق انگیس سوم رئیس جمهور سابق برزیل که اسمش یادم نیست وچهارم رئیس جمهور سابق افریقای جنوبی که اونهم اسمش یادم نمیاد.مسئول جلسه درپایان لیست دقیق برنامه های شرف یابی مهمانان خارجی رو به من و افسران گارد میده.وقتی به دفترکارم برمیگردم ونگاهی دوباره به لیست مهمانان خارجی میندازم خیلی برام عجیبه، هر چهار نفرمهمانان خارجی ازمقامات سابق هستن وهیچکدام در حال حاضر شغل مشخصی ندارن.یک نکته مبهم دیگه اینه که در این سه روزهیچیک ازمقامات ارشد شرکت نفت حضور ندارن.برنامه طبق جدول پیش بینی شده انجام میشه روز سوم شاه هم به رامسرمیاد ودرکاخ رامسر مستقر میشه. آقای انصاری رئیس شرکت نفت هم آمده ولی هیچ نقشی در مذاکرات نداره.میهمانان از کازینو بااسکورت به کاخ میان. دیدارشاه با مهمانان چند ساعت طول میکشه. یک دیدار خصوصی هم درآخر کیسینجرباشاه داره بعدش هم خلاص.همه چیز تموم میشه وهمه میرن دنبال کارشون.نکته خیلی جالب وعجیب اینه که درمورد این به اصطلاح کنفرانس نفتی نه در رادیو وتلویزیون صحبتی میشه ونه در روزنامه ها در این مورد چیزی نوشته میشه. (به نظر میرسه این گروه برای راضی کردن شاه به ترک سلطنت به ایران آمده بودن).

نیمه تابستان پنجاه وهفته که کم کم دامنه درگیریها انقلاب به شهرهای شمال کشیده میشه.یک روزسرهنگ مهادی رئیس شهربانی شهسوارتلفن میزنه و میگه عده ای در مسجد جمع شدن وممکنه شهر شلوغ بشه. بلافاصله بیست نفر مامور ویک افسر به شهسوار اعزام میشن.نزدیک غروبه که از بیمارستان رامسر خبر میرسه دونفر جوان که درشهسوار در اثر اصابت گلوله مجروح شدن رو به بیمارستان منتقل کردن.بلافاصله به بیمارستان میرم.میبینم یکیشون فوت کرده دومی هم که گلوله به زیر گلویش خورده داره خروخرمیکنه و وضعش وخیمه.بعدهم خبردارمیشم یک خانمی هم تیر خورده وبه درمانگاه سادات محله مراجعه کرده.باسرهنگ مهادی تماس میگیرم وجریان رو بهش میگم. میگه تیر خورده ها مال شهسوار نیستن حتما از جای دیگری اونهارو آوردن.شب که مامورین اعزامی بر میگردن میگن شهر شلوغ شد ومامورین تیراندازی کردن وعده ای مجروح شدن.ازهرکسی میپرسم چه کسی دستور تیر اندازی داد هیچکس نمیدونه.میپرسم جناب سرهنگ کجا بود میگن توی دفترکارش بود.صبح فردا از بیمارستان خبر رسید جوان مجروح دوم هم فوت کرده.خلاصه طبق آماری که ما داشتیم چهار نفر کشته شده بودن.تعداد مجروحین چون همه فرارکرده بودن معلوم نبود.البته روزنامه ها اعلام کردن چهل نفر کشته شدن وصدها نفر مجروح. همون روز تصمیم گرفتم که چنانچه در رامسر شلوغ شد مامورین بدون حضور خودم به جائی اعزام نشن.

اول مهر۵۷ من سرگردشدم.سرهنگ مهادی هم به دانشگاه پلیس رفت. سرگردی که یکسال از من ارشدتره ومن ازاین به بعد اونو مارمولک خطاب میکنم بجای سرهنگ مهادی میاد.مارمولک که همه خدمتش توی اداره ضد اطلاعات بوده واز پلیس بودن فقط گزارش دادن علیه افسرها رویاد گرفته.

فکر میکنم اوائل پائیزه یک روز خبر میرسه عده ای توی مسجد شهر جمع شدن وممکنه بخوان بریزن تو شهر.منهم بدون مامور وبدون اسلحه میرم تومسجد. میگم شماها چی میگین؟ همه نگاه میکنن وکسی حرفی نمیزنه.بالاخره یکی از ریش سفیدها میگه جناب سرگرد شما بفرمائیدبراشون صحبت کنید.من تا میام ببینم اوضاع چه خبره راه رو باز میکنن ومن ناخواسته هدایت میشم پای منبر مسجد.حالا هی تعارف میکنن بفرمائید بالای منبر.من که درمقابل عمل انجام شده ای قرارگرفته بودم وهیچوقت سخنران خوبی نبودم میگم بالای منبر جای بزرگانه واهل منبر منهم که سنم از بیشتر شماها کمتره اهل منبر هم نیستم از همین پائین منبر حرفمو میزنم.بعد خودم هم نفهمیدم چی شد.میگفتن که من حدود بیست دقیقه براشون صحبت کردم.ظاهرا همه مرید من شده بودن بعد همه به آرامی از مسجد خارج میشن.وقتی از مسجد میام بیرون وسوار ماشین میشم هرچی فکر میکنم که چی شد ومن چی گفتم که جماعت بی سر وصدا رفتن دنبال کارشون حتی یک کلمه هم یادم نیومد.باخودم گفتم لابد این از خواص منبر مسجده که سخنران خودش نمیدونه چی گفته ولی پا منبریها همه حرفهاشو دربست قبول میکنن.از اون روز به بعد رابطه مردم شهر با من بصورت عجیبی در میاد.درحالیکه اعتصاب ها همه جارو گرفته کمبود بنزین ونفت وگاز کاملا محسوسه ومردم به زحمت میتونن این اقلام رو پیدا کنن. هر روزعده ای از جوانان شهر برای من نفت وبنزین میارن تا گاز میاد تموم بشه یک کپسول دیگه جلوی در خونه است.

فکرمیکنم اواخرپائیزه یکروز درشورای تامین منطقه که درفرمانداری شهسوارتشکیل شده بود.مارمولک برای تخریب من با تمسخر عنوان میکنه که مبین رفته توی مسجد وبرای مردم سخنرانی کرده.وقتی باعکس العمل سرهنگی که فرماندار نظامی شهسوارشده بود مواجه میشه که میگه خوب چه ایرادی داره جا میزنه.حتی سرگردی که رئیس ساواک منطقه بود بهش میگه خوب سرگرد مبین خیلی کار خوبی کرده شما چرا نمیرین با مردم ازنزدیک حرف بزنین.میگه من جرات اینکار رو ندارم.تازه مارمولک متوجه میشه که همیشه سوسه اومدن برای دیگران موثر نیست بعضی وقتها باعث شرمساری خودطرف هم میشه.

هرچی میریم جلوتر وضع بدتر میشه مرکز نشین ها مثل اینکه قاطی کردن دستورات ضد ونقیض وعجیب غریب هر روز میرسه.یکروز میگن اگه درگیرشدین تیراندازی هوائی کنین.فرداش میگن از کمر به پائین بزنین دوروز بعد میگن باگلوله پلاستیکی بزنین.خلاصه مارو حسابی عصبی کردن.منهم برای فرارازاین فشارهای عصبی تا میبینم دارم جوش میارم میرم تو خونه که جنب شهربانیه میشینم آهنگهای ملایم ریچارد کلیدرمن رو گوش میدم.که بهم آرامش میده.ولی باتوجه اینکه آماده باش های طولانی اعصاب مامورین رو هم بهم ریخته وباخبر میشم چند نفرازمامورین که ذاتا ناراحت هستن مدام بگوش بقیه مامورین زمزمه میکنن که اگه رئیس بذاره ما چندنفراز این تظاهرکنندگان رو دراز کنییم بقیه میرن دنبال کارشون دائم نگرانم که نکنه اونها کاردست خودشون وبقیه بدن.

یکروز اعلام میشه ارتشبد ازهاری شده نخست وزیرحکومت نظامی.ازمرکز به فرمانداریها دستور میدن که رهبران گروه های مخالف وموافق دولت به فرمانداری دعوت بشن وبه اونها گفته بشه از امروز حکومت نظامیه هرکسی قصد اخلال نظم داشته باشه بشدت مجازات میشه.فرماندار هم طبق دستورعده ای رو به فرمانداری دعوت میکنه.جلسه تشکیل میشه.فرماندار ازیکی از موافقین میخواد صحبت کنه.آقای موافق پیشکار شاهپور غلامرضا در رامسره شروع میکنه نغمه مخالف خوندن که باعث خنده حاضرین میشه.فرماندار که تازه به رامسر اومده وقتی میبینه موافق هم داره با مخالفین هم صدائی میکنه میاد حرف اون روقطع کنه وخودش صحبت کنه مخالفین شروع میکنن به سروصدا کردن که اصلا شما کی هستین.ما توی این شهر فقط رئیس شهربانی رو میشناسیم وبس.خلاصه من مجبور میشم دخالت کنم اون روز هم خودم نفهمیدم چی گفتم که جلسه بخوبی برگزار شد ومردم قبول کردن که فعلا تظاهرات نکنن.چند روز بعد که ارتشبد ازهاری شروع کرد به چرت وپرت گوئی وآبروی همه نظامی ها روبرد و مردم فهمیدن نخست وزیر توخالیه دوباره درگیریها شروع شد.

یک روز دستور مسخره عجیبی از مرکز اومد مبنی براینکه چنانچه مردم خواستن مجسمه شاه رو پائین بکشن شما با خواهش وتمنی سعی کنین مانع کارشون بشین ولی اگر دیدین زیربار نمیرن با اونها درگیر نشین.من همون روز فهمیدم که کار تمومه.حالا ما از بدبختی تو شهر به اون کوچکی بجای یک مجسمه دوتا مجسمه داریم.یک مجسمه بتونی رضاشاه که وسط یک حوض درداخل باغ جلوی هتله ویک مجسمه بزرگ برنزی شاه که وسط میدان شهر جلوی شهربانیه.من که با خوندن این دستور شوکه شده بودم تماس میگیرم با مرکز که این دستور یعنی چی خوب لااقل اجازه بدین ما خودمون مجسمه رو بیاریم پائین که درگیری پیش نیاد.خلاصه انقدر موی دماغشون میشم که دراین مورد دستورالعمل دیگری صادرمیشه که هرطور خودتون صلاح میدونین عمل کنین.خوب حالا من یک حرفی زدم وموندم چیکار کنم.وباتوجه به اینکه تمام دستوراتی که محرمانه وبصورت رمزبما میرسید انقلابیون یکساعت زودترخبردار میشن!!! باید هرچه زودتر اقدام کنم.خوب ما که تورامسر جرثقیل نداریم.دست به دامن شهربانی های اطراف میشم که یک جرثقیل برای ما بفرستن.جواب میاد بعلت نا امن بودن جاده ها هیچ کدام از جرثقیل دارها حاضرنیستن بیان رامسر.بفکرم رسید با استفاده از ماشین آتش نشانی این کار روانجام بدم.تا من بیام مقدمات کار رو فراهم کنم ساعت شده دوازده شب. شهربانی های همجوار مجسمه رو آوردن پائین و کارشون تموم شده ما تازه اول کاریم.از مجسمه رضاشاه شروع میکنیم.خوب مجسمه وسط یک حوض بزرگه.میگم مقداری الوار از شهرداری بیارن.نیمی از سطح حوض که قراره از اون طرف مجسمه رو بپائین بکشیم رو با الوار میپوشونیم.هرچی تشک کشتی وژیمناستیک هم توی سالن ورزش هست میارن وپهن میکنن روی الوارها یک نفر از مامورین آتش نشانی میره بالای سکو وکابل فولادی رو میبنده به مجسمه وقراره راننده کامیون آتش نشانی خیلی آرام حرکت کنه که مجسمه بر روی تشکها بیافته.همه اقداماتی که به عقل ناقصم میرسید انجام دادیم. همه آماده ایم راننده حرکت میکنه مجسمه تکونی میخوره وکج میشه تا راننده میاد بجنبه مجسمه روی پایه مدور خودش چرخی میخوره وبجای اینکه از این طرف بیافته روی تشکها از اون طرف میاد پائین سر مجسمه میخوره به لبه سنگی حوض وکنده میشه میافته کنار حوض وخود مجسمه هم میره ته حوض.بفرما حالا بیا درستش کن همه چشم دوختن به من که باید چیکار کنیم.وقتی میبینم ما با این همه تشکیلات نمیتونیم مجسمه رو از تو حوض در بیاریم میگم که مردم هم بادست خالی از عهده این کار بر نمیان بعد هم مجسمه بدون سر به دردشون نمیخوره.ساعت شده دو بعداز نیمه شب وتازه ما یک مجسمه دیگه هم داریم.سر مجسمه رو ورمیداریم حرکت بسوی مجسمه دوم. خوب مجسمه اولی چون وسط باغ بود کسی متوجه نشد.ولی مجسمه شاه وسط میدون شهره وباوجود اینکه دیر وقته حدود دویست نفری جمع شدن ومن خدا خدا میکنم در گیری بوجود نیارن. خوشبختانه وقتی متوجه میشن ما میخواهیم مجسمه روپائین بیاریم آرام ایستادن وتماشا میکنن.خلاصه چه درد سرتون بدم با هزار بدبختی ومکافات مجسمه دوم رو هم که از اولی بزرگتر وسنگینتر بود پائین میاریم وبا کمک مردم وخواباندن ان روی چند نردبان به داخل شهربانی میبریم.ساعت چهارونیم صبح بود که گزارش فتح خیبر رو به مرکز ارسال میکنم ومیرم که یکساعتی کپه مرگم روبذارم.

اوائل دی ماه ستوان جوانی که اهل ارومیه است وزن ودوتا بچه داره به رامسر منتقل میشه.ازش میپرسم این موقع سال که وقت نقل وانتقالات نیست توروبرای چی منتقل کردن.میگه من دربوکان رئیس کلانتری بودم که منتقل شدم به شهر خودم رضائیه توی مرخصی انتقالی بودم که رئیس شهربانی بوکان از من خواهش کرد من دوروز بجایش خدمت کنم منهم قبول کردم از بدشانسی من توهمون دوروز شلوغ شدو مامورین تیراندازی کردن که دونفر کشته شدن وچون رئیس شهربانی استان میترسید کردهای بوکان به من وزن وبچه هام صدمه ای بزنن من رو منتقل کرد به مازندران.باخودم گفتم گرفتاری خودمون کم بود حالا باید مراقب این بدبخت وزن وبچه هاش هم باشم.یک اسم مستعار براش انتخاب کردم وبهش گفتم کمتر ازمنزلش خارج بشه.

فکرمیکنم دی ماهه که دیگه موج انقلاب سراسرکشور روگرفته یک روز نزدیک غروب خبر میرسه عده ای درخیابان اصلی رامسر جمع شدن ودارن شعار میدن خودم تنها میرم در محل میبینم حدود دویست نفر از جوانها به تقلید از شهرهای دیگه راه افتادن هی پا میکوبن به زمین وشعار میدن.برمیگردم شهربانی.سرگرد مارمولک رئیس شهربانی شهسوار تلفن میزنه ومیگه چرا کاری نمیکنی بهش میگم به تو مربوط نیست تو اگه خیلی زرنگی شهر خودتو نگهدار.اونهم زنگ میزنه به مرکز استان که شهر رامسر شلوغه ومبین هیچ کاری نمیکنه واونهارو میاندازه به جون ما. ازشهربانی استان هم انقدر فشار میارن تا بالاخره برای اولین بار مجبورمیشم مامورین شهربانی وبیست نفر سرباز ویک استوار ژاندارمری که از استان خراسان بعنوان نیروی کمکی آمده بودن روبه خیابان ببرم.قبل از حرکت آخرین توصیه راهم به مامورین میکنم که هیچکسی حق تیراندازی نداره مگر اینکه من بهش دستوربدم.وقتی به محل میرسیم جوانان که به آرامی مشغول شعاردادن هستن بمحض دیدن مامورین حالت تهاجمی میگیرن وباپرتاب سنگ به مامورین حمله میکنن.یواش یواش تعداد جمعیت زیادتر میشه وشروع میکنن به آتش زدن لاستیکهای فرسوده وراه رو بکلی میبندن.ماهم که قصد تیراندازی بطرف مردم رو نداشتیم فقط مراقبیم که سنگهای پرتاب شده بهمون اصابت نکنه.یک بطری نوشابه هم بطرف من پرتاب میشه که درچندقدمی من بزمین میخوره وقتی دوسه نفر ازمامورین در اثر اصابت سنگ مصدوم شدن ومن حس کردم ممکنه مامورین از کنترل خارج بشن بخصوص استوار ژاندارمری که آدم بسیار ناراحتی بود ومرتب بیخ گوش من میخوند که رئیس شما اگه اجازه بدین دوتاشون رو بندازیم بقیه فرارمیکنن.در یک لحظه تصمیم میگیرم مامورین رو به شهربانی برگردونم.خلاصه همه مامورین سوار ماشین شده وخودم هم که به کامیون آتش نشانی آویزان شدم برمیگردیم به شهربانی.هرچقدر از مرکز استان تماس میگیرن دیگه جواب نمیدم. مردم رامسر هم که از بس که مردم شهرهای مجاور بهشون گفته بودن بی عرضه دیگه عقده ای شده بودن بعدازاینکه خوب کرمشون رو ریختن.ساعت یک بعداز نیمه شب رفتن خونه هاشون.منهم فقط پایان ماجرا واینکه دست آخر همه رفتن پی کارشون رو به مرکز گزارش کردم وخلاص.

فردای آن روز درمحله رمک رامسر مردم جمع میشن وراه رو میبندن.ابتدا من دخالتی نمیکنم ولی باز طبق معمول سرگرد مارمولک انقدر بمرکز زنگ میزنه وازمرکز هم انقدرفشار میارن که مجبورمیشم دوباره مامورین رو به محل ببرم صدبار به همه تاکید میکنم هیچ کس حق تیراندازی نداره مگراینکه من شخصا اسمش رو صدا کنم و بهش دستورتیراندازی بدم.وقتی به محل تظاهرات میرسیم با فاصله زیادی از مردم مامورین رو از ماشینها پیاده میکنم به یکی ازمامورین بابردن اسم میگم یک تیر هوائی شلیک کنه بلافاصله استوار مسنی که اصولا آدم ناراحتیه با اسلحه کمری خود دوتیر بطرف مردم شلیک میکنه که خوشبختانه بعلت اینکه فاصله زیاده به کسی اصابت نمیکنه. (والا اسم من هم به لیست محاربین با خدا که اوائل انقلاب اعدام شدن اضافه شده بود) .وقتی میبینم بیرون آمدن ما جز خراب تر کردن اوضاع نتیجه دیگه ای نداره دستورمیدم کلیه مامورین به شهربانی برگردن.هرکسی هم که تماس میگیره جواب نمیدم. مردم هم وقتی خوب آتش بازیشون رو میکنن وخسته میشن میرن خونه هاشون ساعت یک صبح هم فقط خاتمه ماجرا رو به مرکز گزارش میکنم.

