ده سال پیش از نیمه دوم سال 1388 تصمیم گرفتم هر روز از ساعت 5 تا 7 صبح برای پیاده روی به پارک پردیسان برم.. ظرف همون چند روز اول متوجه شدم اکثر قریب به اتفاق مشتریان پیاده روی درپارک سالمندان هستن که هرکدام هزارجورگرفتاری وبیماری دارن.وقتی به آدم میرسن انگار با جونور عجیب وغریبی روبرو شدن. چهره ها درهم وعبوس و سرها پائین که نکنه خدای نکرده باهم چشم درچشم بشن.نه سلامی ، نه علیکی،نه صبح بخیری ، نه خسته نباشید و نه خدا قوتی. تصمیم گرفتم یک دگرگونی دروضع موجود ایجاد کنم. از روزبعد با هرکسی روبرو شدم  پیر و جوان، زن ومرد با لبخند سلام کردم وصبح بخیرگفتم.

بعداز دوسه روزدیدم اکثرا با خوشروئی با این موضوع برخورد میکنن.البته چند نفری که انگار باخودشون هم قهربودن با شک وتردید نگاه میکردن وزیرلب یک ونگ وونگی میکردن و رد میشدن.شاید هم پیش خودشون فکر میکردن این تازه وارد حتما قصد کلاهبرداری داره!! نکته جالب این بود که برخلاف تصورمن خانمها بهتر از آقایون از این طرح استقبال کردن. بعداز سه چهارماه تقریبا همه به این کارعادت کرده بودن واکثرا با وجودهمه گرفتاریهای زندگی سعی میکردن هنگام روبروشدن با من پیش دستی کرده و زودتر ازمن سلام وصبح بخیربگن ولبخند بزنن.

بعداز چندماه با بیشتر خانمها وآقایون آشنا شدم.ناگفته نماند که آقایون حتی درسن 90 سالگی هم سر وگوششون می جنبه وچشمشون دنبال خانمهاست. با وجوداینکه سعی میکنن با تعصب پدرانه به خانمها نگاه کنن وخودشون رو حافظ ناموس مردم میدونن ولی بعضی وقتها کنترولشون از دست میره و تاخانم جوانی ازکنارشون ردمیشه حالی به حالی میشن! بعضی از آقایون وقتی می دیدن من با خانمها سلام وعلیک میکنم نگاهشون به من مثل نگاه یک گوزن نر صاحب قلمرو بود به یک گوزن نر رقیب که بگله ماده های اونها نزدیک شده! حتی چند بار متوجه شدم بعضی از آقایون باچشم ابرو اشاره هائی میکنن.وقتی ازشون میپرسیدم منظورتون چیه؟ میگفتن خودشه دیگه باخودت ببرش خونه!! وقتی میگفتم این خانم شوهرداره،بچه داره.باتعجب میگفتن اگه شوهر داره پس برای چی میاد پارک؟!!!!!!!!جل الخالق!! اینجاست که آدم نمیدونه به اینجور آدمها چی بگه!

درمیان کسانی که پای ثابت پیاده روی درپارک بودن خانمی بود تقریبا چهل وپنج ساله که سالها با یک روپوش وروسری خیلی ساده بدون کوچکترین آرایشی به پارک میامد.این خانم برخلاف دیگرخانمها که معمولا دونفره ویا بصورت گروهی درپارک پیاده روی میکنن عادت داره به تنهائی پیاده روی سریع داشته باشه.

سه سال پیش روز اول فروردین به پارک رفته بودم.ظاهرا اکثر دوستداران طبیعت به مسافرت رفته بودن وپارک خیلی خلوت بود.بعداز مدتی پیاده روی با این خانم روبرو شدم.پس از سلام وعلیک وگفتن تبریک سال نو ازایشون سئوال کردم چرا به مسافرت نرفته. گفت چون امسال دخترم کنکورداره وشدیدا مشغول درس خوندن هست ناچارشدیم از رفتن به مسافرت صرف نظر کنیم.برام خیلی جالب بود کل خانواده ای برای موفقیت دختر شون درکنکورقید رفتن به مسافرت درایام نوروز رو زده بودن! برای دخترشون آرزوی موفقیت کردم.

