سه شنبه اول آبان 97

مثل اینکه من هیچ چیزیم  به آدمیزاد نرفته!ازجمله خواب دیدنم.یک شب خواب میبینم پشت گوشم غده دراومده و دکتر پس از معاینه میگه این غده نیست وبیضه خودته راه افتاده اومده پشت گوشت!یک شب دیگه خواب میبینم چندنفر زورگیر توی مینی بوس مارو خفت کردن ومیخوان بادسته بیل خدمتمون برسن! یک شب هم خواب میبینم به جرم رفتن به سایت های مستهجن اداره مخابرات ما رو خواسته ویک کیسه ده کیلوئی برنج هندی رو میبندن به اسافلمون!

اما خوابی که دیشب دیدم با خوابهای قبلی فرق داره. خواب دیدم وارد شهری شدم که نمیدونم کجاست! دم دمای غروبه. ضمن قدم زدن درخیابان چشمم به یک مغازه سفال فروشی میافته. بی اختیار وارد مغازه میشم. پیرمرد فرزانه ای با موهای بلند وریش وسبیل سپید درحالیکه لباس بلند محلی بتن داره ودستار سپیدی هم بسر روی تختی چوبی نشسته.سلام میکنم ومیگم ببخشید پدرجان من مسافر هستم وتازه به این شهر واردشدم کسی روهم نمیشناسم و اسم این شهر رو هم نمیدونم.پیرفرزانه با چشمان نافذش به من خیره میشه ومیگه آقا امیربه شهر نیشابور خوش آمدی.اگه تو اینجا کسی رو نمیشناسی درعوض من تورو خوب میشناسم.چند روزیست که منتظرت هستم.باتعجب میگم ولی پدرجان من شمارو بجا نمیارم.پیرفرزانه میگه من عمر خیام هستم.

بلافاصله من یاد اون هم میهن آذری مون افتادم که درمجلس بزرگداشت خیام داشت سخن رانی میکرد وبالهجه غلیظ آذری میگفت خایم خیلی بزرگه.خلاصه نتونستم جلوی خودم روبگیرم وزدم زیر خنده.پیر فرزانه باخنده گفت میدونم به چی میخندی جریان اون هم وطن آذری!!

من که ازتعجب داشتم شاخ درمیاوردم بخودم گفتم ای بابا این طرف فکر من رو هم میخونه.حتما راست میگه و خودحکیم عمرخیام نیشابوریه.باشرمندگی گفتم ببخشید حضرت حکیم قصد جسارت نداشتم.فقط تعجب کردم که حکیم بزرگی چون شما برای چه امر مهمی باید چند روزی دراین شهر منتظر اومدن من باشه.حکیم فرزانه گفت از هفته گذشته که من ازدیار فانی هجرت کردم مشغول نوشتن کتابی شدم که درآن به رباعیاتی که درزمان حیاتم سرودم سروسامانی بدم.این کتاب درسه فصل تنظیم شده.فصل اول رباعیات اصلی من. فصل دوم رباعیاتی که سروده من نیست وبه من نسبت داده شده.با ذکر نام شعرای اصلی اون رباعیات.فصل سوم رباعیات من که متاسفانه درهیچ کتابی تاکنون چاپ نشده.درضمن چون نسخه دیگری از کتاب ندارم تو باید این اشعار رو بخاطر بسپاری.سراسیمه گفتم حضرت حکیم حالا چرا من رو برای این ماموریت انتخاب کردین؟ درسته که من شر و ور زیاد میگم و مینویسم ولی اصلا از شعر وشاعری چیزی سرم نمیشه.حکیم خیام گفت انتخاب من درسته تو بزودی شاعر بزرگی خواهی شد.گفتم حضرت حکیم الان چندین قرن از رحلت شما گذشته بنطر شما یک هفته اومده.این بزودی که قراره بنده شاعر بشم برمبنای زمان شما فرازمینیهاست یا ما زمینیها؟ من الان هفتاد وپنج سالمه دیگه اون دنیا قراره شاعر بشم؟حکیم فرزانه گفت بجای این حرفها عجله کن وقت تنگه زودتر اشعار رو بخاطر بسپارو بدست اهلش برسون.درحالیکه مشغول حفظ کردن اشعار بودم با صدای زنگ آلارم گوشیم که برای پیاده روی روزانه روی ساعت چهار وچهل دقیقه میزون کرده بودم از خواب پریدم.هرچی فکر کردم حتی یک رباعی هم بیادم نیومد!مثل اینکه حکیم عمرخیام حسابی زده بود توی جاده خاکی که من رو برای این ماموریت انتخاب کرده بود!!!!