بعد از این دوشب که مردم رامسر خوب کرم خودشون رو ریختن ودیگه از طرف مردم شهرهای همجوار به بی غیرتی متهم نمیشن وفهمیدن که من قصد درگیری با اونها روندارم دوباره آرام میشن وروابط من با مردم مثل سابق دوستانه میشه.تاروزبیست ودو بهمن هم هروقت درشهرهای دیگه تظاهرات هست مردم رامسر مثل دسته های عزاداری بطور منظم درخیابان تظاهرات میکنن ومن به اتفاق مامورین راهنمائی درنزدیکی آنها هستیم بعدهم آرام متفرق میشن.

امروزبیست ودو بهمنه و خبرهای ناجوری از رادیو وتلویزیون پخش میشه.دررامسر همه چیز آرامه.و از دستورات گوناگون وگاهی گیج کننده هم خبری نیست.هرچقدرسعی میکنم باتهران یا مرکزاستان تماس بگیرم نمیشه وکسی گوشی رو برنمیداره بیسم هم ازکار افتاده.از شهرهای دور ونزدیک خبر میرسه که مردم به شهربانی ها حمله کرده وتعدادی از افسران ومامورین کشته شدن. بالاخره ساعت دوازده شب سرگردعلوی رئیس اطلاعات استان روکه از دوستان هم دوره منه توی منزلش گیرمیارم وازش میپرسم چه خبر؟ میگه توکجا هستی میگم خوب توی شهربانی.میگه تمام شهربانیها ی استان سقوط کرده افسران ومامورین یا فرارکردن یا دستگیر شدن در گرگان هم بیست نفرافسر ومامور بدست مردم کشته شدن همه چیز تموم شده تهران هم سقوط کرده ومثل اینکه فقط تو موندی. توهم که تاحالا خودت خوب مدیریت کردی شهربانی رو تحویل بده به کمیته.میگم کمیته کیه. میگه اونها خودشون میان سراغت.بعدهم خبرمیرسه شهربانی شهسوارهم بدست انقلابیون افتاده وسرگرد مارمولک هم فرارکرده.مردم ریختن توی منزلش وهمه چیز رو خورد کردن.وستوان حمزه لوئیان رئیس اطلاعات شهسوارهم دستگیرشده.

 حدود ساعت دوازده ونیم شبه خبر میرسه عده ای به پاسگاه ژاندرمری رامسر حمله کرده وتعدادی از اسلحه های اونهارو بغارت بردن. باتفاق ستوان یکم زوار رئیس کلانتری راه میافتیم بطرف پاسگاه ژاندارمری که نزدیک بازار رامسره.هیچگونه رفت وآمدی در شهر دیده نمیشه. دربین راه در چند محل عده ای از جوانان آتشی روشن کرده وبا گذاشتن مانع راه رو بستن وقتی منو میبینن راه رو بازمیکنن ومارد میشیم نزدیک پاسگاه ژاندارمری که میرسیم میبینم عده زیادی پاسگاه ژاندارمری رو محاصره کردن ودارن شعار میدن"مهمات اگه بیرون نیاد مسلسلها بیرون میاد" رئیس کلانتری میگه رئیس بیاین برگردیم خیلی خطرناکه.همونجا پیاده میشم. به رئیس کلانتری میگم تو برگرد شهربانی.وقتی به پاسگاه نزدیک میشم مردم راه رو بازمیکنن میرم جلو میبنم رئیس پاسگاه ژاندارمری که ستوانیکم جوانیست داره گریه میکنه وقتی چشمش بمن میافته دلگرم میشه که بالاخره یکنفر به کمکش اومده میگه جناب سرگرد بیشتر اسلحه هارو بردن حالا مهمات رو هم میخوان من بدبخت شدم درجه هام رفت.میکشمش کنار وبهش میگم نگران نباش همینقدر که زنده ای شکر کن وبهش میگم کار تموم شده وتهران هم سقوط کرده پاسگاه رو بهشون تحویل بده وبرو.بعد به دونفراز رهبران جمعیت هم میگم پاسگاه روتحویل میگیرین وتمام اسلحه هائی روهم که بردن بیرون میارین توپاسگاه که تحت نظر خودتون باشه.تااین جریانات طی میشه ساعت شده چهار صبح میگم خوب من ماشین ندارم منو برسونین شهربانی میبینم هی من و من میکنن میگم دیگه چی شده میگن آخه جناب سرگرد ما میخواهیم بیائیم شهربانی رو هم بگیریم تمام شهرها شهربانی رو گرفتن فقط ما موندیم.بهشون میگم نترسین من شهربانی رو نمیخورم الان هم از خستگی دارم میمیرم. شهربانی باشه برای ساعت هشت صبح فردا.بعد منو باماشین میرسونن شهربانی.دستور میدم تمام اسلحه ها رو از مامورین بگیرن وهیچکسی مسلح نباشه.بعد میرم خیر سرم کمی بخوابم.

ساعت هشت صبح بیست وسوم بهمن سال پنجاه وهفته وقراره آخرین شهربانی هم توسط انقلابیون فتح بشه. اصلا حال خوبی ندارم.ازیک طرف ازاینکه خوشبختانه باعث کشتن کسی نشدم ته دلم راضیه ولی ازطرفی ازاین بلاتکلیفی که هیچ وقت درزندگیم نداشتم دچاراسترس شدم.خسته از بیخوابی های این چندماه اخیر انگار همه انرژیم تموم شده وحال خودم رو نمیفهمم.درست سرساعت هشت صبح سروکله انقلابیون پیدا میشه یکی از مامورین خبرمیده عده ای دارن ازدیواربیمارستان وارد شهربانی میشن.میرم با عصبانیت دادمیزنم سرشون که این خراب شده در داره درش هم بروی همه بازه کسی هم که اسلحه نداره اینکار شما یعنی چی.که همه شرمنده میشن وبرمیگردن.عده ای هم میرن خونه منو محاصره میکنن ظرف چند دقیقه محوطه شهربانی مملو میشه از جمعیت که خوشبختانه تحت کنترل سران قوم هستن. نگاه میکنم به افسران ومامورین همه رنگ پریده ونگران از آینده منتظرن ببینن تکلیفشون چیه.سران قوم میان تو اطاق من ومیگن خوب جناب سرگرد حالا ما چیکار کنیم.بهشون میگم ازمن میپرسین چیکارکنین.مگه شماها نمیخواستین رژیم سرنگون بشه وخودتون قدرت رو بدست بگیرین خوب بسم الله بفرمائید این شما واینهم قدرت هرکاری دلتون میخواد بکنین.میگن نه جناب سرگرد ما شما رو قبول داریم اون شب تظاهرات یادتونه یک بطری بطرف شما پرتاب شد میگم آره میگن اون بطری کوکتل مولوتف (نوعی بمب دست ساز) بودکه از طرف گروه های چپی بطرف شما پرتاب شد که خوشبختانه عمل نکرد از اون شب به بعد بچه ها نسبت به شما ارادت بخصوصی پیدا کردند.بعدهم میگن ما میدونستیم که هروقت خاله شما از تهران زنگ میزنه به شما سفارش میکنه مراقب مردم شهر باشید!!! تازه میفهمم که تمام این مدت تلفن شهربانی تحت کنترل آقایون بوده بعد هم میگن ولی ما افسرها ومامورین رو قبول نداریم.میگم میفرمائید من به تنهائی همه کارهای شهربانی رو انجام بدم.میگن نه شما افسران ومامورین روبفرستین برن هرچقدر نیرو خواستین ما در اختیارتون قرارمیدیم.منکه دیگه فکر چنین چیزی رو نکرده بودم موندم مردد که چیکار کنم. قبول کنم یا نه.وقتی میبینم خوشبختانه تا اون لحظه هیچ حادثه بدی پیش نیامده بالاخره دلم رو میزنم به دریا وقبول میکنم به شرط اینکه راننده و دونفر از مامورین وارد کلانتری ودونفر از مامورین راهنمائی هم بمونن که موافقت میکنن. میرم به مامورین میگم تاامروز بحرفم گوش کردین وخداروشکر همگی سالم هستین.فعلا برگردین به منزلتون تا بعد ببینیم چه پیش میاد.به ستوانیکه تازه آمده بود واز ترس وفشارعصبی رنگ به چهره نداره هم میگم تقاضای بیست روزمرخصی کنه وبره هرجائی که فکرمیکنه براش امن تره.تا بعد ببینیم خدا چی میخواد.

نزدیک ظهره تمام افسران ومامورین شهربانی بجز پنج نفر رفتن.ازطرف سران انقلابیون که حالا اسمشون شده کمیته انقلاب تعداد حدود۱۵۰ نفز از جوانهای انقلابی در اختیار من قرارگرفتن که با دردست گرفتن اسلحه در اطراف شهربانی وسایر نقاط حساس شهر مشغول پاسداری هستن.

وبدین ترتیب آخرین سنگر رژیم شاهنشاهی هم سقوط میکنه.

 

 

خواستگاری

یکی از روزهای سال ۵۵ جلوی شهربانی گنبد دارم قدم میزنم خانم تنومندی حدود چهل ساله در حالیکه کالسکه بچه اش رو هول میده بطرفم میاد و سلام میکنه.

سلام جناب سروان.

سلام خانم بفرمائید.

من خواهر خانم فلانی هستم.

من خانمی به این اسم نمیشناسم.

اوا جناب سروان چطور نمیشناسین ایشون هر روز چند بار از جلوی شهربانی رد میشه وشما رو میبینه.

خوب خانم هر روز چند هزار نفر از اینجا رد میشن من که اسم همه رو نمیدونم.حالا شما امرتون رو بفرمائید.

میخواستم بپرسم نظر شما در مورد خواهرم چیه؟

خواهرتون تو کلانتری پرونده داره؟

وا خدا مرگم بده نه جناب سروان!!

اگه اومدین در مورد آزمایش رانندگی خواهرتون سفارش کنین من هیچ کاری نمیتونم براتون انجام بدم.

نه خواهرم دو ساله گواهینامه گرفته.

پس چی؟ جائی میخواد استخدام بشه از ما نظر خواستن؟

نه خدا رو شکر الان دو ساله توی فلان کارخونه کار میکنه.

منکه دیگه حوصله ام سر رفته میگم: پس خانم درست حرف بزنین من ببینم چی میگین.

میخواستم در مورد ازدواج خواهرم با شما نظرتون رو بپرسم.

من که اصلا فکرش روهم نمیکردم یک نفر تو خیابون ازم چنین سئوالی بکنه کمی جا میخورم و میپرسم.:

کسی از طرف من آمده خواستگاری خواهر شما؟

نه جناب سروان حالا شما چرا عصبانی شدین من نمیخواستم شمارو ناراحت کنم.چون خواهرم ازشما خوشش اومده فقط میخواستم نظر شما رو بدونم.

من که اصلا دلم نمیخواست این گفتگو ادامه پیدا کنه برای اینکه آب پاکی رو رو دستش بریزم و خیالش رو راحت کنم بهش میگم.:

ببینین خانم محترم من خواهر شما رو نمیشناسم وچون فعلا قصد ازدواج با هیچ دختری رو هم ندارم بهتره دور من یکنفر رو خط بکشین.

پس حالا من به خواهرم چی بگم؟

نه خیر مثل اینکه این خانم به این سادگیها دست بردار نیست.هرچی من میگم اون باز حرف خودشو میزنه.بهش میگم:

خانم محترم شما اصلا به خواهرتون نگین که با من صحبت کردین. بگین در مورد من تحقیق کردین.همه میگن این یارو به درد زندگی نمیخوره تا بحال چند تا دختر رو هم بدبخت کرده.خلاصه هرچی دلتون میخواد درمورد من بدگوئی کنین که از فکر ازدواج با من بیاد بیرون.فقط ازتون خواهش میکنم در این مورد دیگه پیش من تشریف نیارین.

وقتی اون خانم خدا حافظی کرد ورفت نفس راحتی کشیدم با خودم گفتم اینجا اگه میگن خاکش دامن گیره بخاطر اینه که دخترهاش دامن گیرهستن.

ولی امروز که فکر میکنم بخودم میگم طفلک دختره وخواهرش عجب آدمهای روشنفکری بودن.بجای اینکه بشینن توخونه چشم بدوزن به در که یک نفر بیاد خواستگاریشون اگر ازکسی خوششون اومد خودشون راه میافتن میرن پیشنهاد ازدواج میدن.بقول معروف تیریست درتاریکی.اگه شدچه بهتر.اگر هم نشد چیزی رو از دست نمیدن.

غسل شب زفاف

سال 1332 عروسی یکی ازبستگان بود.آقا داماد که امروز بزرگ خاندانش بحساب میاد جوانی بود 22ساله شوخ طبع و بذله گو.دراکثر برنامه های رفتن به پیک نیک ومسافرتهای دسته جمعی خانوادگی یک پای اصلی بود ومعمولا وظیفه مادرخرج ومقسم هم رو بعده میگرفت. البته ایشون هم مثل بقیه آدمها این روزها اخلاق ورفتارش کمی همچین بفهمی نفهمی عوض شده!!!

فصل تابستان بود ومراسم جشن عروسی درحیاط منزلشون برگزار میشد.روی حوض وسط حیاط رو با الوار پوشانده وبرای اجرای مراسم رقص روحوضی آماده کرده بودن. بقول امروزیها استیج درست کرده بودن.خلاصه تا ساعت 2صبح مراسم بزن وبکوب برقرار بود.البته من چون اون زمان 10ساله بودم حدود ساعت 12 شب دیگه چپه شدم وخوابم برد ومراسم دست به دست دادن عروس وداماد رو ندیدم!

صبح روز بعد میز وصندلیهای توی حیاط رو جمع کرده بودن ودیگهای مسی بزرگ رو هم شسته بودن وروی الوارهای حوض دمر کرده بودن.حدود ساعت 10 صبح بود که آقا داماد شاد وشنگول انگار که از فتح خیبر برگشته از حجله گاه خارج شد وهوس کرد آبی به تن وبدنش بزنه.درحقیقت میخواست غسل شب زفاف رو بجا بیاره!!!!خلاصه با کمک چند نفراز جوانها الوارهای روی حوض روکمی جابجا کردن وآقا داماد درمیان هیاهوی بچه ها از یک گوشه ای وارد حوض شد ویکراست رفت زیر الوارها.حدود یک دقیقه گذشت واز آقا داماد خبری نشد همه به تکاپو افتاده بودن که یک کاری بکنن.برای برداشتن الوارها اول باید تمام دیگهای مسی رو از روی الوارها جمع میکردن که اینکار زمان زیادی رو میخواست وممکن بود کار ازکار بگذره.درحالیکه اضطراب ودلهره برجمع حاکم شده بود ناگهان دیگهای مسی روی حوض با صدای دلنگ و دلونگ به اطراف پراکنده شد وآقا داماد درحالیکه تقریبا کبود شده بود سرفه کنان از لای الوارها بیرون اومد.خلاصه نزدیک بود آقا داماد شهید راه غسل شب زفاف بشه که خوشبختانه بخیر گذشت.

سالها ازاین جریان گذشت.حدود 25 سال پیش شبی به اتفاق همون آقا داماد وچند نفر دیگه منزل یکی از دوستان میهمان بودیم.صحبت از ماجرای اونروز پیش اومد ومیزبان داشت با آب وتاب فراوان خاطره اون روز رو تعریف میکرد وتوضیح میداد زمانیکه آقا داماد زیر الوارها گیرافتاده بوده چه لحظات اضطراب آور وسختی بر حاضرین حکم فرما شده بوده.وهمگی دعا میکردن که برای آقا داماد اتفاق ناگواری رخ نده.یکی از دوستان که کنار من نشسته بود آهسته ازمن پرسید مگه ایشون هم اونروز اونجا حضور داشته که جریان رو اینقدر باسوزوگداز تعریف میکنه؟ بهش گفتم بله ایشون مثلا برادرعروس خانم بودن.البته چون اون زمان بچه بوده نفهمیده بوده که آقا داماد شب قبلش چه خواهری ازش.....! وگرنه دعا میکرد هرگز سالم از زیر الوارها بیرون نیاد!

موبایل

اواسط اسفند 93 یکروزحدود ساعت سه بعد از ظهر جلوی تلویزیون نشسته بودم و داشتم چرت میزدم.خواب دیدم توی پارک درحال قدم زدن هستم.ضمن عبور از کنار یکی از نیمکت های پارک دیدم یک گوشی آیفون روی چمن ها افتاده و کسی هم اون دور واطراف نیست!بلافاصله گوشی رو برداشتم.راستش دروغ چرا اولش خیلی خوشحال شدم وبخودم گفتم چون خدا دیده گوشی من خراب شده این گوشی رو برای من فرستاده. شاد وشنگول برگشتم بطرف خونه.چندقدمی که رفتم از طرف وجدان ندا اومد که چی چی رو خدا فرستاده این گوشی مال یک آدم حواس پرته که بیچاره گوشیش ازجیبش افتاده ومتوجه نشده.باید بگردی صاحبش رو پیدا کنی.توی شیش وبش بودم که دعوت شیطان رو لبیک بگم وگوشی روبزنم تورگ یا طبق فرمایش وجدان بگردم صاحب گوشی رو پیدا کنم که همین موقع چرتم پاره شد واز خواب پریدم. میگن شتر درخواب بیند پنبه دانه!!چند روزی این خواب کوتاه مثل خوره افتاد بجون ما.هر روز صبح که میرفتم پارک پردیسان پیاده روی چشم ودلم دنبال یک گوشی بی صاحب میگشت.تا اینکه یک روز بخودم گفتم مرد حسابی مگه یک گوشی چقدر ارزش داره؟آرزوی دست نیافتنی داشتن اتومبیل چند صد میلیونی وویلای چند میلیاردی که نداری. برو یک میلیون بده یک گوشی نو بخر و چشم ودلت هم دنبال گوشی کسی نباشه وخواب موبایل جامونده مردم رو هم نبین!

