حاکم شرع
از روز ۲۳ بهمن ۵۷که حکومت اسلامی برقرارشده من کمافی السابق به عنوان رئیس شهربانی رامسر مشغول بکار هستم با این تفاوت که بجای مامورین پلیس از جوانان انقلابی برای حفظ نظم وتامین امنیت شهر استفاده میکنم.دونفراز روحانیون ودونفرازدبیران آموزش وپرورش هم که درکلیه تظاهرات به عنوان رهبران مردم بودند به عنوان کمیته انقلاب رامسر درشهربانی مستقر هستن.یکی از این روحانیون که تحصیلات حوزوی داره ودر تظاهرات روز عاشورا دختران دانش آموز رو که بعضی از آنها حتی روسری هم نداشتن سرظهربه خواندن نماز جماعت درخیابان وادار کرده بود.همان چند روز اول شایع میشه که ازهمکاران ساواک بوده که از طرف دادگاه روحانیت دستگیرو درقم محاکمه وخلع لباس وزندانی میشه.روحانی دوم هم که تحصیلات دانشکده الهیات داره ودبیر یکی از دبیرستانهاست به اتفاق یکی دیگه از دبیران که به مهندس معروفه برای خودشون کیا وبیائی راه انداختن.این حاج آقا روحانی دبیر خیلی علاقه داره که سوابق دایره اطلاعات شهربانی روبررسی کنه تابقول خودش ببینه میتونه بفهمه چه کسانی با ساواک همکاری داشتن یانه.وهرچه بهش میگم سوابق ساواک که درشهربانی نیست قبول نمیکنه.یک روز با حالت بر افروخته وارد اطاق من میشه ومیگه که مامور اطلاعات با ما همکاری نمیکنه.میپرسم درچه موردی؟ میگه هرچه به اومیگم کلید رمز را باز کنه تا من ببینم چی نوشته میگه نمیشه.بهش میگم حاج آقا دسته کلید توی جیبتون دارین.میگه بله. میگم لطفا نشون بدین.دسته کلید خونه اش رو از جیبش درمیاره.بهش میگم خوب حالا این رو بازکننین.با تعجب میگه جناب سرگرد این کلید درب خونه منه من اینجا چی رو باز کنم.بهش میگم خوب اون کلید رمزی هم که شما به مامور میگین بازش کن ومامور میگه باز نمیشه مثل همین کلید شماست.کلید رمز که خودش باز نمیشه باید یک رمزی باشه تا با کلید بتونن بازش کنن. وقتی خوب شرمنده میشه سرشو میندازه پائین ومیره.بعداز چند روز زیر ورو کردن مدارک اطلاعات وقتی چیزی گیرش نمیاد با چند نفر راه میافتن میرن ساواک نوشهر که مدارک اونجارو بررسی کنن.غافل از اینکه چندنفر زرنگتراز خودش قبلا مدارک رو بر داشتن وطی یک شب نامه لیست کسانی که با ساواک همکاری داشتن روافشا میکنن که اسم حاج آقا هم توی اون لیست هست.حالا دیگه حاج آقا شده مثل ماهی که افتاده توی تابه داغ و داره جلز و ولز میکنه.دائم دست به دامن این واون میشه که یک کاری براش بکنن.یکبار ازمن خواهش میکنه شما یک اطلاعیه پخش کنین که من ساواکی نیستم.بهش میگم خوب اگه من اطلاعیه بدم که شما ساواکی نیستی یعنی من میدونم چه کسانی ساواکی بودن بعد اگه پرسیدن پس چه کسی ساواکیه من چی بگم؟ آقای مهندسشون هم بعدازمدتی بعلت ارتباط با گروههای ضدانقلاب دستگیر واعدام میشه!
یک هفته بعد از انقلاب دولت موقت دستورمیده کلیه افسران ومامورین به محل خدمتشون برگردن.ازاون روز اوضاع شیر توشیر میشه.وحکومت میشه مثل حکومت حسینقلی خانی.هفته دوم انقلاب یک هیئت سه نفره از روحانیون به سرپرستی آیت الله محمدی گیلانی از طرف امام به شهرهای گیلان ومازندران میان که مسئولین کمیته ها رو منصوب کنن.وقتی به رامسر وارد میشن دونفر از روحانیون که قبلا جزو افراد کمیته نبودن رو به سرپرستی کمیته رامسر منصوب میکنن.که باعث رنجش وقهر حاج آقای دبیر میشه.بعد از یکی دوساعت که هیئت روحانیون قصد عزیمت به شهر دیگری رودارن.آقایون اعضای کمیته رامسر که خدارو شکر همه از شیفتگان خدمتند ونه تشنگان قدرت.از آیت الله محمدی گیلانی خواهش میکنن که یک نفر رو به عنوان حاکم شرع رامسر منصوب کنه.ایشان هم نگاهی به من میکنه ومیگه با تعریفهائیکه خود شما از رئیس شهربانی کردین جناب سرگرد هم علاوه براینکه عضو کمیته رامسر هستن به عنوان حاکم شرع هم انجام وظیفه میکنن.خلاصه بعداز مراسم خداحافظی هیئت به سفرشون ادامه میدن وماهم مشغول کار خودمون میشیم.
صبح روز بعد یکی از مسئولین کمیته یک جوان بیست ساله ویک نوجوان پانزده ساله رو به اطاق من میاره ویک پرونده هم میذاره روی میز من.میپرسم جریان چیه؟میگه پرونده لواطه.میگم خوب برای چی آوردی پیش من؟میگه جناب سرگرد مثل اینکه فراموش کردین شما حاکم شرع هستین.بهش میگم نه بابا حاج آقا دیروز بشوخی یک چیزی گفتن.میگه جناب سرگرد حاج آقا نماینده امام هستن با کسی شوخی ندارن.تو دلم میگم یا مسلم ابن عقیل خودت به فریادمون برس.
توی اون روزهای اول انقلاب همه آتشی شدن وتشنه خون.هرجائیکه تونستن یک مسئول بدبختی روگیربندازن درازش کردن جاهائیکه مسئولین فرارکردن ویا موردی نداشتن حالا گیردادن به لواط کاران واونها رو دراز میکنن.زیر چشم یک نگاهی میکنم به اون دوتا جوان بد بخت که الان جونشون بسته به این پرونده است.اگه من بخوام اززیر این پرونده شونه خالی کنم مثل اینه که حکم قتل هردوشون رو امضا کرده باشم.یک نگاهی به پرونده میکنم ودستور میدم که همونجا ودور از انظاربه جوان بزرگتر (فاعل) بیست ضربه وبه جوان کوچکتر (مفعول) نوزده ضربه باتوم زده ومرخصشون کنن.به مسئول کمیته هم میگم زیاد سروصدای قضیه رو در نیارن که برای شهربدنامی ببار نیاره.مسئول کمیته هم خوشحال میگه چشم.ولی همینجور داره با تعجب به من نگاه میکنه.ازش میپرسم دیگه چیه پس چرا نمیری؟میگه ببخشید فقط میخواستم بدونم چرا یکیشون بیست ضربه ویکیشون نوزده ضربه.بهش میگم آخه اون کوچیکه یک ضربه اش رو دیروز خورده!!! باتعجب میگه ولی ما که دیروز نزدیمش.با ایما واشاره بهش حالی میکنم که اون یک ضربه رو دیروز بزرگه به کوچیکه زده!!!
فردای اون روز هم به کمیته میگم که من شرایط حاکم شرع رو ندارم. دیگه برای من پرونده نیارین.