چندماهی گذشت ونتایج کنکور اعلام شد. دختر این خانم هم دررشته پزشکی دریکی از دانشگاههای جنوب کشور قبول شد. یک روز خانم مزبور به اتفاق دخترخانم زیبا وبرازنده ای به پارک آمده بود که بعداز سلام وعلیک متوجه شدم ایشون همون دخترخانمی هستن که درکنکور قبول شده. بعد از گفتن تبریک بشوخی بهش گفتم زمانی که ما جوان بودیم میگفتن: دخترها یا خوشگلن یا میرن دانشگاه ولی شما هم خوشگلی هم میری دانشگاه!

بعداز یکی دوماه این دخترخانم دردانشگاه مربوطه ثبت نام کرد و باسلام و صلوات به جنوب کشور رفت.هنوز یک ماهی نگذشته بود که مادر خانم دانشجو خبرداد دخترش ازادامه تحصیل انصراف داده وبه تهران برگشته.وقتی بهش گفتم میتونست شش ماه درجنوب بمونه وبعد تقاضا بده بصورت مهمان به تهران بیاد.گفت من وپدرش دراینمورد هیچ توصیه ای بهش نکردیم و واگذارکردیم بخودش هرکاری دلش میخواد انجام بده. گفتم آفرین چه خانواده روشن فکری.

 خانم کنکوری داستان ما به امید اینکه سال بعد حتما درکنکوردر رشته پزشکی تهران قبول میشه شروع به درس خوندن کرد.متاسفانه پارسال موفق نشد ولی برادرش با وجود اینکه اولین باربود درکنکور شرکت میکرد دریکی از دانشکده های تهران قبول شد.من که به شدت کنجکاو شده بودم ببینم سرنوشت این دختر خانم کنکوری به کجا میکشه وقتی شنیدم قبول نشده بخودم گفتم من که نه سرپیازم ونه ته پیاز نگران این دخترخانم هستم. حالا ببین توی دل پدرمادرش چه خبره.خلاصه ماجرای شرکت درکنکوراین دخترخانم به سال سوم کشیده شد.خوشبختانه درکنکور 98 ایشون دررشته پزشگی دریکی ازدانشگاههای شمال کشور قبول شد که پس ازثبت نام دردانشگاه مربوطه مادرش خبر داد یک سهمیه درتهران بازشده ودختر خانم دانشجو به تهران آمده.البته من ازباز شدن سهمیه درتهران چیزی سردرنیاوردم!درهرحال باتوجه به اینکه هردو فرزند این خانم با رتبه های خیلی خوب درکنکور قبول شدن میشه گفت ازضریب هوشی بالائی برخوردارن.صدالبته که پدرومادرشون هم در موفقیت اونها نقش موثری دارن.داستان سماجت وپشتکار این دخترخانم دانشجو درقبول شدن درکنکور اونهم دررشته ودانشکده خاص برای من آنچنان جالب بود که این جریان روبرای بیشتر افراد فامیل ودوستان تعریف میکردم.خلاصه ازنظرمن این خانم یک مادر نمونه بود وخانواده اش یک خانواده موفق.

البته ظرف دوسه سال اخیر دروضع لباس پوشیدن این خانم که حالا دیگه مادر دو دانشجو هم هست تغییراتی بوجود آمد.روپوش ساده همیشگی تبدیل شد به روپوشهای ورزشی خیلی تنگ وچسبون آخرین مدل که کاملا برجستگیهای بدنش رو نمایش میداد. همراه با آرایشی غلیظ تراز قبل. که البته همین امر شایعات زیادی هم به دنبال داشت.

یواش یواش غیبت کردن وصفحه گذاشتن پشت سر این خانم زیاد شد تا اینکه دوماه پیش شایع شد این خانم با مرد جوانی درپارک رابطه داره.البته من همیشه ازنجابت ووقار این خانم تعریف میکردم ومیگفتم من تابحال حرکت ناشایستی ازایشون ندیدم واین وصله ها به این خانم نمی چسبه.