یک روز به اتفاق آرش وکیارش خواهر زاده هام رفتیم پاساژ گلستان نمایندگی سامسونگ.فروشنده که یک دختر خانم خوشگلی بود مدلهای مختلف گوشی رو بهمون نشون دادوشروع کرد بتوضیح دادن درمورد اونها.من که اول به نیت خرید گوشی تا حداکثر یک میلیون تومن وارد فروشگاه شده بودم یک دفعه جو گیر شدم وزد بسرم وبهش گفتم ببین خوشگل خانم من هیچی ازاین حرفها که گفتی حالیم نشد فقط میخوام یک گوشی بمن بدی که کلاس من رو ببره بالا!!خانم خوشگله هم گرونترین وجدیدترین گوشی روز سامسونگ رو به ما پیشنهاد داد. وقتی قیمت رو ازش پرسیدم. گفت دومیلیون ششصد وبیست هزار تومان اول حس کردم دود از کله ام بلند وشد وچشمهام سیاهی رفت ولی بلافاصله بخودم مسلط شدم وگفتم گور پدر درک بهتره قبل از این که جناب عزرائیل بیاد خدمتمون و کله پامون کنه لا اقل یک گوشی آخرین مدل بخریم که حسرت بدل از این دنیا نریم.ساعت هشت وربع شب بود که گوشی رو خریدم وخانم خوشگله هم ماروفرستاد فروشگاه مرکزی سامسونگ درخیابان حافظ پاساژ موبایل ایران که هدیه مون رو که یک بلند گوی کوچک بلوتوث بود تحویل بگیریم.درضمن گفت فروشگاه مرکزی تاساعت 9 شب بازه اگه دیرتر برسین دیگه هدیه رو بهتون نمیدن!موقع رفتن چون نزدیک عید بود وخیابانها شلوغ توی ترافیک گیرکردیم نمی دونم از استرس بود یا ذوق زده شده بودم ویا خدا از اینکه من زیادی مغرور شده بودم واحساس خود بزرگ بینی بهم دست داده بود خوشش نیومد وخواست یک حالی ازما بگیره. خلاصه گلاب بروتون دچار مشگل ادرارشدیم.حالا وسط خیابان دسترسی به توالت عمومی هم نیست به هر دری زدیم جائی برای تخلیه ورهائی ازعذاب وجدان پیدا نکردیم.به هربدبختی بود خودم رو رسوندم به فروشگاه مرکزی. ساعت 9 شب شده بود وفروشگاه میخواست تعطیل کنه وضع خودم رو به خانمی که مسئول بود گفتم وخدا پدرش رو بیامرزه قرارشد هدیه مارو تحویل بده.مدارک روتحویل دادم وگفتم من اگه الان به دستشوئی نرم فروشگاهتون به گند کشیده میشه.خلاصه رفتم دستشوئی ولی دیگه استرس کارخودشو کرد و کارمون به قطع ادرار ورفتن بیمارستان واورژانس کشید وشیرینی این خرید رو بکام ما تلخ کرد.دیگه نیمه شب شده بود ومن روی تخت اورژانس خوابیده بودم دوسه ساعتی میشد که عذاب کشیده بودم زیر لب شروع کردم به گله وشکایت از خدا.

پروردگارا اگه ما امشب دچار کبر وغرور شدیم از گناهمون درگذر. درسته که ما اهل نماز شب خوندن وزنجیر زدن وقمه زدن ونذری دادن نیستیم.روزه هم که نمیگیریم وبرای کفاره اش هم کسی رو نمیتونیم سییییربکنیم!!! ولی گناه کبیره هم که نکردیم ومال کسی رو هم که نخوردیم. حالا امشب یک گهی خوردیم توکه با بستن شاهرگ حیاتی ما نزدیک بود مارو باگوشی آخرین مد لمون یکراست بفرستی اون دنیا! آخه خدا جون تو با ما که توی خواب میخواستیم گوشی یک نفر رو بالابکشیم چنین خشن رفتار میکنی پس با آدمهائی که ذاتا مال مردم خورهستن چیکار میخوای بکنی وچه خواهری ازشون........؟

خلاصه خدا وقتی دید این بنده کمترینش حسابی حالش گرفته شده وپوزه اش به خاک مالیده شده وحالا به گه خوردن وغلط کردن افتاده ازسرتقصیراتمون گذشت و با یک اشاره ابرو به جناب پروستات دستور آزادی مارو صادر فرمود.

ترس از گربه

ازسال 61 که درشهرک پاس ساکن شدم هر ازگاهی برای پیاده روی به پارک پردیسان میرفتم. ولی ازسال 88 که  گرفتار مشگلات پروستات شدم پیاده روی شد برنامه هر روزم. اکثر روزها صبح خیلی زود خانم جوان وزیبائی رو درپارک می دیدم که اتومبیلش رو در پارکینگ جنوبی پردیسان متوقف میکنه.چون هوا کاملا تاریکه منتظر میمونه خانمی از راه برسه تا به اتفاق اون خانم بره برای پیاده روی. من معمولا در پارک به هرکسی میرسم با لبخند سلام وصبح بخیر میگم. هروقت که به این خانم سلام وصبح بخیر میگفتم بدون اینکه نگاهی بکنه زیر لب یک چیز نامفهومی شبیه صبح بخیر میگفت و ردمیشد.

هرچندکه پارک پردیسان خیلی بزرگ وبی در وپیکره.ولی هیچوقت من نه موردی دیدم ونه شنیدم که درپارک به خانمی تعدی ویا بی احترامی شده باشه.روی همین حساب همیشه ازخودم میپرسیدم این خانم از چی میترسه که حتما باید یک خانم دیگه همراهیش کنه؟ تا اینکه بعد از مدتی یک روز دیدم یکی از گربه های پارک که وقتی چشمشون به خانمها میافته خودشون رو لوس میکنن بطرف این خانم رفت خانم خوشگله وقتی چشمش به گربه افتاد از ترس رنگش پرید وپشت خانمی که همراهش بود سنگر گرفت.تازه فهمیدم این خانم از گربه میترسه!!

 چند سال پیش فصل زمستان بود و آلودگی هوا بیداد میکرد ولی من از رو نرفتم وهر روز به پارک میرفتم.بعضی از روزها هوا اونقدر خراب بود که دیگه به ندرت کسی رودر پارک میدیدم.یک روز وقتی توی تاریکی مشغول پیاده روی بودم نزدیک پارکینگ جنوبی دیدم یکنفر داره از روبرو بطرف من میاد.وقتی بهم رسیدیم متوجه شدم همون خانم شیردل خودمونه. سلام وصبح بخیری گفتم وخانم خوشگله درکمال تعجب به گرمی جواب سلام من رو داد و بلافاصله تغیر مسیر داد ودرکنار من شروع کرد به قدم زدن!!من که از تعجب شاخ درآورده بودم داشتم فکر میکردم امروزچه خبر شده ؟ بخودم گفتم میگن توی جهنم یک مارهائی هست که آدمها از ترسشون پناه میبرن به اژدها.ببین این طفلک چقدر ازگربه میترسه که امروز از روی ناچاری پناه آورده به من وحاضرشده من همراهیش کنم!توی این افکار بودم که خود خوشگل خانم به حرف اومد که آره الان نیم ساعته اینجا ایستادم انگار بجز من وشما توی پارک کس دیگه ای نیست.گفتم درسته چند روزی میشه که مردم کمتر به پارک میان. خلاصه ضمن صحبت فهمیدم بجز مسئله ترس از گربه این خانم یک روز از آقای مسنی خواسته که ایشون روهمراهی کنه. حضرت آقای سالمند باوجود اینکه فهمیده این خانم شوهر وبچه داره قصد تور کردن این خانم جوان رو داشته!!!! درنتیجه ترس از گربه کم بوده حالا ترس از مردان هم به اون اضافه شده.روی این اصل که میگن مار گزیده از ریسمان سیاه وسپید هم میترسه ایشون هم  از من میترسیده که نکنه من هم مثل اون آقای سالمند تقاضاهای نامشروع ازایشون داشته باشم! من که ازشنیدن این جریان به اندازه تمام سالمندان پارک شرمنده شده بودم اصلا نمیدونستم چی بگم.یاد آقا دائی 90 ساله خودم افتادم که دو سه هفته پیش خورده بود زمین واز ناحیه دنده صدمه دیده بود طوریکه به سختی نفس میکشید.به اتفاق دائی مصی ایشون رو به اورژانس بیمارستان آتیه بردیم.هربارکه میخواستیم ایشون رو از روی ویلچر بلند کنیم آه وفریادش درمیومد.یکبار که یکی ازپرستاران اورژانس که دخترخانم خیلی خوشگلی بود وقتی خواست به بیمار ما کمک کنه که از روی ویلچر بلند بشه خبری از آه وناله ایشون نبود فقط محکم بازوی خانم پرستار خوشگله رو چسبیده بود.من یک دفعه گفتم ببین ناکس از صبح تا حالا ماکه میخواستیم بلندش کنیم هزار تا ادا ازخودش میاورد تا چشمش به یک دختر خوشگل افتاد فورا غش کرد روی کپه مغز بادوم!! واقعا که ما مردها جونورهای عجیب وغریبی هستیم! حالا ریا نباشه من خودم هم کم هیز نیستم تا چشمم به باسن گرد وقلمبه دخترخانمی بیافته آب از لب ولوچه ام سربزیر میشه ولی اینکه مرد سالمندی بخواد خانم جوانی رو که از ترس گربه بهش پناه آورده اغفال کنه واون رو به زیر درخت های پارک ببره دیگه واقعا نوبرانه مردان سالمند درهزار سومه!

برنج دانه بلند هندی

چند سال پیش وقتی ازخانم یکی از دوستان شنیدم برنجهای به اصطلاح دانه بلند هندی که به ایران وارد میشه برنج واقعی نیست بنظرم حرف مسخره ای اومد.وقتی ازایشون دلیل خواستم گفت اول اینکه دانه این برنجها همه یک انداره است وخورده نداره.دوم اینکه برخلاف برنجهای ایرانی هیچ وقت شپشک نمیزنه.سوم اینکه اصلا بوی برنج نمیده! بعداز چندسال بالاخره گندش دراومد که رندان از مخلوط آرد برنج ، نشاسته ، سیب زمینی، چسب مخصوص ومواد دیگری که ما نمیدونیم چیه  این برنج ها رو درست میکنن و به اسم برنج دانه بلند هندی به ایران صادر میکنن.البته راوی میگفت این دسته گل روچینیها به آب دادن ولی این وسط هندی ها بدنام شدن.گناه راست ودروغش با راوی اصلی.

گل بود به سبزه نیز آراسته شد.

هنوزازشوک مصنوعی بودن این برنجها بیرون نیومده بودیم که شایع شد عده ای سودجو با استفاده از پلاستیک دانه برنج ساخته وبا برنجهای هندی مخلوط کردن.عده ای هم برای آگاه کردن مردم که چگونه تشخیص بدیم برنجی که مصرف میکنیم پلاستیکیه یانه راه حلهائی ارائه دادن.اول اینکه مقداری برنج خشگ رو روی صفحه فلزی ریخته و روی شعله آتش نگهداریم.اگربرنج موردرنظرسوخت وبصورت ذغال درآمد برنج سالم واگر برنجها بهم چسبید ناخالصی پلاستیکی داره.دوم اینکه مقداری ازبرنج مورد نظر رو داخل ظرف آبی بریزیم اگه برنج ته نشین شد سالم واگه روی آب ایستاد پلاستیکیه.ویکی دو مورد دیگه که من یادم نیست!

یک روز خواهرعزیزم که دلش برای ما سوخته بود مقداری از برنج ما رو که ازفروشگاه اتکا خریده بودم برای آزمایش برد.پس از چند روز معلوم شد برنج هندی ما از بوته آزمایش سربلند بیرون اومده ولی برنج ایرانی که خودش کیلوئی شانزده هزار تومان خریده بوده تو آزمایش نمره قبولی نگرفته!

نتیجه اخلاقی ماجرا:

با توجه به اینکه قیمت برنجهای ایرانی دربازار به بیش ازسه برابر قیمت برنج هندی رسیده برای متقلبین صرف نمیکنه برنجهای پلاستیکی تولیدی خودشون رو با برنج هندی مخلوط کنن وترجیح میدن حالا که متحمل این همه مشقت میشن اونها رو با برنجهای ایرانی مخلوط کنن تا سودبیشتری به جیب بزنن!

ظاهرا اینجا رو ما شانس آوردیم! حالا اگه ازهرآشغال وکوفت وزهرماری درتهیه برنجهای به اصطلاح دانه بلند هندی استفاده میکنن وبه خیک ما میبندن.لااقل دلمون خوشه که دیگه پلاستیک بخوردمون نمیدن!

 

خال گوشتی

سال 1355 زمانیکه در گنبد کاووس مشغول خدمت بودم به پا درد شدیدی مبتلا شدم. چون درشهرگنبد پزشگ متخصصی نبود ناچار به تهران اومدم وبه بیمارستان شهربانی مراجعه کردم.

دکتر اورتوپد پس از معاینه دستورداد از مهره های کمرم عکس بگیرم. بخودم گفتم من به دکتر میگم پام درد میکنه چرا دکتر نوشت من از مهره های کمرم عکس بگیرم؟ دوباره برای تاکید بیشترگفتم آقای دکتر من پام درمیکنه ها!! ایشون خیلی آرام گفت بفرمائید رادیو لوژی عکسی رو که نوشتم بگیرین بیارین من ببینم.

از اطاق دکتر اومدم بیرون دوباره دچار شک وتردید شدم. بجای اینکه به بی اطلاعی وکم سوادی خودم شک کنم به تشخیص دکتر شک کردم. برگشتم تو اطاق وگفتم ببخشید آقای دکتر مثل اینکه شما درست متوجه عرض بنده نشدین من پام درد میکنه.....یک دفعه دکتر عصبانی شد وداد کشید سرم "جناب سروان گفتم برو از مهره های کمرت عکس بگیر بگو چشم " ما رو میگی دممون رو گذاشتیم رو کولمون و رفتیم بخش رادیولوژی.

دکتر پس از دیدن نتیجه رادیولوژی دستور داد دربخش اورتوپدی بیمارستان بستری بشم.هر روز من رو با ویلچر به بخش فیزیو تراپی که در آن زمان به تازگی درایران متداول شده بود میبردن وبا استفاده از دستگاه دیاترمی مهره های کمرم رو گرم میکردن. امروزه استفاده از دستگاههای دیاترمی بکلی منسوخ شده.

یک شب پرستارشیفت شب هنگام تزریق آمپول گفت پشت شما یک خال گوشتی دراومده بهتره حالا که اینجا بستری هستین اون رو با یک عمل ساده جراحی بر دارین. صبح روز بعد جریان رو به خانمی که مدیر بخش بود گفتم. ایشون گفت اگه این خال اذیتت نمیکنه بهتره انگولکش نکنی وخلاصه رای مارو زد.

بعد از ده روز استفاده از فیزیو تراپی وبهبود نسبی از بیمارستان مرخص شدم.دکتر معالج برام یکهفته استراحت نوشت. من احمق بدون استفاده ازیک هفته استراحت به گنبد رفتم و طبق معمول مثل خر مشغول کار شدم.درنتیجه بعد ازسه ماه دوباره پا دردمون عود کرد. یک شب که دیگه درد امونم رو بریده بود بخودم گفتم حالا که توی گنبد دستگاه دیاترمی وجود نداره چطوره از بخاری برقی استفاده کنم. لخت شدم وبه پهلو خوابیدم جلوی بخاری برقی.نیمساعتی همینطور بیحرکت موندم.ظاهرا گرمای بخاری برقی اثر کرد و درد پام تقریبا خوب شد.

 صبح که از خواب بیدار شدم دیگه از درد پام خبری نبود ولی احساس کردم کمرم خیس شده ومیسوزه.وقتی توی آئینه نگاه کردم تازه متوجه شدم شب قبل چه دسته گلی به آب دادم. پشت، کمرولمبرم از شدت گرما سوخته بود ومثل لبو سرخ شده بود. خال گوشتی هم تقریبا کباب شده و از محل خال چرک وخون بیرون زده بود.خلاصه کارمون به بیمارستان کشید و مدتی گرفتارمون کرد. بعد از دو هفته خوشبختانه آثار سوختگی کاملا از بین رفت ونکته جالب اینکه از خال گوشتی هم دیگه اثری نمونده بود!

 چهل سال از این ماجرا گذشت.سال گذشته متوجه شدم دوباره درهمون محل قبلی یک خال گوشتی جدید سبز شده.تقریبا همزمان با ظهور این خال گوشتی یک جوش زگیل مانند هم زیر چشم راستمون زد. تصمیم گرفتم به دکتر متخصص مراجعه کنم. اوائل خرداد 95 ساعت 7 صبح رفتم بیمارستان ولیعصر.

وارد سالن پذیرش میشم سالن مملوازجمعیته.هنوز پذیرش بیماران شروع نشده.یک دستگاه نوبت دهی خودکار گذاشتن داخل سالن که روی دستگاه هفت هشت تا دگمه داره وهردکمه برای یک یاچند درمانگاه شماره میده.بیماران پس از گرفتن شماره از دستگاه منتظر میمونن تا به نوبت پذیرش بشن.اومدم جلوی دستگاه نگاهی به لیست درمانگاه ها میندازم. هرچی فکر میکنم که باید از کدوم درمانگاه شماره بگیرم عقلم بجائی قد نمیده.

میرم جلوی یکی از باجه های پذیرش. خانم جوانی داخل باجه نشسته و داره با کامپیوتر ورمیره. خانم جوان دیگه ای  هم کنارش نشسته و داره صبحانه میخوره.

میپرسم ببخشید خانم برای خال گوشتی از کدوم درمانگاه باید نوبت بگیرم؟

 خانم مسئول میپرسه خال کجای بدنتونه؟

میگم محل دقیقش رو باید بگم؟

میگه بله.

میگم ازپشت کمرم سرازیری که تشریف بیارین پائین به اندازه چهار انگشت از قاچ که ردشدین روی خط الراس لنبر سمت چپ اولین برجستگی.شماره پلاک وکد پستیش رو دیگه نمیدونم.

یک دفعه خانمی که مشغول خوردن صبحانه بود باچشمهای ازحدقه بیرون زده خیره میشه به من و باد میاندازه توی لپهاش وبعد سرخ میشه یک دفعه نون وپنیر وچائی که تو دهنش بود رو پفی بصورت تگری میزنه بیرون و بدو میره بطرف دستشوئی.

به خانم مسئول باجه میگم مثل اینکه همکارتون بیشتر از ما احتیاج به دکتر داره.

میگه تقصیر شماست دیگه پدرجان.

 میگم ایشون زیادی خورده تگری زده تقصیر منه؟

میگه پدرجان آخه شما مثل اینکه دارین آدرس منزلتون رو میدین. سرازیری بیا پائین دست چپ برو بالا.......شما باید یک کلمه میگفتین روی باسنم.

میگم ببخشید باسن که به لنبر خانمها میگن.

میگه پدر جان فرقی نداره. باسن باسنه خانم وآقا نداره که.

میگم حالا تکلیف من چیه؟برای این خال گوشتی که بقول شما روی باسنم زده از کدوم درمانگاه باید پذیرش بگیرم؟

میگه پدر جان باید برای درمانگاه پوست و مو نوبت بگیرین.

خلاصه بعد ازگرفتن پذیرش وارد سالن درمانگاه پوست و مو میشم. گوش تا گوش مریض نشسته.درمانگاه چهارتا اطاق داره دوتا اطاق مخصوص معاینه است. یک اطاق روی درش نوشته لیزر.یک اطاق هم روی درش نوشته طب کار!!!

همینطور که توی درمانگاه نشستم دارم فکر میکنم اصلا ما جماعت چرا برای گفتن اسم بعضی از اعضای بدن خودمون باید دچار مشگل بشیم؟ درمراجعه به مراکز درمانی انواع واقسام ابزارآلات پزشکی رو به بهانه عملیات آندوسکپی ، رکتوسکوپی ، کلونوسکپی ، سیستوسکپی وکوفتوسکپی از بالا ، پائین ، جلو وعقب به بیمار بیچاره میچپونن.هیچ اشکالی نداره.ولی اگه اسم این اعضای بدن رو جلوشون بیاری انگار گناه کبیره کردی!!

جالبه که اسم اینکارمسخره خودمون رو هم گذاشتیم رعایت ادب وداشتن عفت کلام !!!

