یکی از درسهای کتاب فرانسه ما دردبیرستان رازی داستانی بود با عنوان چگونه باید درگذشتگان را دوست داشت واز آنها تجلیل کرد.

یک تاجر معروف از سرزمین بابل یا بابیلون(سرزمینی باستانی واقع در کشور عراق امروزی) که قصد سفر به هندوستان رو داشته وصیت نامه ای تنظیم وپیش یک قاضی که دوست مورد اعتمادش بوده میذاره.پس ازمدتی خبر فوت تاجربه بابل میرسه قاضی دوپسر تاجر رو به دفترش فرامیخونه وبه اونها اطلاع میده که پدرشون وصیت کرده تمام ثروتش بطور مساوی بین دوپسرش تقسیم بشه.درضمن مقدار سی هزار سکه طلا هم نزد قاضی به امانت گذاشته که بانظر قاضی به یکی از پسرانش که علاقه بیشتری به پدرش داره وتکریم بهتری از پدرش بکنه بعنوان جایزه وپاداش داده بشه.

پسرارشدازسهم الارث خودش یک بنای یادبود مجللی برای پدرش احداث میکنه.برادرکوچکتر مقداری از سهم الارث خودش رو بعنوان جهیزیه بخواهرکوچکش میبخشه.همه جا شایع میشه که پسر ارشد علاقه بیشتری به پدرش داشته وبه نحو بهتری از او تجلیل کرده وحتما جایزه سی هزار سکه طلا رو دریافت میکنه.

(موضوع جالب اینکه اون زمان که ما این داستان رو میخوندیم هیچ کسی سئوال نکرد که چرا زنان بابل هیچ سهمی از ارث پدر نداشتن!!!)

بعداز گذشت یکسال قاضی پسران تاجر متوفی رو به دفترش احضار وبطور جداگانه با اونها صحبت میکنه.اول به پسر ارشد میگه طبق خبری که تازه بدستش رسیده پدر شما فوت نکرده وبزودی به بابل برمیگرده.پسرارشد خیلی خوشحال میشه ومیگه خدارو شکر.من تمام اموال ودارائی که از پدرم بمن رسیده بود رو به پدرم برمیگردونم.ولی این بنای یادبودهزینه سنگینی روی دست من گذاشته!

بعد نوبت پسر کوچکتره که وارد دفتر قاضی میشه.قاضی همون مطلب رو به او هم میگه.پسر دوم ضمن ابراز خوشحالی وشکرگزاری به درگاه خدا میگه من تمام ثروت پدرم رو بهش برمیگردونم.فقط از پدرم خواهش میکنم اون مبلغی که من بعنوان جهیزیه به خواهرم بخشیدم رو از او پس نگیره.قاضی به پسر دوم میگه لازم نیست شما ثروت پدرتون رو برگردونین چون متاسفانه خبر درگذشت پدرتون صحت داره.درضمن شخص شما سی هزار سکه امانتی پدرتون رو هم دریافت میکنین.چون این شما هستین که پدرتون روبیشتر دوست دارین.

واما چی شد من یاد این داستان افتادم. سال 1340 درهمین تهران خودمون ماجرای مشابهی با جزئی اختلاف رخ داد!!!!!

کارمند ساده ای که نه تاجر بود ونه ثروتمند در 54 سالگی با برجا گذاشتن شش فرزند برحمت خدا رفت.یک سال بعد همسرش نیزدر سن 46سالگی به دیار باقی شتافت.روح هردونفرشون شاد.چهار فرزند کوچکتر که دوتن از آنان صغیر بودن تحت سرپرستی مادربزرگ ودائی ارشدشون قرارگرفتن.میراث باقی مانده اونها یک خانه مسکونی درتهران بود.صد البته که از سی هزار سکه طلای جایزه هم خبری نبود.

 بعد از دوسال پسر ارشد خانواده با راهنمائی همسرش خانه موروثی پدر ومادر رو فروخت وبرای خودش منزل مناسبی ساخت ودیگر هیچ.درحال حاضر نیز باداشتن چندین واحد آپارتمان درتهران وخانه درشهرستان وچندین هکتار باغ وزمین کشاورزی ودریافت حقوق بازنشستگی از ایران ودریافت مستمری بعنوان شهروند آمریکائی از دولت امریکا انگار نه انگار که کوچکترین برادر که زمان فوت والدینش هشت سال بیشتر نداشت درحال حاضر از مال دنیا فقط سقفی بنام آسمان نصیبش شده

.به این میگن دوست داشتن درگذشتگان وتکریم وتجلیل از آنها!بله ما اینجورمخلوقاتی هستیم! اونوقت اسم خودمون روهم گذاشتیم آدم!!!!