تا اینکه هفته پیش ضمن پیاده روی خانم مزبور رو به اتفاق مرد جوانی درحال قدم زدن دیدم. صبح بخیری گفتم وردشدم.

صبح روزبعد وقتی وارد پارک شدم شایع شده بود خانم مزبور دیروز به اتفاق اون مردجوان ازپارک خارج شدن. ظاهرا آقایون بادیدن این صحنه به رگ غیرتشون برخورده وفریاد واشریعتاشون درآمده بود.

اینجا بود که به یاد این شعر ایرج میرزا افتادم:

برسردر کاروانسرایی تصویر زنی بگچ کشیدند

ارباب عما یم این خبررا ازمخبر صادقی شنیدند

گفتند که واشریعتا،خلق روی زن بی نقاب دیدند

آسیمه سر از درون مسجد تا سردر آن سرا دویدند

ایمان و امان به سرعت برق می رفت که مومنین رسیدند

این آب آورد ، آن یکی خاک یک پیچه ز گل براو بریدند

ناموس به باد رفته ای را با یک دو سه مشت گل خریدند

.............

چنددقیقه بعد این خانم رو دیدم. بدون تصمیم قبلی بطرف ایشون رفتم و خیلی دوستانه بهش گفتم خیلی عذرمیخوام که درکار شما فضولی میکنم. شما میدونی که آقایون درپارک پشت سر شما حرفهای زشتی میزنن؟گفت معمولا خانمها پشت سردیگران حرف میزنن. گفتم آقایون معمولا اگه خانمی به خودشون توجهی داشته باشه اون رو تا حد یک فرشته بالا میبرن واگه همون توجه رو به مرد دیگری داشته باشه اون رو یک زن هرزه بحساب میارن. بعد ازایشون پرسیدم شما با اون آقایی که دیروزبا هم قدم میزدین بعد هم به اتفاق ایشون ازپارک خارج شدین نسبتی دارین؟ ایشون با یک خنده عصبی گفت پسر اون آقا و پسرمن با هم دوست هستن. منزلشون هم نزدیک منزل ماست هنگام رفتن به منزل باهم ازپارک خارج شدیم!! درضمن این خانم اصرارداشت که حتما کسانی که به این شایعات دامن میزنن دچاراشتباه شدن. خلاصه پس از دادن هشداربه ایشون چون حس کردم تا همینجا هم زیادی درزندگی خصوصی ایشون دخالت کردم باردیگه عذرخواهی کردم ورفتم.توی راه ازاینکه چنین عجولانه به جریانی که هیچ ارتباطی به من نداشت ورود کرده بودم احساس پشیمانی کردم

امروز یک هفته ازهشداردادن من به این خانم گذشته و باخاموش شدن تدریجی تنورشایعات بنظرمیرسید تقریبا همه چیز به روال عادی برگشته. ولی باتوجه به اینکه باز چند نفر ازآقایون مجددا این دونفر رو درقسمتهای خلوت پارک با هم دیده بودن. مثل اینکه این خانم هشدار من رو جدی نگرفته. ایشون مثل اینکه نمیدونه پدر دوست فرزند یک خانم جزو محارمش به حساب نمیاد وخدای نکرده اگه روزی سر وکارش به کمیته منکرات بیافته اینگونه پاسخ دادن به سئوالات مقدمه ای خواهد بود بر اعتراف به کارهای نکرده. مثل اینکه این ماجرا هنوز سرگنده اش زیرلحافه وحا لت آتش فشان خاموش رو داره که ممکنه هر آن پیامدهائی به دنبال داشته باشه.

خلاصه راوی داستان مونده چطور سروته این ماجرا رو بهم بیاره وداستان رو به پایان برسونه. نمی دونه خوش بین باشه وحتی با دیدن دم خروس قسم حضرت عباس رو باورکنه و با مشاهده برق چشمان پلنگ تیزدندان درتاریکی بازهم  با خوش باوری بگه ان شاالله گربه است! و یا با وجود همه تعریفهائی که از نجابت ونمونه بودن این خانم کرده حالا صراحتا عنوان کنه عروس تعریفی داستان ما گوزو دراومده!!