توی این افکارم که خانم منشی اسم من رو صدا میزنه.میرم توی اطاق شماره 2 .دکتر مرد میانسالیست پس ازمعاینه میگه زگیل زیرچشمتون با چندجلسه فریز کردن خوب میشه.اما این خال گوشتی روباید باعمل لیزر بردارین ولی چون بیمه هزینه عمل با لیزر رو قبول نمیکنه ما اینجا عمل لیزر رو انجام نمید یم شما باید به بخش خصوصی مراجعه کنین.کلی هم درمورد مزایای عمل لیزر توضیح میده و پس از مِن و مِن کردن وگفتن اینکه من برای خودم تبلیغ نمیکنم وازاین ادا واصول ها  آدرس مطب وکارت خودش را میده که من اگه خواستم به مطب خصوصی ایشون مراجعه کنم!!!!

خیلی جالبه!! بیمارستان دولتی به این خوبی ومجهزی درست کردن اطاق لیزر هم براش پیش بینی شده ولی به بهانه اینکه بیمه هزینه لیزر رو پرداخت نمیکنه توی بیمارستان عمل لیزر رو انجام نمیدن.

ظاهرا این حقه برای مقابله با طرح وزارت بهداشت درنظر گرفته شده.بهترین راه گریز برای اینکه پزشگان محترم بیماران رو از توی بیمارستان دولتی بکشن توی مطب خصوصیشون وهرچقدرهم که میل دارن هزینه از بیمار بگیرن بدون اینکه به دریافت هزینه های زیرمیزی دربیمارستانهای دولتی متهم بشن!

واقعا که عقل جن هم به این کارها نمیرسه!!!

بالاخره پس از پنج جلسه فریزکردن زگیل زیرچشم تصمیم گرفتم برای برداشتن خال گوشتی روی لنبرم با روش عمل لیزر به مطب خصوصی دکتر مراجعه کنم. ازدکترسئوال کردم هزینه عمل لیزر چقدر میشه؟ ایشون بعد ازچرتکه انداختن میگه بین صد تا صد وپنجاه هزار تومن. حالا شما فردا ساعت 11 صبح تشریف بیارین مطب من براتون تخفیف ویژهای درنظر میگیرم.درضمن قرار شد ازپرداخت حق ویزیت درمطب هم معاف باشم.

 روز بعد ساعت ده ونیم صبح جلوی درب مطب دکتر در طبقه دهم یکی از برجهای زعفرانیه حاضر بودم. نزدیک ساعت یازده ونیم دکتر با راننده شون تشریف آوردن.

راننده دکتر پرسید شما حق ویزیت رو نقدی پرداخت میکنین یا کارت میکشین؟گفتم من قبلا دربیمارستان معاینه شدم.قراره که امروز آقای دکترخال گوشتی من رو با لیزر عمل کنن.چند دقیقه بعد دکتر من رو صدا کرد و پرسید قرار شد شما رو با دستگاه لیزر شماره پونصد وفلان عمل کنم یا دستگاه لیزر شماره شونصد وچی چی؟ گفتم شما درمورد شماره دستگاه لیزر بامن صحبت نکردین فقط گفتین هزینه عمل لیزر بین صد تا صد وپنجاه هزار تومن میشه وقرار بود بمن تخفیف ویژه ای هم بدین درضمن حق ویزیت هم پرداخت نکنم.دوباره دکتر شروع کرد به روضه خوندن که دستگاه های لیزر من چنین است وچنان. اینجا شما باید چهل هزار تومن حق ویزیت پرداخت کنین و بابت عمل با دستگاه لیزر شماره فلان هم باید صدو هشتاد هزار تومان بپردازین که جمعا میشه دویست وبیست هزار تومن.حالا من تخفیف میدم شما صد وشصت وپنج هزارتومان پرداخت کنین! گفتم معنی تخفیف ویژه  رو هم فهمیدیم!آقای دکتر شما مثل اینکه برای حرف و قول خودتون هم احترام قائل نیستین.تو دلم گفتم از همون روز اول که دیدم این دکتر برای هربار مراجعه دوصفحه از دفترچه بیمه رو برمیداره تا از شرکت بیمه پول بیشتری بگیره باید می فهمیدم با چه آدم گدا صفتی طرف شدم. خلاصه دکترپس از اینکه کارت بانکی من رو گرفت وازدریافت وجه مورد نظرش مطمئن شد ظرف سه یا چهار دقیقه خال گوشتی روبا لیزر برداشت وما رو مرخص کرد.

دوهفته بعد که رفته بودم درمانگاه اورولوژی بیمارستان ولیعصر فهمیدم دکتری که خال گوشتی من رو عمل کرده بود بعلت شکایت تعدادی از بیماران، از بیمارستان اخراج شده! جالب اینکه یکی از بیماران میگفت این آقای دکتر برای بازارگرمی وکشاندن بیماران بیشتربه مطب خصوصی خودش رو حافظ قران معرفی میکرده!! حالا حافظ قران بودن چه ارتباطی با تخصص پوست داره من که چیزی نفهمیدم.

همین طورکه  داخل درمانگاه اورولوژی نشسته بودم داشتم دکتر اخراج شده رو با آقای دکترآرام نهابیدیان اورولوژیست که شش سالی میشه من تحت نظر ایشون هستم مقایسه میکردم. نامبرده انسانیست بسیار شریف واصیل ودرستکار وخوشنام از اقلیت ارامنه که بدون ادعا داره به مردم خدمت میکنه. نه اهل جانماز آب کشیدنه و نه اهل قرائت وحفظ قران. یک دفعه این شعر پروین اعتصامی به ذهنم اومد!

واعظی پرسید از فرزند خویش       

هیچ میدانی مسلمانی به چیست ؟

صدق وبی آزاری وخدمت به خلق       

هم عبادت هم  کلید  زند گیست

گفت زین معیار اندر شهر ما            

یک مسلمان هست آن هم ارمنیست!

تعقیب

امروز طبق معمول ساعت ۵ صبح برای پیاده روی ازخونه زدم بیرون. قدیمی ها میگفتن کله سحر تو کوچه ها فقط سگ میبینی وسرباز و سوپور(رفتگر).میانبر ازوسط شهرک فرهنگیان ردشدم.چندقدمی که رفتم از پشت سرم صدای پائی شنیدم.اول توجه چندانی نکردم.بعداز یکی دودقیقه احساس کردم کسی که به دنبال من درحرکته به دوقدمی من رسیده وسنگینی نگاهش رو روی ستون فقراتم حس میکنم.کمی سرعتم رو زیاد کردم تا از طرف فاصله بگیرم. سرعت قدمهای پشت سرم هم زیاد شد.به شک افتادم نکنه طرف میخواد توی تاریکی خفت مارو بگیره وزورگیری کنه.بطورناگهانی راهم رو کج کردم وازسرعتم هم کم کردم تا طرف از من رد شه وبره دنبال کارش.دیدم نخیر یارو مثل اینکه ول کنه ماجرا نیست واونهم سرعتش روکم کرد وهمچنان داره پشت سرمن میاد.دیگه رسیده بودم به زیرگذر اتوبان حکیم که میره بطرف مرکز تحقیقات ساختمان ومسکن.بخودم گفتم اینجا بهترین جاست که من تکلیفم رو با این نره خر روشن کنم که اگه باهم درگیر شدیم لا اقل نگهبانهای مرکز تحقیقات به کمک من بیان. ناگهان چرخیدم بطرف عقب و حالت دفاعی گرفتم. باکمال تعجب دیدم کسی پشت سرم نیست!اطراف رو نگاه کردم که شاید سگی جک وجونوری بوده فرار کرده. دیدم نخیر اثری از هیچ جنبنده ای نیست.

به خودم گفتم حتما اشتباه کردم وبه راهم ادامه دادم که باز صداهای پا شنیده شد.ازاینجا به بعد دیگه ماجرا عوض شد.تاحالا جریان دزد وپلیس بود.ولی حالا موضوع شده بود توهم.بخودم گفتم ای دل غافل چه نشستی که داری مالیخولیائی هم میشی!سرم رو کردم بطرف آسمان.آخدا دستت درد نکنه.دیگه فقط همین روکم و کسر داشتیم که گذاشتی تو کاسه مون.آرترز گردن وکمردرد وحساسیت و مشگلات پرستات وترموستات وانگشت شکسته وفشار خون بالا وپی اس ای بالا وکلسترل بالا وهمه چی بالا غیر از اصل کاری!!! اینها کم بود حالا توهم ومالیخولیا رو هم بارمون کردی واقعا که شکرت خدا جون! یاد یارو عربه افتادم که لب شط نشسته بود داشت خدارو بابت نعمتهائی که بهش داده شکر میکرد ومیگفت: الحمد ِلله شوکور دوتا پسر دارم ....ونی، یه تا دختر دارم ...سو، زنم هم تک تک میپره،خودم هم اوبنه ای، الحمد ِلله شوکور!!!

فکر اینکه دچار مالیخولیا شده باشم انگار باعث بالا رفتن حرارت بدنم شد ومجبور شدم زیپ کاپشنم رو باز کنم که یک هوائی بهم بخوره. به راهم ادامه دادم خوشبختانه صدای پا قطع شد.دیگه وارد پارک پردیسان شده بودم.بانسیم خنکی که میوزید سردم شد ومجبورشدم زیپ کاپشنم رو ببندم وراه بیافتم که باز صدای پا هم شروع شد.یک نگاهی به کاپشنم انداختم تازه متوجه شدم صدای پائی که میشنیدم مربوط به بیل بیلک زیپ کاپشنم بود که موقع راه رفتن تکان تکان میخورد!!!

قربونت برم خدا جون خوشم میاد اون بالا نشستی بنده هات رو دست میندازی وبرای خودت حال میکنی!!!

شرط بندی در پارک

ازسال 61 که ساکن شهرک پاس شدم هراز گاهی سری به پارک پردیسان که درهمسایگی شهرک ماست میزدم.ولی ازسال 88 مرتب هر روز صبح زود برای پیاده روی به پارک میرم.توی پارک از نوجوان وجوان ومیانسال گرفته تا سالمند وکهنسال هرکدوم به فراخور توانائی خودشون یا درحال دوچرخه سواری هستن یا دویدن یا پیاده روی سریع ویا پیاده روی آرام. بعضی هم لنگ لنگان وبا عصا چندقدمی برمیدارن.خانمها هم با هرپوششی دیده میشن.ازچادری گرفته و باروسری وحتی گاهی بعضی ازخانمهای شیردل که روسریشون رو هم باز میکنن!

آنچه که از همون روز اول توجه من رو جلب کرد این بود که تعداد افراد سالمند خیلی بیشتراز جوانهاست.نکته دوم اینکه هرساعتی به پارک وارد بشی میبینی یک عده ای توی پارک هستن. درحقیقت میشه گفت پارک شبانه روزیه!و اما نکته سوم که خیلی توی ذوق میزد این بود که زن ومرد پیر وجوان با قیافه های اخمو وعبوس درحال پیاده روی ویا دویدن بودن .از کنار هم که عبور میکردن. نه سلامی و نه صبح بخیری نه خسته نباشید و نه خدا قوتی.هرچند که اکثرا مبتلا به انواع بیماریها هستن و طبق تجویز دکتربه پارک میان ولی دیگه اینهمه اخم وترشروئی برای چیه؟قیافه هاشون درست شبیه آدمی بود که داره داروی تلخی رو با اکراه میخوره!!شاید هم نگران این بودن که مبادا کسیکه از کنارشون رد میشه جیبشون رو بزنه یا کلاهشون رو برداره.درمورد خانمها شاید هم ترس و وحشت ازتجاوز جنسی بود!

تا مدتی منهم ناخودآگاه مثل بقیه شده بودم. یک روز بخودم گفتم بابا گوسفند ها هم که صبح از آغل بیرون میان وقتی بهم میرسن یک سری تکون میدن و بع بعی میکنن.یعنی ما آدمها از گوسفند هم کمتریم؟تصمیم گرفتم یک کاری بکنم.تغییررو ازخودم شروع کردم. با هرکسی روبرو شدم کوچک وبزرگ پیر وجوان زن ومرد با لبخند به اونها سلام کردم وصبح بخیر گفتم.روزهای اول همه با شک وتردید جواب سلامم رو میدادن.انگار یک جونور عجیب وغریب دیدن. اما بعداز مدتی براشون عادی شد وبجز عده ای که ظاهرا با خودشون هم قهر هستن بقیه سعی میکنن درسلام کردن و صبح بخیر گفتن پیش دستی کنن. این روزها خوشبختانه تغییرات مثبتی درچهره ها ایجاد شده وگاها لبخندی هرچند  کمرنگ وشاید هم زورکی برلبان اونها دیده میشه.

چند روز پیش طبق معمول صبح زود به پارک رفته بودم.بعد ازیکساعت پیاده روی در قسمتی که تعدادی دستگاه های ورزشی نصب شده روی یکی ازوسیله ها مشغول حرکت دراز ونشست بودم همین موقع پیرمرد کهنسالی با موهای کاملا سپید وقامتی کمی خمیده که هرروز به پارک میاد از راه رسید وکنار من بایکی از وسائل ورزشی مشغول نرمش شد. بلافاصله سه مرد میانسال که من اولین بار بود اونها رو میدیدم با لبخند وصبح بخیر گویان بطرف ما آمدن.همون موقع توی دلم گفتم چه عجب تازه واردین هم خنده رو هستن وهم اهل سلام وعلیک. یکی از آقایون که ظاهرا سخن گوی گروه بود با لبخنده به پیرمرد کهنسال گفت ببخشید حاج آقا ما سه نفر باهم شرطی بستیم ومیخواستیم از محضر جنابعالی تقاضا کنیم دراین مورد ما روکمک کنین.درحقیقت میخواهیم از وجود شما بعنوان داور یا قاضی بهره ببریم.پیرمرد محترم گفت من درخدمت شما هستم.مرد سخن گو که سعی میکرد خیلی لفظ قلم صحبت کنه گفت حاج آقا خیلی ببخشید شرمنده ام موقعیکه جنابعالی داشتین از سراشیبی تشریف می آوردین پائین چندین بار بطرف عقب برگشین و اطراف خودتون رو نگاه فرمودین.ما هم درفاصله بیست متری پشت سر شما درحرکت بودیم.همون موقع من به دوستانم گفتم مثل اینکه حاج آقا مشغول تخلیه باد شکم هستن وباخروج هر بادی اطراف رو بررسی میکنن ببینن کسی متوجه شده یاخیر.چون دوستان نظر من رو قبول نداشتن باهم شرط بستیم.حالا میخواستیم شما صادقانه بفرمانید حدس من درست بوده یا نه؟

 تودلم گفتم مرده شور خودتون رو ببره با اون لبخند وسلام علیک واون شرط بندی واون مثلا لفظ قلم حرف زدن واین سئوال احمقانه تون.

پیرمرد کهنسال که انتظار چنین سئوال وقیحانه ای رو نداشت وچهره اش کمی برافروخته شده بود گفت شما حتما اون داستان رو شنیدین که سر کلاس معلمی از شاگردانش پرسید شبها اوقات فراغتشون رو درمنزل چگونه میگذرونن؟.یکی از شاگردان گفت که مادر بزرگشون براشون قصه میگه.دیگری گفت سریال های تلویزیونی نگاه میکنن.یکی از بچه ها هم گفت ما شبها دورهم میشینیم نون بربری میخوریم بابامون می گوزه ما میخندیم!!! حالا ممکنه که جنابعالی دراین سن وسال  هروقت اراده میکنین درکوچه وخیابان وپارک برای شوخی وخنده دوستان بقول خودتون باد شکمتون راخالی کنین ویا شبها درمنزل مثل پدر اون دانش آموزبرای شادی خانواده برنامه های تفریحی اجرا کنین.ولی آدمهای به سن وسال من که مبتلا به انواع بیماریها هستیم دیگه اختیار نفس کشیدن هم دست خودمون نیست وهرنفسی که میکشیم ممکنه دیگه نفسمون بالا نیاد. چه برسه به اینکه بخواهیم هنرنمائی هائی که شما فرمودین رو انجام بدیم.درهرحال باید بعرضتون برسونم که جنابعالی قیاس به نفس فرمودین.بقول اون ضرب المثل قدیمی کافر همه را به کیش خود پندارد.

مردمیانسال که دید قافیه رو باخته ونمیخواست دست از لودگی برداره.گفت حاج آقا یعنی میفرمائین که الان جنابعالی دیگه اختیار گوزتون رو هم ندارین؟ پیرمرد گفت بله کاملا صحیح میفرمائین.دقیقا مثل جنابعالی که اختیار کلامیکه از دهنتون بیرون میاد رو ندارین!درضمن جنابعالی دست انداختن دیگران وتخریب شخصیت اونها رو با بذله گوئی وشوخ طبعی اشتباه گرفتین.حالا اگه اجازه میدین ماهم به نرمشمون برسیم.

خواب و خیال

ساعت 5 صبح طبق معمول برای پیاده روی از خونه زدم بیرون.بلافاصله پس ازورود به محوطه شهرک بنظرمیاد اوضاع غیر عادیه. بغیراز تاریکی وابرهای سیاهی که تمام آسمون رو گرفته نمیدونم گرد وخاکه یا ریزگردها وذرات معلقه.هرچی هست مثل یک لحاف کرسی یا بختک افتاده روی شهر.معمولا روزهائی که اوضاع جوی خرابه وقتی بطرف جنوب شهرنگاه کنی این لایه دود وگردوخاک رو البته مقداری رقیقترمیبینی.ولی درشمال شهر اوضاع خیلی بهتره ولاقل دامنه های البرز کاملا دیده میشه.اما امروز دیگه این لحاف دانشگاه آزاد درشمال شهرکه زمینهای منابع طبیعی رو دردامنه های البرز بزورتصرف کرده و تا قله کوه بالارفته رو هم زیرچتر خودش گرفته.بطوریکه چراغهای دانشگاه آزاد از پشت این لایه تیره بزحمت دیده میشه وفقط کورسوئی میزنه.

وارد پارک پردیسان میشم.قربونش برم ازبس اوضاع ناجوره دیگه تابلواعلام کیفیت هوا درپارک هم قاطی کرده واثری از نمودارها نیست. احتمالا باید وضعیت به حد خطرناک رسیده باشه. شاید هم مسئولین تابلو روعمدا از کار انداختن که مردم نگران نشن!!تازه این درحالیه که هنوز ملت توی خواب نازن وبیدار نشدن.خدا بخیر بگذرونه یکی دوساعت دیگه که سیل ترافیک سرازیر میشه چه اوضاعی خواهیم داشت؟

 یک نگاهی به اطراف میکنم.کوچکترین حرکت وجنبشی دیده نمیشه. از مشتریان ثابت پیاده روی درپارک که بالاخره باسماجت وپشتکارموفق شدم عادتشون بدم وقتی بهم میرسن لبخندی بزنن وصبح بخیری بگن هم خبری نیست! بخودم میگم حتما دیشب هواشناسی اعلام کرده که هوا درشرایط نامطلوبه وازمردم خواسته تا میتونن از خونه بیرون نیان.هیچ اثری ازسگهای ولگرد هم که معمولا برای رو کم کردن سگهای دیگه و چندتا روباهی که درپارک زندگی میکنن سر وصدائی راه می اندازن دیده نمیشه.برگهای درختان هم کوچکترین حرکتی ندارن.انگار مجرای نسیم صبحگاهی خدا بسته شده. ازهمه بدتراین که هوا انگار غلیظ شده وآدم نمیتونه راحت نفس بکشه. پنداری امروز خدا مقرر کرده فقط من تک وتنها ازاینهمه نعمت درپارک استفاده کنم! ناگهان از پشت سرم صدای پائی شنیده میشه.خیلی خوشحال میشم تودلم میگم خدا رو شکر بالاخره یه آدم کم عقل دیگه ای هم پیداشد که توی این هوای ناجور به پارک اومده ومن تنها نیستم. چند لحظه بعد صدای پا ازپشت سرنزدیک ونزدیکتر شد وبنظرم رسید خانمی از کنارم درحال عبوره توی دلم میگم خدا گرزحکمت ببندد دری زرحمت گشاید در دیگری.حالا توی این هاگیر و واگیرهوای ناجور که هیچ جنبشی ازجانداران وگیاهان دیده نمیشه شاید لا اقل از دیدن حرکات دلنشین باسن این خانم کمی انرژی بگیریم.توی تاریکی نگاه دقیقی میکنم به اندام خانم.ای خدا به بزرگیت شکر آخه توی این اوضاع خراب یک موجود زنده هم که برامون فرستادی باید سرتا پا سیاه پوش باشه؟ حالا سیاه پوش بودنش هیچ این بیچاره که درناحیه باسن ده گرم گوشت هم نداره تا به جنبش دربیاد وبرامون فلاشر بزنه.درحقیقت این خانم بهترین الگوست برای زنان مسلمان از دیدگاه طالبان وهمفکرانشون که کوچکترین برجستگی در بدنش دیده نمیشه وهیچ بنی بشری از دیدن اندامش تحریک نمیشه وکسی رو از راه بدرنمیکنه!! کجاست اون شاعرکه بیاد ببینه وقتی که خدا اون روش بالا میاد وزحکمت می بنده دری زرحمتش بقیه دربها رو هم آنچنان قفل وزنجیر بهشون میزنه که نگو!!!!خوب که دقت میکنم میبینم پوشش این خانم نه چادره نه مانتو و روسری.انگاری یک پارچه سیاه رو مثل کفن بتن وبدن این بدبخت پیچیدن بطوری که صورتش هم پیدا نیست. مثل اسکلتی میمونه که کفن پیچ شده باشه.بیچاره آدم بخت برگشته ای که بخواد به این خانمی انگشتی برسونه.حتما انگشتش لای استخوانهای لگن ایشون میشکنه!بخودم میگم نکنه امروز روز قیامته  وما خبر نداریم!حتما این خانم هم جزو امواته وتازه از قبر بیرون اومده.البته ما از بچگی شنیده بودیم روز قیامت اولا خورشید اونقدر پائین میاد که فاصله اش با سر آدمها به اندازه طول یک نی میشه.بعدهم مردگان دسته جمعی ازقبر بیرون میان ودریک بیابون برهوتی جمع میشن زیر آفتاب تا به کارشون رسیدگی بشه. حالا چطور فاصله زمین وخورشید میشه به اندازه یک نی مردم هم زیر آفتاب ایستادن گناه راست ودروغش باشه برای راوی!بخودم میگم حالا امروز این چه جورقیامتیه؟خورشید که پائین نیامده.تاریکی ونکبت هم که همه جا رو گرفته.بعدهم چرا بجای خروج دسته جمعی مردگان از قبر این خانم تک وتنها از قبر زده بیرون؟نکته دیگه اینه که باید مردگان برن تو بیابون چرا من واین خانم کفن پوش اومدیم توی پارک؟شاید این خانم جزو اولین مردگان بشری بوده دیگه طاقتش تموم شده وقبل اینکه گوشتهای تنش به استخوانها بچسبن وهیکلش فرم بگیره زودتر از بقیه از گورزده بیرون.اصلا شاید این خانم همون ننه حوای خودمون باشه؟ولی نه اگه حوا بود که خیلی سکسی و با دوتا برگ درخت یکی بجلو ویکی به سینه مثل مانکن های بیکینی پوش از گور بیرون میومد نه با کفن سیاه.خود آدم هم که نیست.چون اولا اگه آدم بود با یک برگ به جلومیومد.هرچند دراولین مشاجره لفظی بین آدم وحوا بعد اخراج از بهشت وقتی حوا به آدم میگه روزی که من زنت شدم توفقط یک دونه برگ بیشتر نداشتی.آدم درجواب میگه یک برگ خالی هم که نبود زیر اون برگ یک سیخ فیله ودوتا گوجه هم داشتم!!بعدهم این خانم که اصلا هیچ چیزیش به آدم وآدمیزاد نمیره شاید زن یکی از پسران آدم باشه؟ چی بود اسمشون؟ آهان هابیل وقابیل.آخرش هم ما نفهمیدیم هابیل قابیل روکشت یا برعکس.اصلا این دوتا برادر سرچی باهم دعوا داشتن؟ نکنه علت اصلی اختلافشون مثل سایر اختلافات بشری سر زن بوده؟حالا این تحفه خانم زن کدومشون بوده؟ زن قاتل یا زن مقتول؟ولی خدائیش به هیکل این تحفه خانم نمیخوره که سر ایشون کار دوتا برادر به کشت وکشتار کشیده شده باشه!ولی اگه برادر قاتله شوهر این تحفه خانم بوده وزن برادرش خوشگل بوده واز روی حسادت زده برادرش رو کشته زیاد هم نمیشه بکارش ایراد گرفت.بیچاره چه جوری میتونسته بغل این خانم بخوابه و دم نزنه؟این تحفه خانمی که من میبینم به احتمال زیاد باید چشم مادر شوهرش رو هم درآورده باشه!اصلا حضرت آدم ازکجا برای پسراش زن گرفت؟دخترهای خودش رو که نمیتونست بده به پسراش.بخودم میگم ول کن بابا حالا توهم روز قیامت گیر دادی به موضوعات سیاسی؟درهرصورت حالا این تحفه خانم هر کی هست فعلا مثل اینکه بیخ ریش ما بسته شده!

یاد داستان اون پیر دختری افتادم که بالاخره باکره ازدنیا رفت.شب اول قبر دوتن از فرشتگان الهی یعنی همون نکیر ومنکربسراغش اومدن.پیردختر ازشون پرسید شما کی هستین؟ اولی گفت من منکرم.دومی گفت منهم نکیرم.یک دفعه داد وفریاد پیردختر دراومد که خدایا اون دنیا که نه چیز این دنیا هم نکیر!!!!حالا داستان ما هم شده مثل اون پیر دختر. تودنیای فانی که لگد به بخت خودمون زدیم واز دخترخانمهای خوشگل ودست به نقد بسادگی گذشتیم ودستی دستی خودمون رو از لذتهای دنیوی محروم کردیم.تا شاید درآخرت بوصال حوریان نسیه بهشتی برسیم.بیچاره خیام هی بیخ گوشمون خوند " گویند بهشت با حور خوش است ....... این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار.....  " ولی کو گوش شنوا.آخرتمون هم که بجای وصال حوریهای بهشتی با اومدن این خفاش سیاه پوش تیره وتار شد!آخه خدا جون تو دنیای فانی که نه چیز آخرت هم نه چیز؟!!!

یک دفعه به ذهنم میاد.خوب اگه امروز روز قیامته وهمه باید سراز گور در بیارن من که هنوز زنده ام پس تکلیف من چیه؟باید منهم دنبال اموات برم تا پل صراط  وبقیه ماجرا.یا باید صبر کنم تا یک بلائی بسرم بیاد وبمیرم تا بتونم سراز گور دربیارم وبقیه پروسه رو دنبال کنم؟ازسئوال خودم خنده ام میگیره وبخودم میگم بدبخت چی چی رو زنده ای دلت خوشه؟.ازکله سحر تا بوق سگ داری جون میکنی.میری میخری مثل خربارکش بدون وسیله میکشی میاری توی خونه.تمیز میکنی می پزی.جاروکشی نظافت  گردگیری ظرف شوئی لباس شوئی.شبها رو دیگه چه عرض کنم.از ابزارآلات عیش ونوش جوانی هم که دیگه بجز یک جفت چشم کتمه کوری هیز چیزی برات باقی نمونده.ازوسائل ارتباط جمعی هم که زبون چرب ونرمی نداری که بتونی با اون کسی رو از راه بدر کنی یا براه بیاری.موشی رو از سوراخ بیرون بکشی ویا برعکس!!البته درعوض یک قلم تند وتیز داری که همچون نیش مار گزنده است وهمچون سگهای نازی آباد گیرنده که بخودی وغریبه هم رحم نمیکنه وپر وپاجه همه رو میگیره. با نوشتن چرندیات وشوخی های بیجا هم که همه رو ازخودت رنجوندی ودلخور کردی.بطوری که دیگه کسی حالی هم ازت نمیپرسه وجواب سلامت رو هم نمیده.هر روز کله سحرهم که مثل سگ سوزن خورده ازترس سکته قلبی یا مغزی وشاش بند شدن ازخونه میزنی بیرون ومیای تو پارک مثلا پیاده روی. آخه تو به این میگی زندگی؟بیچاره تو الان حداقل سی وهفت یا هشت سالی میشه که مردی خودت خبر نداری. امروز هم بفرما بقول خیام با هفت هزارسالگان یعنی همین تحفه خانم همسفری.

یک نگاهی بجلو میندازم میبینم ازتحفه خانم خبری نیست.انگاری یک دفعه غیب شد.به شک میافتم که نکنه من خیالاتی شدم. شایدهم این شبح عزرائیل بوده وبه این صورت ظاهر شده و توی این اوضاع خراب اومده جون مارو بگیره! ترس میافته تودلم.بقول دکتر ناتل خانلری درشعرعقاب " چاره مرگ نه کاریست حقیر  زنده را دل نشود ازجان سیر.

بهترین راه چاره بنظرم میاد که ازخیر پیاده روی دراین اوضاع مشکوک بگذرم.سرخر رو کج میکنم و برمیگردم خونه.

شیر کاکائو

مدتها بود موقع پیاده روی درپارک احساس میکردم در سربالائی ها نفس کم میارم وزود خسته میشم. دو هفته پیش رفتم پیش متخصص قلب وعروق. دکتر یک اکو از قلبم گرفت ونوشت که برای اسکن قلب به مرکز پزشگی هسته ای مراجعه کنم.

پیش خودم گفتم خوبه حالا که هی شعار میدن انرژی هسته ای حق مسلم ماست بریم سهم خودمون از این انرژی روبگیریم. مراجعه کردم به مرکز پزشکی هسته ای گاندی.خانمی که مسئول کار بود نوبت داد برای چند روز بعد.یک نامه اعمال هم داد دستمون وگفت باید طبق این دستور العمل رفتار کنین وسرساعت تعین شده اینجا حاضر باشین.در دستور العمل 11 مورد از بایدها ونبایدها ذکر شده بود.از جمله اینکه از بیست وچهار ساعت قبل از اسکن فلان داروها رو نباید بخوریم.چای قهوه نوشابه نباید مصرف کنیم موهای سینه رو باید بتراشیم! یک ظرف 100 گرمی خامه یا یک پاکت یک لیتری شیر ویک کیک کوچک همراه خودمون بیاریم وسه ساعت قبل از اسکن هم چیزی نخورده باشیم والی آخر.....ضمنا ذکر کرده بود اسکن در دو روز انجام میشه وهرروز هم 3  تا 4 ساعت طول میکشه! ازخانم منشی پرسیدم خامه وشیر رو به ما تزریق میکنین ؟ خانم منشی با خنده معنی داری گفت بله.

وقتی داشتم برمیگشتم خونه همش تو این فکربودم که این جریان شیر وخامه وکیک برای چیه؟ اون خنده معنی دار خانم منشی هم بیشتر من رو به شک انداخت.

یاد ماجرای اون یارو افتادم که داشتن میبردنش جهنم بهش گفتن چون در زندگیت چندتا کار خوب انجام دادی این امتیاز بهت داده شده که جای خودت رو تو جهنم خودت انتخاب کنی.اول بردنش بخشی که گناه کاران رو یک میله آهنی کرده بودن تو ماتحتشون سرش از دهنشون اومده بود بیرون وروی آتش داشتن کبابشون میکردن. گفت نه اینجا بامزاج من سازگار نیست.بردنش یک بخش دیگه که گناه کاران رو انداخته بودن توی قفس شیر وببر.خلاصه چندین بخش دیگه رو هم بهش نشون دادن که هیچ کدوم رونپسندید.دست آخر بردنش یک استخری که توش پراز کثافت بود وگناه کاران رو انداخته بودن اون تو.زن ومرد ضمن اینکه تا خرخره توی کثافت بودن داشتن شیر کاکائو میخوردن.یارو پیش خودش فکر کرد بابا اینجا مثل اینکه ازسایر بخشها بهتره.حالا درسته که تو کثافت غوطه ورن ولی درعوض دارن شیر کاکائو میخورن.گفت همین جا خوبه.لخت شد وپرید تو استخر.تا اومد شیرکاکائوش روبخوره زنگ رو زدن وهمه سرشون کردن زیر کثافتها.پرسید جریان چیه؟ بهش گفتن شیرکاکائو مال 5 دقیقه زنگ تفریحه.بقیه مدت باید بری زیر کثافتها!! بخودم گفتم ببین اینجا ضمن اسکن چه خواهری میخوان ازما....... که درعوض برامون زنگ تفریح گذاشتن ومیخوان بهمون شیروخامه وکیک بدن. خدا آخر وعاقبت ماروبخیر کنه!

روز اسکن بعد از تزریق ماده رادیو اکتیو مارو خوابوندن روی تخت و ده دوازده تا سنسور چسبوندن روی سینه واطراف قلب دکتر هم جلوی مونیتور ایستاده بوده ویه چیزهائی یاداشت میکرد.پرسیدم دکتر اسکن که میگن همینه؟ دکتر گفت نه این کار مثل تست ورزش میمونه بجای دویدن روی ترد میل با تزریق دارو بشما شوک داده میشه. بعد از این عملیات که درحقیقت جایگزین تست ورزش بود ما رومثل زندانیهای ملاقات ممنوع چپوندن توی یک اطاق به اسم قرنطینه وگفتن باکسی تماس نداشته باشین. اونجا بود که گفتن حالا باید تمام یک لیتر شیر ویا صد گرم خامه رو بخورین.من بدبخت که از خوردن شیر گریزونم با مکافات یک لیتر شیر رو خوردم و رفتم برای اسکن هسته ای قلب وخوابیدیم زیردستگاه اسکن. آخرش هم نفهمیدیم فلسفه خوردن شیر وخامه چی بود.فقط وقتی که برگشتم خونه نمیدونم اثر خوردن یک لیتر شیر بود یا اثر تزریق مواد رادیو اکتیو که از ساعت 1 بعد ازظهرتا آخر شب خونه رو بسته بودم به توپ!!!

 

 

بنفشه آفریقائی

یادش بخیر سالها پیش که حال وحوصله ای داشتم توی خونه بنفشه افریقائی پرورش میدادم خونه شده بود پرازگلدان بنفشه.باکشیدن لوله سرم آبیاریشون رو کرده بودم به سیستم آبیاری قطره ای اتوماتیک. به اکثر دوستان هم یکی دوتا گلدون کادو داده بودم.یک روز منزل دوستی مهمان بودم. خانم دوستم گفت این بنقشه افریقائی که به من داده بودی ساقه اش دراز شده واز خاک اومده بیرون چیکارش باید بکنم؟من هم که سرم درد میکرد برای این کارها گفتم گلدون رو با مقداری خاک بیار برات درستش کنم.خلاصه گلدون وخاک حاضر شد.پرسیدم بیلچه داری؟گفت نه. گفتم پس یک قاشق بمن بده.با قاشق گیاه رو از گلدون بیرون آوردم ومقداری از ریشه های اضافه اون رو کندم ودوباره اون رو توی گلدون گذاشتم طوری که گردن گیاه زیاد از خاک بیرون نباشه وباقاشق گلدون رو از خاک پرکردم وآبی بهش دادم وگفتم بفرمائید اینهم گلدونت از روز اولش هم بهترشد.خانم دوستم تشکرکرد و گفت حالا این قاشق روهم باید بیاندازم دور.بهش گفتم برای چی بیاندازی دور خوب بشورش تمیز میشه.گقت نه  چون به خاک خورده دیگه رغبت نمیکنم ازش استفاده کنم.بهتره بیاندازمش دور.بهش گفتم خیلی ببخشید شما وقتی تشریف میبرین توالت. ...ونتون روکه میشورین دستتون رو میبرین میاندازین دور؟!!

خانم باکفایت

چندسال پیش شبی منزل یکی از دوستان مهمان بودم.سرمیز شام خانم میزبان برای سرو غذا ازیک ظرف بسیار زیبائی استفاده کرده بود.ایشون ازاون خانمهائیست که عاشق خرید لوازم خونه است وهرگوشه وکنارخونه رو بگردی چند تا ظرف ودیگ وقابلمه نو کشف میکنی.خلاصه صحبت رفت بطرف تعریف وتمجید از ظرف غذا.دوستمون که آقای خونه باشه گیر داده بود بخانمش که این ظرف رو کی خریدی که من نفهمیدم وازاینجور حرفها.من که دیدم کار داره بالا میگیره به دوستم گفتم مرد حسابی تو از لوازم خونه چی حالیته که حالا خبر داشته باشی چه ظرفی دارین یا چه چیزی ندارین.بازهم دست خانمت درد نکنه که هم خوش سلیقه است وهم آدم باکفایتیه که فورا تصمیم میگیره ومیره جنس مورد علاقه اش رو میخره.این طفلک اگه میخواست به امید تو بشینه که الان این دو تا بچه روهم نداشتین!!!

قوری استیل

چند سال پیش شبی یکی از دوستان به اتفاق خانمش اومدن منزل من.کتری آب روی گاز درحال جوشیدن بود.خانم دوستم اومد تو آشپزخونه کمک.گفت میخوام چای دم کنم قوری کجاست؟ گفتم توکابینت اون بالا. قوری استیل رو برداشت وتوی اون رو نگاه کرد وپرسید.قوری رو تازه خریدی؟ گفتم تقریبا.گفت اگه از من پرسیده بودی بهت میگفتم قوری استیل نخری.گفتم برای چی؟ گفت قوری استیل چند وقت که توش چای دم کنی توش سیاه میشه دیگه آدم وقتی اون رو میبینه حالش بهم میخوره.ازش پرسیدم اونوقت بعداز چه مدتی اینجوری میشه؟گفت یک مدتی دیگه.پرسیدم آخه مثلا بعد از شش ماه یک سال دوسال یا صدسال؟گفت باز تو مسخره بازی درآوردی.بهش میگم من این قوری رو سی وپنج سال پیش خریدم هر روزهم ازش استفاده میکنم توی اون رو هم که دیدی و فکر کردی من تازه اون رو خریدم.پس معلوم میشه هرچیزی که خریدی نگهداری هم میخواد.خوب معلومه اگه یک قوری رو هربار که استفاده میکنی نشوری وهمینطور با تفاله چائی بذاری بمونه بعد از یکماه سیاه میشه اونوقته که اگه بهش نگاه کنی حالت بهم میخوره. حالا این که قوریه آنجلینا جولی هم اگه یک هفته....ونش رو نشوره و حمام نره سگ هم بهش نگاه نمیکنه!!!

عطیه خانم

چند سال پیش عطیه خانم از دوستان قدیم که سالهاست درآمریکا زندگی میکنه به ایران اومده بود.یک روز خانم برادرش که دختر خاله من باشه ماروبرای ناهار دعوت کردمنزلش.وقتی بمنزل دختر خاله ام رسیدم خبردارشدم که عطیه همون روز خورده زمین ویک پاش شکسته ومجبور شدن پاش رو گچ بگیرن.خلاصه وقتی میهمان پاشکسته وارد شد چون ساختمان آسانسورنداشت رفتم پائین کمک مصدوم.همون پائین مراسم سلام وعلیک وماچ وبوسه روانجام دادیم وباهر مکافاتی بود مصدوم پاشکسته رو سه طبقه کشوندیمش بالا.وقتی رسیدیم توی آپارتمان ونفسی تازه کردیم.عطیه ازمن پرسید خوب درچه حالی؟چیکار میکنی؟هنوز هم جناب سروانی؟بهش گفتم نه بابا سالهاست که بازنشسته شدم.گفت خوب درست که بازنشسته شدی ولی بالاخره به یک کاری مشغول هستی دیگه ؟گفتم خوب آره راستش درحال حاضر توکار پرورش تخم هستم!اونهم باخوش روئی لبخندی زد وگفت آهان کاره خیلی خوب وجالبیه. انشاالله موفق باشی.اما بعد ازچند لحظه مثل اینکه مسئله ای براش پیش اومده باشه خیره شدبمن وبالحن جدی پرسید گفتی توکار پرورش تخم چی هستی؟بهش گفتم توکار پرورش تخمهای خودم!!یک دفعه جیغش دراومدو گفت خداخفه ات نکنه که هنوز هم لشی.من رو بگو که براش آرزوی موفقیت هم میکنم!!

خرابی مونیتور لب تاپ

تقریبا سه سال پیش بود که با لطف یکی از دوستان ماهم صاحب یک لپ تاپ نوشدیم ورفتیم جزو آدم حسابی ها!از همون روز اول دوستان سفارش کردن مراقب باشم وقتی دستگاه روشن هست دستم رو روی صفحه مونیتور نکشم چون باعث خرابی پیکسل های مونیتورمیشه؟!! یکسال پیش بود یک شب که مشغول کار با لب تاپ بودم یک دفعه یک پشه ریز نشست روی مونیتور منهم بی اختیار انگشتم رو گذاشتم روی پشه. انگار جرقه کوچکی زده شد و پشه سوخت وسقط شد ضمنا یک لکه کوچک سیاه هم روی صفحه مونیتور ازخودش بجا گذاشت.تازه متوجه شدم چه دسته گلی به آب دادم ولی دیگه کار از کار گذشته بود!بادوستان که صحبت کردم گفتن احتمالا چند تا از پیکسل های مونیتور سوخته ودیگه نمیشه کاریش کرد. توی این یک سال گذشته هرچند روز یکبار با دستمال مرطوب روی مونیتور میکشیدم ولی همچنان لکه سیاه روی مونیتورباقی موند و ازبین نرفت.هفته پیش مانی یکی از دوستان برای تبادل مطالب علمی فرهنگی به منزل من آمده بود!!!وقتی داشت فایلهای خودش رو روی لپ تاپ من کپی میکرد.چشمش به اون نقطه سیاه روی مونیتور افتاد وگفت یک لکه چربی روی مونیتورتون هست واز من خواست یک دستمال بهش بدم که اون رو پاک کنه.ولی من با اطمینان بهش گفتم که نه مانی جان این لکه چربی نیست ومربوط به سوختن چند تا از پیکسل های مونیتوره.خلاصه کلی براش کلاس گذاشتم وافه چسی اومدم یعنی اینکه من خیلی چیزا سرم میشه. مانی چندبار دیگه بمن گفت ولی این سوختگی نیست ولکه چربیه.اما من انگار که جد اندرجدم پیکسل شناس بودن بهش جواب دادم که اشتباه میکنه!اون طفلک هم دیگه چیزی نگفت.

امروز وقتی لپ تاپ خاموش بود داشتم با دستمال مرطوب اون رو تمیز میکردم بخودم گفتم ماکه به هر سوراخی انگشت کردیم چطوره یک انگشتی هم به مونیتور خودمون برسونیم.خلاصه با انگشت روی لگه سیاه صفحه مونیتور کشیدم.بعد از چند ثانیه دیدم اون لکه سیاه غیب شد!طوری که انگار اصلا لکه ای درکارنبوده!راستش الان هم خیلی خوشحالم وهم یک حالی دارم که دیگه از خودم هم خجالت میکشم.یکی هم نیست به من بگه آخه مرد حسابی توکه فرق بین پیکسل وپرتقال رو نمیدونی مجبوری گه زیادی بخوری که اینجوری خجالت زده بشی؟

خدایا ضمن شکر به درگاهت بخاطر اینکه پیکسل های مونیتور ما رو نسوزونده بودی دراین سال جدید خودت ما رو از شر این منم منم زدن ها وخود خواهی های بی جا واعتماد به نفس های الکی وخود بزرگ بینی ها دور کن!شرمنده مانی عزیزهم شدیم.

گداهای میلیاردر

حدود صد سال پیش درتهران کوچه ای بوده بنام کوچه صد تومنی ها. ساکنین این کوچه همه از اعیان واشراف ومتمولین طراز اول تهران بودن!!!ببین صدتومن چه ارزشی داشته فقط اعیان واشراف میتونستن چنین پولی داشته باشن.

پنجاه سال قبل که صد تومنی دیگه کارائی چندانی نداشت به ثروتمندان و اعیان واشراف لقب میلیونر داده بودن.همون زمانها پیرمرد گدائی درتهران زندگی میکرد بنام یدالله گدا که تمام عمرش رو به گدائی گذرونده بود با وجود اینکه پول فراوانی بدست آورده بود چون علاوه بر شغلش ذاتا هم گدا بود دربدترین وضعیت ممکن بسر میبرد و فقط پول روی پول میذاشت ونون خشگ میخورد وحاضر نبود پولهاش روخرج کنه. بالاخره هم درفقر وفلاکت مرد.چون زن وبچه وفامیلی نداشت وقتی مامورین برای بردن جنازه اش وارد خانه این گدا شدن متوجه شدن تمام گوشه وکنارخانه وحتی داخل تمام بالشها وتشکها پرازاسکناسه!! روزنامه ها هم نوشتن " گدای میلیونری که درفلاکت وگرسنگی مرد."

واما این روزها دیگه میلیون هم کارائی خودش رو از دست داده. ثروتمندان واعیان واشراف امروزی مولتی میلیاردرهاهستن که میزان دارائی اونها به حدی رسیده که به یک میلیارد تومن میگن یک تومن! ماشاالله تعدادشون هم خیلی زیاده! این مولتی میلیاردرهای نوظهور که یک شبه ره صدساله رو پیمودن گرچه از القاب اعیان واشراف قدیم همچون فلان الملک وبهمان الممالک وچی چی السلطنه وفلان الدوله محروم هستن ولی اکثرا پیشوند دکتر ویا پسوند استاد دانشگاه رو باخودشون یدک میکشن!!

خوب حالا با وجود اینهمه افراد ثروتمند توی تهران دیگه نمیشه اسم کوچه ای روگذاشت کوچه مولتی میلیاردرها.بایدگفت شهرمولتی میلیاردرها!

ولی توی همین تهران وقتی آدم صحنه هائی ازیورش این ثروتمندان نوظهور رو میبینه که با اتومبیلهای آخرین مدل وگران قیمتشون وبا لباسها وآرایش های آنچنانی برای گرفتن غذای مجانی در روزهای خاص جمع شدن جلوی درب مساجد وحسینیه ها و از سروکول همدیگه بالا میرن.به این فکر می افته که نکنه خدای نکرده موسسه رویان پس از موفقیت درشبیه سازی گوسفند به طریقی به سلولهای بنیادی یدالله گدای معروف هم دسترسی پیدا کرده ودست به یک تکثیرسلولی وشبیه سازی اساسی زده و گله گله گداهای مولتی میلیاردر تولید کرده؟!!!

باسن گرد و قلمبه دختران

اخیرا یکی از آقایون دریک سخنرانی گفته که باسن گرد وقلمبه دختران آتش به جان جوانان میزند.

والله راست گفته.جوانان که جای خود داره به جان من سالمند هم آتش میزنه!

آدم داره توی خیابون برای خودش راه میره. دختر خانمی از کنارش رد میشه دوقدم که میره جلو چشمش میافته به باسن گرد وقلمبه اش یکدفعه انگار نیروی کششی عجیبی آدم رو بطرف خودش میکشه وتمام اعضای بدن انسان به جنبش درمیاد!البته درمورد سالمندان نه تمام اعضای بدن برخی از اعضا!دوقدم که میره جلوتر انگار تمام وجود اون دختر خانم میشه باسنش وآدم دیگه سایراعضای بدن ایشون رو نمیبینه.مثلا چشمها میخواد از کاسه بزنه بیرون و مستقیم بخوره وسط اون سیبل گردوقلمبه!قلب به طپش درمیاد وضربانش دوبرابر میشه.فشارخون میره بالا.تعداد نفسها بیشتر میشه.آدم دلش میخواد باتمام سطح پوست بدن از دست وپا وصورت ولب وزبان وخلاصه همه وجودش اون باسن گرد وقلمبه رو لمس کنه.حالا بیچاره جوانهای بیگناه که بقیه اعضای بدنشون هم کارمیکنه چه زجری میکشن خدا میدونه.

خوب این حرفها روزدم تا با جوانان ابراز همدردی کرده باشم.ولی آی جوانها گول ظاهر این باسنهای گرد وقلمبه آتش افروز رو نخورین.بیشتر این باسنهای گرد وقلمبه با هزار دوز وکلک اینجوری دلربا شدن.صدها وسیله نظیر گن وباسن بند وداربستهای فلزی بکار برده شده تا این باسن شده مثل هلو.مخصوصا این شلوارهای جین تنگ وچسبان مقدار زیادی چربی وکف وپف رو آنچنان فرم وحالت بهشون میدن که دل هربیننده ای رومیبرن!بله این باسنها با کمک جلوه های ویژه این چنین چشم نواز شدن.بقول دوستان گول نخورین فتوشاپه!جنس رو میبری توخونه کاغذ کادوش رو که باز میکنی یکدفعه مثل ساختمانی که زیر فونداسیونش چاه ریزش کرده انگار اون باسن گردوقلمبه از محل کمر یک طبقه میاد پائین پشت زانوی طرف.دیگه هیچ شباهتی به اون هلوی قبلی نداره ومیشه مثل یک کدوتنبل بی قواره!اینجاست که دیگه کار از کار گذشته وپشیمونی سودی نداره.آدمی که عقلش رو سپرده به چشمش وگول شلوار جین ومانتو تنگ وچسبون روخورده درست میشه مثل جوانهای خیلی قدیم که با تعریف این واون میرفتن زن میگرفتن ونتیجه اش این بود که بقول ایرج میرزا به حرف عمه وتعریف خاله کنی یک عمر گوز خود نواله!

خُر خُر کردن آقایون

هشدار به خوشگل خانمهائیکه قصد ازدواج دارن!

هیچ میدونین اکثرخانمها بعد از ازدواج ازخرخر کردن شوهرشون موقع خواب گلایه دارن؟جالب اینه که ازهرکدومشون هم که بپرسی مگه تو از قبل نمیدونستی؟ میگه اگه میدونستیم که زنش نمیشدم!

پس شما دخترخانمهائیکه از یکنفر خوشتون اومده وحس میکنین که تقریبا همسر دلخواهتون رو پیداکردین وتازه شروع کردین به تحقیقات درمورد خصوصیات طرف.شمائیکه درمورد اعتیاد از صدنفر دوست وفامیل وآشنا میپرسین وآخر هم تا جواب تست اعتیاد رونبینین خیالتون راحت نمیشه.شما که درمورد نجابت طرف بعضی وقتها کار تحقیق وپرس وجو تون اونقدر ادامه پیدا میکنه که تا گستردن دام برای طرف هم جلو میرین!!در مورد وضعیت تمکن ودرامد ودست ودلبازی یا بهتره بگم ولخرج بودن وخلاصه هزار مورد دیگه طرف هم تحقیق میکنن.چرا درمورد خرخرکردن طرف هیچ کاری نمیکنین؟ نکته جالب اینه که درتمام موارد با وجود همه تحقیقات وپرس وجوها طرف اگه ریگی به کفشش باشه میتونه با یک حقه ای خودش رو طور دیگه ای نشون بده وهمه روگول بزنه.

تنها موردی که فهمیدنش دردسرخاصی نداره وطرف هم نمیتونه کلک بزنه.موضوع خرخرکردنه.راه چاره اینه که قبل از ازدواج چندشب پیش آقا بخوابین! البته منظورم خوابیدن واقعیه نه بعضی اعمال دیگه! خیلی راحت میشه از داماد دعوت کرد واون رو به اتفاق چندنفر ازفامیل به یک مسافرت چند روزه برد بعد هم شبها آقایون فامیل عروس خانم نوبتی کشیک بدن وببینن داماد خرخرو هست یا نه بهمین سادگی!

حالا حتما میگین اینکار زشته وممکنه به داماد بربخوره.هیچ هم زشت نیست.چطور آقا داماد درمورد باکره بودن عروس خانم انگار اومده هندوانه بشرط چاقو بخره هزار جور موشکافی میکنه.قانون وشرع هم بهش این اجازه رو داده که چنانچه هندوانه اش توزرد دراومد بتونه دبه کنه!!! و اگرهم که هندوانه اش توسرخ بود که بعنوان فتح خیبر دستمال ای آخ روورداره ببره به عمه قزی وخاله خانومش وصدنفر دیگه نشون بده!!! پس شما هم ایشون رومجبور کنین که این تست خرخر رو قبول کنه.تا خیالتون راحت بشه!

خرید با چرخ دستی

تقریبا شش سال پیش وقتی که دیگه حس کردم نمیتونم رانندگی کنم پیکان قراضه ای روکه داشتم فروختم. چون علاوه بر همه بیماریهای قدیمی آرتروز گردن هم دارم.برای اینکه فشارکمتری به کتفها وگردنم بیاد یک چرخ دستی تهیه کردم.هرچندروز یکبار میرم میدون تره بار وخرید میکنم.ازسیب زمینی وپیازبگیرتا برنج وروغن وکوفت وزهرمار. چرخ دستی روهم مثل خربارکش دنبال خودم میکشم.

بقول جوونها یک فلش بک بزنم به گذشته.یادم میاد 35 سال پیش که در شهر رامسر خدمت میکردم جوان بودم وپر انرژی وبی خیال.هم خودم اتومبیل داشتم هم خودرو سازمانی با راننده. تهیه غذا با هتل رامسر بود.نه خریدی نه سبزی پاک کردنی.نه پیاز خوردکردنی.نه آشپزی ونه شستن ظرفی ونه نظافت خونه ای.حتی آرایشگر هم میامد توی خونه واین دوتا شوید روی سرمون رو آرایش وپیرایش میکرد.دنیا اینجوریه دیگه.حالا باید تاوان کارهای نکرده درجوانی رو درپیری پس بدم. خلاصه صدرحمت به عمله های افغانی.بقول شاعر هرمحنتی که میکشم از تنگی قفس کفران نعمتیست که درباغ کرده ام. با همه این حرفها بازهم خدا رو شکرمیکنم چون میشد ازاین بدترهم باشه!

روزهای خرید معمولا با اتوبوس یا میرم میدون قزل قلعه یا میرم تره بار گیشا.جاهائی که مسطح باشه خوبه چرخ دستی رو میشه راحت کشید ولی اگه سربالائی باشه ویا پله دیگه واویلاست.

چندوقت پیش باچرخ دستی رفتم تره بار گیشا خریدم رو کردم میخواستم از پله های سالن تره بار بیام بالا جلوی پله خانم وآقائی ایستاده بودن ومشغول صحبت بودن.اومدم چرخ دستی رو بلندکنم بذارم روی پله اول یک دفعه یک چیزی گفت دررررررق !!! این اولین باری بود که بی اختیارمرتکب این عمل بی ناموسی میشدم.برای اینکه رد گم کنم بلافاصله چرخ دستی رو بلندکردم کوبیدم روی پله دوم که اونهم درررق صدا کرد.ولی این دررق کجا واون درررررق کجا!بعد هم خیلی محکم بدون اینکه به اون خانم وآقا نگاه کنم براه خودم ادامه دادم.حالا کسی چیزی فهمید یا نه رو دیگه نمیدونم.

با اتوبوس اومدم خیابان مرزداران.اونجا برای ورود بطرف شهرک ما باید بیست سی تا پله رو بیام بالا.حالا وای از دو تازه اینجا شروع میشه.معمولا آقا پسرهای رهگذر مارو رو تخم خودشون هم حساب نمیکنن! دروغ نگفته باشم تاحالا یکی دوبار شده که جوانی به دادمون رسیده واومده کمک.ولی بازهم دمشون گرم وخدا سلامتی بده به خانمها که بارها به کمکم اومدن.اون روز بارم ازروزهای دیگه سنگین تر بود وتا پای این پله ها که رسیده بودم دیگه کل انرژیم تخلیه شده بود ودیگه جون نداشتم.شایدم بعلت اون پنچری واون صدای دررررق روی اولین پله تره بار گیشا بود!ازشانس بدما هیچ جوانی هم پیداش نشد که شاید به کمکمون بیاد.همینطور که مثل خرلنگ بارم رو میکشیدم بالا یک دختر مدرسه ریزه میزه با جثه نحیف ولاغر ازراه رسید.اومد جلو با اصرار میخواست بمن کمک کنه.بهش گفتم مرسی عزیزم این کار شما نیست من عادت دارم بالاخره یواش یواش میام بالا.طفلک این دخترخانم نازنین مثل اینکه چون نتونسته بمن کمک کنه دچار عذاب وجدان شده بود ونمیخواست من روهمینطوری رها کنه وبره. همین موقع خانم جوان فوق العاده زیبا وشیک پوشی از راه رسیدتاچشمش بمن افتاد اومد جلو ودسته چرخ دستی من رو گرفت وگفت دونفری ببریم راحت تره.من که شرمنده انسانیت وخانمی این دوموجود مهربان شده بودم ضمن تشکر بهشون گفتم قربون شما برم.شما دونفربهترین کمک رو بمن کردین.خانم جوان گفت ما که هنوز کاری نکردیم.گفتم همین اعلام آمادگی کمک ازطرف خانمهای زیبائی مثل شما چنان انرژی مثبتی بمن داده که الان میتونم این بار رو تا توچال هم ببرم.میگی نه نگاه کن.بعدهم واقعا انگار جون تازه ای گرفته بودم وخیلی راحت بارم رو به بالای پله ها کشیدم.بعضی وقتها کمکهای فکری واحساسی اثرش بیشتر از کمکهای فیزیکیه.

 

یاد داستان اون تریاکیه افتادم که ازش پرسیدن چی شد که  معتاد شدی؟ جواب داد رفیق بد البته ذغال خوب هم بی تاثیر نبود!! حالا درمورد من هم درسته که پیشنهاد کمک از طرف اون دخترخانم دانش آموز واون خانم مهربان باعث شد جون تازه ای بگیرم ولی  ریا نباشه راستش رو بگم آخر کار وقتی داشتم چرخ دستی رو ببالای پله ها میبردم.حرکات موذون وچرخشی دل انگیز باسن خانم خوشگله که جلوی من ازپله بالامیرفت هم درمضاعف شدن انرژیم بی تاثیر نبود!!!!!

شرکت مخابرات

تقریبا شش هفت سال پیش بود که هوس کردم برای اینکه از غافله آدم حسابی ها عقب نمونم وارد دنیای کامپیوترو اینترنت وفیس بوک وفضای مجازی واین چیزها بشم.با همت یکی از دوستان صاحب یک کامپیوترقدیمی شدیم.بدون آموزش اصولی همینطور دیمی شروع بکار کردم.یک کمی که راه افتادم روم زیاد شد وبعد از چندماه رفتم اداره مخابرات محله مون وبرای ا دی اس ال ثبت نام کردم.یکماه بعد خبردادن که بریم مخابرات.اونجا گفتن به شما خط ا دی اس ال ۲۵۰ نمیدونم چی چی داده میشه با ماهی ده هزارتومن.ماهم قبول کردیم. سال بعد دومرتبه تماس گرفتن وگفتن میتونین خط خودتون رو به ۵۰۰ چی چی ارتقا بدین.روزی که رفتم مخابرات تقاضای ارتقاء به 500 نمیدونم چی بدم یک خانم جوانی گفت باید این تعهد نامه روهم امضا کنین.پرسیدم حالا این تعهد نامه چی هست؟ گفت شما متعهد میشین که ازاین خط فقط برای کارهای تحقیقاتی استفاده کنین.گفتم گور پدر درک تعهدنامه رو هم امضا کردیم.خط مون مثلا شد ۵۰۰ چی چی و ماهی بیست هزار تومن روهم دادیم ولی دریغ ازکوچک ترین تغییرویا یک گشایشی! خط همون گهی که بود موند وما فقط پول بیشتری پرداخت میکردیم.این همه دوستان آهنگ و ویدئو درفیس بوک به اشتراک گذاشتن آرزوی دیدنش به دل ما موند که موند! چند ماه بعد نمیدونم چه اتفاقی افتاد  تحریم هارو برداشتن ویا چی که خلاصه سرعت اینترنت زیاد شد ودیدیم ماهم مثل آدم میتونیم ویدئوی دوستان رو ببینیم!وقتی دیدم که خوب خدا روشکر یک گشایشی درکار ایجاد شده پرروئی کردم ورفتم سراغ سایتهای بی ناموسی.هنوز دوسه هفته از این جریان نگذشته بود وما همچنان مشغول سیر وسیاحت گوشتهای سفید دراینترنت بودیم که از اداره مخابرات مارو خواستن.

مراجعه کردم به مخابرات. خانمی راهنمائیم کرد برم اطاق شماره فلان خدمت حاج آقا فلانی.رفتم به اطاق مربوطه ودر زدم.ندا اومد بفرمائید. وارد اطاق شدم ودیدم حاج آقای جوانی پشت میز نشسته.سلام کردم حاج آقا چنان سلامون علیکی گفت که بند دلم تکون خورد. گفت چه فرمایشی دارین؟ گفتم من فلانی هستم گفتن بیام خدمت شما.حاج آقا چندتا پرونده روی میزش بود اونهارو ورق زد وپرونده من رو پیدا کرد اون رو خوند ویک نگاهی به سرتاپای ما کرد وگفت حاج آقا شما چندسالتونه؟ گفتم هفتاد سال.گفت از شما بعیده!پرسیدم چی ازمن بعیده مگه چی شده؟ حاج آقا یک ورقه گذاشت جلوی من پرسید این امضای شما هست یانه؟ نگاه کردم دیدم ای دل غافل همون ورقه تعهدنامه است که من امضا کرده بودم. باشرمندگی گفتم بله. گفت خوب شما متعهد شدین از خط ا دی اس ال تون فقط در کارهای تحقیقاتی استفاده کنین.چطور شد سر از سایتهای مستهجن درآوردید؟ من که دیدم مثل اینکه اوضاع خیلی خرابه وانکار فایده ای نداره بدون اینکه خودم رو ببازم گفتم خوب حاج آقا شما که توقع ندارین من توی سن هفتاد سالگی تازه راه بیافتم برم درکارهای علمی مثل انرژی هسته ای ویا سلولهای بنیادی تحقیق کنم.گفتیم یک سری به این سایت های مستهجن بزنیم که لا اقل یک تحقیق چشمی کرده باشیم. بعد هم حاج آقا این عکسها ئی که من دیدم زبونم لال مربوط به خانواده های معزز که نبوده.یک مشت دختر های وابسته به استکبار جهانی وشایدهم اسرائیلی بودن که دین وایمون درست وحسابی هم ندارن.فکر نمیکنم گناهی داشته باشه.حاج آقا کمی برافروخته شد وگفت خوبه حالا مجتهد هم شدین وفتوا هم صادر میکنین.گفتم نه حاج آقا از باب مزاح عرض کردم.حاج آقا خیلی خشن گفت حالا ما هم ازباب مزاح شما رو جریمه میکنیم تا دیگه ازاین کارها نکنین.گفتم اشکالی نداره حالا شما بفرمائین چقدر باید جریمه بپردازم تا تقدیم کنم.حاج آقا گفت ما اینجا جریمه نقدی نداریم. جریمه شما اینه که ۲۴ ساعت اینجا سرپا بایستین.گفتم چه بهتر من حاضرم.حاج آقا گفت فقط یک وزنه ده کیلوئی هم به تخم شما بسته میشه.یک دفعه دادمن دراومد که حاج آقا مثل اینکه شما تخم من رو با حسین رضازاده اشتباه گرفتین.بابا انصافتون کجا رفته؟ تازه رضا زاده با اون همه قدرت ونیروی جوانیش نزدیک به دوبرابر وزن خودش رکورد زد وقهرمان المپیک شد.تخمهای بیچاره من دوتائی روهم پنجاه گرم هم وزن ندارن اونوقت شما توقع دارین آخر عمری دویست برابر وزن خودشون رکورد بزنن!حاج آقا خیلی خشن گفت وقتی میرفتی توی اون سایتهای مستهجن باید فکر اینجاروهم میکردی. هرکسی خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه.بعد هم زنگ زد دوتا مامور گردن کلفت اومدن بهشون دستور داد من رو ببرن اطاق اجرای حکم!توی اطاق یک پارالل گذاشته بودن.من رو بردن سر پارالل خلاصه دوتا دستم روگذاشتم روی چوبهای پارالل بطوریکه چوبها زیر بغلم قرار گرفت بعد دستهام روبا یک طناب بستن به چوب پارالل. فقط نوک انگشتهای پام روی زمین بود.بعد چون وزنه ده کیلوئی نداشتن یک کیسه برنج هندی دانه بلند محسن هم آوردن ویکیشون کیسه رو نگه داشت واون یکی با یک بند پوتین کیسه رو بست به دل وجیگرما.من تا اومدم بگم یا مسلم ابن عقیل خودت بفریادمون برس.اون بابا که کیسه رو نگه داشته بود کیسه رو ول کردوفریاد من به آسمون بلند شد وازصدای فریاد خودم ازخواب پریدم!!!

ماجرای آسانسور

روز شنبه رفته بودم دکتر.چون نتیجه آزمایش خون نشون میداد که تری گلیسیرید و قند وکلسترول وغیره خونم رفته بود بالا دکتریک دستور رژیم غذائی عریض وطویلی بهم داد.برنج، نان، سیب زمینی، ماکارونی ومواد نشاسته ای باید کم بخورم.شیرینی، شکلات، بستنی، نوشابه، دلستر، آبمیوه حاضری، غذا های سرخ کردنی رو هم باید کلا حذف کنم.باتوجه به اینکه قبلا کراتینین خونم بالا بودو دکتر مصرف گوشت قرمز روهم ممنوع وگوشت مرغ روهم محدود کرده بود ظاهرابعد از این دیگه فقط باید کوفت وزهر مار نوش جان کنم.

دیشب منزل یکی از دوستان مهمان بودیم.سرمیز شام داشتم فکر میردم چی بخورم چی نخورم.میزبان که دید من دارم چرکه میاندازم گفت چرا غذا نمیکشی؟گفتم من رژیم دارم برنج نباید بخورم.یکی از دوستان پرسید چرا؟ گفتم تری گلیسرید و بقیه چیزهام رفته بالا. یکی دیگه از دوستان گفت بخور بابا تا بحال کسی از خوردن برنج وتری گلیسیرید بالا نمرده چقدر تو ترسو و جون دوستی.خلاصه شام رو خوردیم وتا نزدیک ساعت 2 بعداز نیمه شب مشغول صحبت وغیبت ازدیگران بودیم.بعد بلندشدیم خداحافظی کردیم.مهمانان به اتفاق میزبان اومدیم توی آسانسور.از طبقه یازده که آسانسور راه افتاد احساس کردیم انگاری سفرمون خیلی طولانی شد. بعد از یکی دو دقیقه دیدیم آسانسور از کار افتاد ودرب هم باز نشد. دوستان زنگ اضطراری رو زدن واطلاع دادن که ما توی آسانسور گیر کردیم.یواش یواش نگرانی برهمه حکم فرماشد.ظاهرا خانمها احساس گرمای شدید کردن.اول روسریها رو برداشتن وبعد روپوشها دراومد.یواش یواش داشت کاربه استریپتیز کامل میکشید.نگاه کردم به قیافه خانمی که به من گفته بود تا بحال هیچ کس از تری گلیسیرید بالا نمرده اینقدر ترسو وجون دوست نباش.دیدم رنگ چهره اش کاملا تغییر کرده وکاملا مضطرب ونگرانه.مرتب به سقف آسانسور نگاه میکنه وهمش میترسید که نکنه ما از کمبود اکسیژن همونجا خفه شیم.بهش دلداری دادم که هیچ نگران نباش انقدر اطاقک آسانسور درز ومنفذ داره که اگه تاچند ساعت هم این تو بمونیم خفه نمیشیم. مسئول ساختمان به اتفاق یک نفر دیگه که بکمک ما آمده بودن هرکاری میکردن درب آسانسور باز نمیشد.چند نفر از دوستان از مسئول ساختمان خواستند که از آتش نشانی کمک بخوان.دیگه همگی شدیدا عصبی شده بودیم وهرکسی یک جوری نگرانی خودش رو بروز میداد.من معمولا در شرایط بحرانی کمتر حرف میزنم وسعی میکنم دیگران رو هم به آرامش دعوت کنم.فقط احساس میکردم باد پیچیده توی دلم وراهش رو گم کرده!آقایون برای اینکه اضطراب خودشون رو فراموش کنن افتاده بودن بجون درب آسانسور ومیخواستن بزور درب رو باز کنن که نمیشد.مسئول ساختمان هم از بیرون هرکاری میکرد بی نتیجه بود و باعث میشد برق هم متناوبا قطع و وصل شه وما در تاریکی مطلق بمونیم که همین امر باعث تشویش بیشتر خانمها میشد.دستکاری آقایون به درب آسانسور هم فقط باعث میشد که خانمها عصبی تر بشن. حدود پانزده دقیقه شده بود که ما توی این تله گیرافتاده بودیم.بیشترین جمله ای که من توی این مدت شاید بیش از صدبار شنیدم این بود که " چرا به آتش نشانی خبر نمیدین"

خلاصه بعد از بیست دقیقه بالاخره تلاشهای مدیر ساختمان ونگهبان شب افاقه کرد ودرب آسانسور کوفتی باز شد وما رو کشیدن بیرون.

وقتی پامون رسید به زمین سفت تازه من متوجه شدم که کیف دستی وموبایل ودسته کلیدم رو بالا جا گذاشتم.این گیرافتادن توی آسانسور رو هم گذاشتم بحساب حکمت خدا !!

خلاصه اینجور مواقعه که آدم میفهمه ترس برادر مرگه.

جوی آب

بیستم وسوم شهریور1392.امروز رفتم فروشگاه تعاونی کانون بازنشستگان خرید.توی پیاده روخیابان جمالزاده دارم میام بطرف پائین یک دفعه از پشت سرم سر وصدائی بگوش میرسه. فکر کردم دسته موزیک پادگان جمشید آباده ودارن طبل ریزمیزنن ولی احساس میکنم صدا خیلی خارج از ریتمه.بعد میگم شایداین بچه های طبالچی دسته های عزادارین که ازحالا دارن تمرین میکنن برای ماه محرم.توی این افکارم که حس میکنم انگارمنبع صدا رسیده پشت گوشم.خوب که نگاه میکنم تازه میفهمم نخیرآقا دسته موزیک نظامی وطبالچی دسته عزا داری کدومه صدا از جوی آبه! آب رو ول کردن توی جوی خیابون که داره باسرعت وفشار تعدادبسیار زیادی از بطریهای خالی نوشابه وسطلهای پلاستیکی رنگ ووارنگ همراه با انواع واقسام زباله های خانگی وکارتنهای خالی که مغازه داران توی جوی خیابون ریختن روداره باخودش میاره.واین صداهم دراثر برخورد ظروف پلاستیکی به همدیگه ایجادشده. واقعا دست همه ما مردم ومسئولان شهرداری درد نکنه با این شهری که ساختیم !! ما مردم پر مدعا که دارای چند هزار سال سابقه فرهنگ و تمدن هستیم وشعار دینمون هم النظافت من الایمانه.چرا شهرمون شده زباله دونی؟ (قبل از انقلاب میگفتن ما دوهزار وپانصد سال سابقه تمدن داریم ولی الان هر چند سالی که میگذره هزار سال سابقه ما زیادتر میشه وفعلا صحبت از پنج هزار ساله وممکنه تاچند روز دیگه به ده هزار سال هم برسه!!)

همینطور که دارم به این منظره نگاه میکنم بی اختیار یاد نهرهای توی بهشت افتادم که میگن بجای آب توی نهرهاش شیر وعسل جاریه. خوب خدا رو شکراینجور که میگن توی بهشت فقط جای ما امت خدا جو ودین محورو یک عده دیگه ای از شیعیان عراق وسوریه ولبنان وچند کشورگوگولی مگولی دیگه است.البته تعدادی از آدمهای خوب سایر ادیان نظیرادیسون وسایر مخترعین ومکتشفین که به جامعه بشری خدمت کردن هم از صدقه سری ما وارد بهشت میشن ولی درخدمت ما خواهند بود مثلا مواقعی که ما داریم باحوریهای بهشتی حال میکنیم اگه لامپ های بهشت سوخت ادیسون میاد اونها رو تعویض میکنه وازاینجور خدمات! (یادمه یکبار یکی از آقایون توی تلویزیون میگفت ادیسون باهمه خدماتی که به بشریت کرده اگه دورکعت نماز خونده بود ثوابش بیشتر ازثواب همه کشفیاتش بود.این وسط یک آدم خیر هم پیدا نشده به ادیسون بگه آخه ادی جون بجای اینکه انقدر زور بزنی وبه دنبال کشف نیروی الکتریسیته بری برودورکعت نماز به کمرت بزن توهم مثل ما بی درد سر بیا تو بهشت!!) پیروان سایر ادیان وآدمهای بی دین ولامذهب کره زمین هم که کلهم اجمعین میرن تو جهنم.حالا این چه حکمتیه که خدا بجای آب شیر وعسل توی نهرهای بهشت جاری میکنه؟ البته این وعده خداوند مال روزگاری بوده که نهایت آرزوی انسانها داشتن یک جوی آب درمحل زندگیشون بوده. واصلا من نمیدونم خدا روزی که این وعده رو به بندهاش داده زبونم لال نمیدونسته که توی قرن بیست ویکم بنده هاش انقدر فیس وچسشون میره بالا که دیگه از آب تصفیه شده لوله کشی خونه هاشون هم استفاده نمیکنن ومیرن آب معدنی میخرن؟!! اونوقت این بنده ها میان برن لب نهربشینن با ملاقه شیروعسل بخورن؟!!فکر میکنم اگه یک روزهم که برای پیک نیک برن کنار یکی ازاین نهرهای شیروعسل همونجا خیرسرشون تاپه تاپه علامت فتح رو بذارن وچون باشیرعسل هم که نمیتونن خودشون رو بشورن با ...ون نشسته برگردن به حجره هاشون!!

خوب ما آدمهای متمدن اینجا که اینهمه صحبت از گرونی وتحریم وکمبود مواد غذائیه جوی آبش رو به این حال وروز درآوردیم. اگه اونجاهم بخواهیم به شیوه کره خاکی زندگی کنیم توی بهشت که وفور نعمته ونه گرونی در کاره ونه تحریم خداخودش رحم کنه.چه بهشتی بسازیم ما !به احتمال زیاد ظرف یکی دوماه نهرهای شیر وعسل بهشت میشه زباله دونی شیرعسلی!!صد درجه بدتر از جویهای شهرخودمون.خلاصه بهشتی درست میکنیم که دست آخر خدا مجبور میشه افراد شرور جهنم که اونجا هم دست از شرارت برنمیدارن رو برای تنبیه مدت کوتاهی تبعیدشون کنه به بهشت!!

دعای آخر سال

پروردگارا درآستانه ورود به سال جدید هزاران شکروسپاس بخاطر تمام نعمتهائی که تا کنون به ما ارزانی داشتی.

پروردگارا امسال دیگه ازت نمیخوام به راه راست هدایتم کنی. بهتره کسانی رو به راه راست هدایت کنی که قدرت وپول زیاد مستشون کرده و افتادن به جون مردم.

 خداوندا درخواست پول قلمبه و ویلا و قصر و خودروی آخرین مدل و پست ومقام و پاسپورت امریکا وکانادا روهم ندارم. اینها رو هم بده به اون گدا گشنه هائی که دری به تخته خورده ویک شبه به مال مفت رسیدن و بازهم چشم طمع به مال مردم دارن.

خدایا درخواست دخترکان زیبا روی همچون هلو رو هم ندارم. نه که دلم نمیخواد. به قول جک لمون در فیلم ایرما خوشگله که به شرلی مک لین میگفت میل دارم ولی وقت ندارم.منهم میل دارم ولی راستش دیگه جونش رو ندارم! اونها رو هم بده به کسانی که چندتا زن عقدی وچهل تا صیغه یا رفیقه و نم کرده دارن ولی بازهم چشم ودلشون دنبال این واون میدوه وبه صغیر وکبیر هم رحم نمیکنن.

 پروردگارا تقاضای رسیدن به حوری های بهشتی رو هم ندارم. راستش فکر میکنم خطر رفتن زیر حوری های بهشتی که میگن 17 متر قدشونه کمتر از خطر رفتن زیر کامیون ده تنی نباشه! حوری های بهشت هم ارزونی مردهای که برای رفتن به بهشت ودستیابی به حوریان بهشتی خون مردم رو تو شیشه کردن. بیچاره ها خبر ندارن که حوریهای بهشتی مثل زنهای زمینی نیستن که اگه بهشون خیانت بشه جریان با چند ضربه لنگه کفش ویا قهرکردن ورفتن خونه پدر ومادرو یا طلاق تموم بشه.نمیدونن اگه حوری های بهشتی مچ همسرشون رو ضمن زیر و رو شدن با دختر همسایه ها که درنهرهای شیر وعسل بهشت مشغول آب تنی هستن بگیرن با توجه به هیکل غول مانندشون کمترین تنبه اینه که از زوج خیانت کار بعنوان شیاف استفاده میکنن!خانمهای زمینی که از پس این جونورها برنیومدن.شاید حوری های بهشتی آدمشون کنن.

خداوندا فقط چندتا خواسته کم هزینه و راحت ازت دارم که امیدوارم مورد قبول قرار بگیره.

آفریدگارا نعمت سلامتی رو تا دم مرگ از ما نگیر. وقتی قراره هرکسی سزای اعمال بدش رو درجهنم ببینه دیگه این بلاها چیه زمان پیری توی این دنیا سرمون میاری؟قلب به آدم دادی که به تمات اعضای بدن غذا واکسیژن برسونه ومهمتر از اینها عاشق بشه. تا میخواد چند صباحی حال کنه رگهای قلبش رو طوری میبندی که به سایر اعضای بدن که هیچ به خون رسانی بخودش هم دچار مشگل میشه وکارش رو میکشونی به آنژیو گرافی و بالن زدن وفنر گذاشتن وسلاخی. کلیه دادی خون بدنش تصفیه بشه وسط کار پشیمون میشی کارش رو میکشونی به زجر دیالیزو پیون کلیه.مغز دادی برای هرکاری فکر کنه توی پیری اون رو گرفتار آلزایمر وافسردگی وزوال عقل میکنی .چشم دادی برای دیدن زیبائیها آخرعمر کاری میکنی که دیگه نتونه ببینه. زبون دادی که بگه دوست دارم کاری میکنی درپیری نتونه حرف بزنه.نه خدا جون شرمنده مثل اینکه درمورد زبان این موضوع صدق نمیکنه.ظاهرا این عضو روطوری طراحی کردی که درسالمندی فعالیتش چند برابر میشه!! دستگاه اصل کاری رو دادی برای سکس لوازم جانبی اون رو طوری طراحی کردی که از میانسالی وبال گردن آدم میشه.

خداوندا وقتی بچه بودیم بزرگترها برامون دعا میکردن خدا عاقبت بخیرتون کنه. اون زمان نمی فهمیدیم چی میگن.ولی حالا از ته دل دعا میکنم که به ما عمر با عزت بده وآخر وعاقبت مارو ختم به خیرکن.خدایا شمع وجود مارو قبل از اینکه کاملا آب بشه وفتیله اش تا ته بسوزه وبه پت پت بیافته با یک فوت خاموش کن وخلاص. آمین.

نصیحت

امروزمثلا اومدم پارک پردیسان برای پیاده روی.اول یکی از سربالائی ها لنگ لنگان دارم میرم بالا که ازپشت سر مرد لاغر اندامی درحال دویدن از راه میرسه.درحالیکه  اصلا نه به قیافه اش میخوره ونه به هیکلش سعی میکنه جاهلی حرف بزنه.

میپرسه حاج آقا شوما مثلا دارین چیکار میکنین؟

میگم اگه خدا قبول کنه دارم پیاده روی میکنم.

میگه پیاده روی میکنین که چی بشه؟

میگم پیاده روی میکنم که وضعم از اینی که هست بدترنشه.

میگه حاج آقا اینکار شوما تلاش مذبوحانه است.اینجور راه رفتن شوما به درد عمه من میخوره!شوما فقط باید بدوین!

 بهش میگم آگه الان حسین رضازاده بیاد به شما بگه آقا اینجور دویدن بدرد عمه تون میخوره ودارین تلاش مذبوحانه میکنین. شما باید روزی بیست بار وزنه دویست کیلوئی رو یکضرب ودوضرب بالای سرتون ببرین.جنابعالی دویدن رو ول میکنین میرین دنبال وزنه برداری ؟

 میگه این حرف شوماچه ربطی داره به نصیحتی که من به شوما کردم؟

میگم ربطش اینه که نه من توان دویدن رو دارم و نه جنابعالی توان بلند کردن وزنه دویست کیلوئی رو. بعد هم اکثرسالمندان فقط برای پیاده روی به پارک میان.این کار شما درست نیست که همه رو ناامید کنین.

 یک دفعه طرف عصبانی میشه و میگه من روبگو که دارم به چه کسی راهنمائی میکنم.اصلا شوما همینجوری به راه رفتنتون ادامه بدین چند روز دیگه که افتادین و ریق رحمت رو سر کشیدین میفهمین من چی گفتم!

بهش میگم شما اجازه بدین من به تلاش مذبوحانه خودم ادامه بدم حالا اگه خیری بما نرسید و ریق رحمت رو سرکشیدیم لا اقل درد عمه شما دوا شه! شما هم بفرمائین اونقدر به دویدن تون ادامه بدین تا جون از کونتون درره!!!

خرید از فروشگاه اتکا

دوهفته پیش برای خرید رفتم فروشگاه اتکا.یک کارت اعتباری به ما دادن که موقع خرید ازکارت استفاده میکنیم وپول اجناس رو سرماه ازحقوقمون کسر میکنن.هرچند ماه یکبار هم چند قلم جنس مثل قند وشکر ومرغ وگوشت وروغن میدن و باقیمت ارزونتر حساب میکنن.کارتم رو میدم به خانمی که اونجا نشسته.میگه شما مرغ دارین وگوشت.میگم گوشتش رو نمیخوام ولی مرغش رو بدین.خلاصه حساب میکنه میگه اینقدر پولش میشه میگم ازکارت کم کنین.کارش رو انجام میده ویک فیش میده دستمون.میرم سراغ مسئول تحویل مرغ.یک مرغ منجمد میذاره توی ترازو ومیگه فلان مقدار باید نقدی بدین. میگم منکه اونجا فیش گرفتم دیگه پول چی بایدبدم.میگه سهمیه شما یکنفره است این مرغ ازسهمیه شما زیادتره باید مابه التفاوتش رو به نرخ آزاد بدین.پول رو میدم وسایر خریدم رو میکنم وباچرخ دستی سوار اتوبوس میشم.دوتا جوان هیکل دار جلوی من ایستادن ومشغول صحبت هستن.یک دفعه نمیدونم چی میشه که یکی ازاونها یک کمی میاد عقب وپاش رو میذاره روی پای من.بی اختیارآخ من درمیاد.جوان هیکل دار میگه ببخشید دردتون اومد؟ میگم نه این آخ بخاطر این بود که خیلی خوش خوشانم شد.طرف میگه خیلی عذر میخوام.حالا منکه وزنی ندارم دیروز یک آقای ۱۳۰ کیلوئی پاش رو گذاشت روی پای من که پدرم دراومد.ازش میپرسم شما وزنت چقدره؟ میگه ۸۰ کیلو.بهش میگم خوب بابت اون ۵۰ کیلو اضافه وزن اون آقای ۱۳۰ کیلوئی که پای شما رو لگد کرد چقدر باید به شما مابه التفاوت بدم؟طرف باقیافه متعجب بمن نگاه میکنه ومیپرسه مابه التفاوت چی؟جریان خرید مرغ ودادن مبلغ مابه التفاوت رو براش تعریف میکنم وبهش میگم من فکر کردم داستان آقای ۱۳۰ کیلوئی روبخاطراین گفتی که مابه التفاوتش رو بامن حساب کنی اصلامیخوای اون یکی پام روهم لگد کنی تا باهم بیحساب بشیم؟ باشرمندگی میگه آقا من غلط بکنم.میخواستم همینطوری یک چیزی گفته باشم تا شاید دردپاتون رو فراموش کنین.بهش میگم عیبی نداره منهم شوخی کردم. این شر و ورها رو گفتم تا باهم دیگه دردهائیکه از روزگارداریم میکشیم رو فراموش کنیم.

 

دسته گل کبوترها

فکرمیکنم ۲۵ سال پیش بود.مالک یکی از آپارتمانهای شهرک ما به شهرستان منتقل میشه. مقدارکمی از اثاثیه موردلزوم رو به شهرستان میفرسته ودرب آپارتمانش روقفل میکنه ومیره.بعداز دوهفته همسایه طبقه بالائی میبینه فاضل آب حمام منزلش گرفته وآّب کف حمام جمع شده هرچه سعی میکنه بازدن پمپ گرفتگی فاضل آب رو باز کنه موفق نمیشه.این آدم کم عقل سیخ کباب رو برمیداره ومیره سراغ فاضل آب.چندین بارسیخ رو بشدت وارد لوله فاضل آب میکنه ومیبینه گرفتگی لوله برطرف شد.شاد وشنگول ازاینکه توانسته بدون هیچ هزینه ای مشگلش رو حل کنه میره بدنبال کارش.غافل ازاینکه بازدن سیخ کباب لوله فاضل آب که از جنس پی وی سی بوده رو شکسته وتمام فاضل آب از سقف بداخل حمام طبقه پائین سرازیر میشه.بعداز یکماه فاضل آب کف حمام آپارتمانیکه مالکش به شهرستان رفته بوده میگیره وآب تمام سطح خونه روفرا میگیره ونشت میکنه به آپارتمان زیری.باتوجه به اینکه مالک آپارتمان درشهرستان بوده از طریق دفتر شهرک درب آپارتمان رو باز میکنن ومی بینن تمام سطح خونه رو گند آب گرفته تازه متوجه میشن که مالک طبقه بالائی چه دسته گلی به آب داده.خلاصه با کمک مامورین نظافتچی شهرک آپارتمان روتمیز ولوله فاضل آب رو هم تعمیرمیکنن.چون چندگونی برنج داخل آپارتمان بوده که نم کشیده بوده برنجها رو کف آشپزخانه روی یک نایلون پهن میکنن که خشک بشه.پنجره های آپارتمان روهم باز میذارن که بوی نا بره.حالا اینبار مسئولین دفتر شهرک دسته گل به آب میدن ویادشون میره بیان پنجره های آپارتمان رو ببندن.کبوتران شهرک هم که میبینن پنجره های این آپارتمان بازه وکف آشپزخانه هم تادلشون بخواد براشون برنج ریختن ضیافتی برپا میکنن که بیا وببین!!

چندماهی از این جریان میگذره.یک روز من برای دیدن خسرو یکی از دوستانم که در دفتر شهرک کار میکرد رفته بودم که دیدم یک آقائی توسرزنون وارد دفتر شد که بدادم برسید که بدبخت شدم.وقتی ازش پرسیدن چی شده گفت خودتون تشریف بیارین ملاحظه بفرمائید.به اتقاق خسرو ومالک آپارتمان به محل رفتیم.چشمتون روز بد نبینه منظره ای دیدیم که هیچوقت فراموش نمیکنم.صد رحمت به خونه خانم هاوی شام درفیلم آرزوهای بزرگ.اولا درب آپارتمان بزور باز میشد چون تمام کف آپارتمان بقطر چندسانتیمتر از فضله کبوتر پوشیده شده بود.انگار کبوترها اونجا رو کرده بودن کافه تریا.همینطور برنجهارو خورده بودن و تر زده بودن بخونه این بیچاره.کلیه درب اطاقها که باز مونده بوده کبوترها روی اونها نشسته وترکمون زده بودن بطوریکه ازهرطرف چندسانت به قطر دربها اضافه شده بود.هیچ وسیله ای قابل شناسائی نبود.فقط مکعب مستطیل هائی از فضله کبوتر به ابعاد بزرگ وکوچک دیده میشد که برای ما قابل شناسائی نبود فقط صاحبخانه باتوجه به محل اونها میگفت این یخچال یا فریزر یا تلویزیون یا اجاق گاز یا مبل کمد وتختخواب وغیره است.خلاصه منظره طوری بود که ما ضمن ابراز تاسف وتاثراز وضع پیش آمده جلوی خنده خودمون رو هم نمتونستیم بگیریم.

حالا بعدش چی شد واون بدبخت چطور موفق به پاکسازی آپارتمانش شد رو من دیگه خبر ندارم.

نماز

قبل ازانقلاب دوستی داشتم ازافسران پلیس.باهم درکلانتری ۳ ودایره کارگزینی پلیس تهران همکار بودیم.اون زمان ایشون سروان بود ومن ستوان یکم.پنج شش سالی از من ارشدتر بود.سالها پیش ازدنیا رفته. روحش شادویادش گرامی. یکی ازبهترین وشریفترین افسران پلیس بود.بایکی از افسران همدوره خودش رفت وآمد خانوادگی داشت.دوستش چندین خواهرو برادر داشت که تمام اونها و زن برادرها و شوهرخواهرها همگی از رامی بازهای حرفه ای تهران بودن وهرهفته دوره قمارهای کلان داشتن.

خانم بزرگ مادر این خانواده خانم مسنی بود با موهای کاملا سفید. بسیار مومن وباخدا که نماز وروزه اش ترک نمیشد وحداقل ماهی یکباردرمنزلش به مناسبتهای مذهبی برنامه روضه خوانی برپا میکرد.زنده یاد بهرامی تعریف میکرد یک روز که دوره بازی داشتن از ظهر بمنزل دوستش میره.بعداز صرف ناهار قبل ازاینکه سایر بازی کنان ازراه برسن این دونفرمشغول تخته بازی بودن خانم بزرگ هم داخل سالن مشغول خوندن نماز بوده. وسط های نماز خانم بزرگ یک مرتبه باصدای بلند شروع میکنه به گفتن الله اکبر وکوبیدن کف دست به ران خودش (اینجا لازمه یک توضیح مختصری برای جوانترها بدم. قدیم ها خانمها که مشغول خواندن نماز بودن چنانکه میدیدن بچه ای به لب حوض رفته ویا ممکنه از پنجره سقوط کنه برای اینک نماز خودشون را نیمه کاره رها نکنن که مجبور بشن دوباره نمازشون رو تکرارکنن باگفتن الله اکبر وکوبیدن کف دست به ران خود بقیه را از وقوع خطر با خبرمیکردن). خلاصه زنده یاد بهرامی تعریف می کرد وقتی دیدم خانم بزرگ داره الله اکبر میگه وبه رانش میکوبه بسرعت از سرجای خودم بلند شدم ببینم جائی آتش گرفته ویا حادثه ناگوار دیگه ای درحال وقوعه که دوستم باخونسردی گفت بشین بابا خبری نیست خانم بزرگ بامنه منظورش اینه که چرا شیش وبش رو اینجوری بازی کردی!!

 

واقعا که خدا قبول کنه این نمازخوندن خانم بزرگ رو.داشتم پیش خودم فکر میکردم  بیچاره خانم بزرگ موقع سجده که مجبوربوده سرش رو روی مهربذاره ونمیتونسته تخته بازی پسرش روببینه چه زجری میکشیده !!!

 

 

صف نانوائی

چند روز پیش ساعت ۵ بعداز ظهربود رفتم نانوائی هفت هشت نفری توی صف ایستاده بودن.هوا که گرمه گرمای تنور هم به اون اضافه شده آفتاب هم افتاده روسرمون دیگه همه چی تکمیله.چند دقیقه بعدخانم مسنی ازراه میرسه ومیپرسه شما نفر آخرهستین؟ میگم بله میگه من میرم تا میدون تره بار وبرمیگردم.دودقیقه بعد خانم جوانی میرسه وهمون سئوال وجواب واونهم میگه من میرم تا قصابی الان برمیگردم.باز چند دقیقه دیگه خانم دیگری ازراه میرسه وتکرارهمون حرفها ایشون هم میره تامرغ بخره وبرگرده.همین موقع یک خانم ویک آقائی میرسن ومیپرسن آخر صف کیه؟ میگم سه تا خانم پشت سرمن بودن رفتن وبرمیگردن.آقا میگه اشکالی نداره ولی خانم اعتراض میکنه که نوبت یعنی اونهائی که اینجا ایستادن.اگه کسی رفت دیگه نوبتش رواز دست داده.میگم اصلا به من مربوط نیست.وقتی برگشتن خودتون باهاشون صحبت کنین.همینطور زیر آفتاب ایستادم وعرق از هفت چاکم سرازیر شده یاد داستان شیر وخر افتادم.

یک روز دریک جنگلی آتش سوزی رخ میده وتمام جنگل میسوزه وبیشتر حیوانات ازبین میرن.جنگلبان حیوانات باقی مونده روجمع میکنه واونهارو به بیشه ای درهمون حوالی میبره.شیرنری که از آتش سوزی جون سالم بدر برده بودیک پرسه ای در بیشه میزنه وهرچی میگرده شیر ماده ای پیدا نمیکنه.خری درهمون اطراف میبینه ومیره سراغش وطبق قانون جنگل خره رو متقاعد میکنه که باید از اوتمکین کنه.خره هم که اصولا حیوان خیلی خریست قبول میکنه.خلاصه شیر هم مشغول میشه.ازفردای اونروز مرتب شیر به سراغ خر بیچاره میرفت واون رو بکار میگرفت.بعد از چند هفته یک روز جمعه جنگلبان دریک همایش تمام حیوانات روجمع کرد وازشون خواست تاهرمشگلی دارن بگن.خرگفت راستش من میخواستم درخواست کنم جناب شیر که البته سلطان ما هستن واحترامشون برهمه واجب درهفته چندروز به من ناچیز استراحت بدن.تا بتونم روزهائیکه درخدمتشون هستم بهتر خدمت رسانی کنم.خلاصه با نظر جنگلبان قرارمیشه روزهای یکشنبه وپنجشنبه خر کاملا خودش رو دراختیار سلطان جنگل قراربده.صبح روز شنبه شیر بسراغ خر رفت درخواست نزدیکی کردوخر مودبانه گفت قربان طبق قرار شما باید فردا تشریف بیارین.شیر گفت من اومدم سهمیه روز یکشنبه رو امروز بگیرم.خره فکری کرد وگفت اشکالی نداره بفرمائید من درخدمتم.دوباره فردا شیر بسراغ خررفت. خرگفت قربان شما سهمیه امروزتان رو دیروز میل فرمودین.شیر گفت امروز میخوام سهمیه روز پنجشنبه رو بگیرم.خلاصه همینطور هر روز شیر بسراغ خرمیرفت وبابت سهمیه یکشنبه سه هفته بعد وپنجشنبه چهار هفته بعدخدمت خر بیچاره میرسید. بعدازمدتی یک روز جمعه جنگلبان از وضعیت جدید خر پس از سهمیه بندی پرسید که آیا از وضع جدید راضی هست ویا نه؟ واصولا کارش راحت تر شده یا نه؟خر بیچاره جواب داد راستش کار من از قبل هم سختتر شده.چون قبلا هر روز ما به ایشون فقط میدادیم.حالا هم هر روز باید بدیم هم باید حسابش رو داشته باشم که این دادن مال سهمیه چه روزیه!

حالا اوضاع ما هم توی صف نان شده حکایت خره. هم باید توی این گرما آفتاب توی مخمون بتابه وحواسمون باشه چندتا نون میگیریم.هم حواسمون باشه چندنفر از صف برای خرید خارج شدن.جواب معترضین روهم بدیم.تازه نکته جالب اینه که این خانمهائیکه میگن من پشت سر شما هستم میرم وبرمیگردم.وقتی برمیگردن میگن ما جلوی شما بودیم!!خوب البته یک جورهائی حق بااونهاست.چون اصولا واخلاقا هرگونه توقف ویا حرکت خانمها پشت آقایون چه درحالت ایستاده وچه درحالت درازکش مجاز نیست!!