خواب و خیال
ساعت 5 صبح طبق معمول برای پیاده روی از خونه زدم بیرون.بلافاصله پس ازورود به محوطه شهرک بنظرمیاد اوضاع غیر عادیه. بغیراز تاریکی وابرهای سیاهی که تمام آسمون رو گرفته نمیدونم گرد وخاکه یا ریزگردها وذرات معلقه.هرچی هست مثل یک لحاف کرسی یا بختک افتاده روی شهر.معمولا روزهائی که اوضاع جوی خرابه وقتی بطرف جنوب شهرنگاه کنی این لایه دود وگردوخاک رو البته مقداری رقیقترمیبینی.ولی درشمال شهر اوضاع خیلی بهتره ولاقل دامنه های البرز کاملا دیده میشه.اما امروز دیگه این لحاف دانشگاه آزاد درشمال شهرکه زمینهای منابع طبیعی رو دردامنه های البرز بزورتصرف کرده و تا قله کوه بالارفته رو هم زیرچتر خودش گرفته.بطوریکه چراغهای دانشگاه آزاد از پشت این لایه تیره بزحمت دیده میشه وفقط کورسوئی میزنه.
وارد پارک پردیسان میشم.قربونش برم ازبس اوضاع ناجوره دیگه تابلواعلام کیفیت هوا درپارک هم قاطی کرده واثری از نمودارها نیست. احتمالا باید وضعیت به حد خطرناک رسیده باشه. شاید هم مسئولین تابلو روعمدا از کار انداختن که مردم نگران نشن!!تازه این درحالیه که هنوز ملت توی خواب نازن وبیدار نشدن.خدا بخیر بگذرونه یکی دوساعت دیگه که سیل ترافیک سرازیر میشه چه اوضاعی خواهیم داشت؟
یک نگاهی به اطراف میکنم.کوچکترین حرکت وجنبشی دیده نمیشه. از مشتریان ثابت پیاده روی درپارک که بالاخره باسماجت وپشتکارموفق شدم عادتشون بدم وقتی بهم میرسن لبخندی بزنن وصبح بخیری بگن هم خبری نیست! بخودم میگم حتما دیشب هواشناسی اعلام کرده که هوا درشرایط نامطلوبه وازمردم خواسته تا میتونن از خونه بیرون نیان.هیچ اثری ازسگهای ولگرد هم که معمولا برای رو کم کردن سگهای دیگه و چندتا روباهی که درپارک زندگی میکنن سر وصدائی راه می اندازن دیده نمیشه.برگهای درختان هم کوچکترین حرکتی ندارن.انگار مجرای نسیم صبحگاهی خدا بسته شده. ازهمه بدتراین که هوا انگار غلیظ شده وآدم نمیتونه راحت نفس بکشه. پنداری امروز خدا مقرر کرده فقط من تک وتنها ازاینهمه نعمت درپارک استفاده کنم! ناگهان از پشت سرم صدای پائی شنیده میشه.خیلی خوشحال میشم تودلم میگم خدا رو شکر بالاخره یه آدم کم عقل دیگه ای هم پیداشد که توی این هوای ناجور به پارک اومده ومن تنها نیستم. چند لحظه بعد صدای پا ازپشت سرنزدیک ونزدیکتر شد وبنظرم رسید خانمی از کنارم درحال عبوره توی دلم میگم خدا گرزحکمت ببندد دری زرحمت گشاید در دیگری.حالا توی این هاگیر و واگیرهوای ناجور که هیچ جنبشی ازجانداران وگیاهان دیده نمیشه شاید لا اقل از دیدن حرکات دلنشین باسن این خانم کمی انرژی بگیریم.توی تاریکی نگاه دقیقی میکنم به اندام خانم.ای خدا به بزرگیت شکر آخه توی این اوضاع خراب یک موجود زنده هم که برامون فرستادی باید سرتا پا سیاه پوش باشه؟ حالا سیاه پوش بودنش هیچ این بیچاره که درناحیه باسن ده گرم گوشت هم نداره تا به جنبش دربیاد وبرامون فلاشر بزنه.درحقیقت این خانم بهترین الگوست برای زنان مسلمان از دیدگاه طالبان وهمفکرانشون که کوچکترین برجستگی در بدنش دیده نمیشه وهیچ بنی بشری از دیدن اندامش تحریک نمیشه وکسی رو از راه بدرنمیکنه!! کجاست اون شاعرکه بیاد ببینه وقتی که خدا اون روش بالا میاد وزحکمت می بنده دری زرحمتش بقیه دربها رو هم آنچنان قفل وزنجیر بهشون میزنه که نگو!!!!خوب که دقت میکنم میبینم پوشش این خانم نه چادره نه مانتو و روسری.انگاری یک پارچه سیاه رو مثل کفن بتن وبدن این بدبخت پیچیدن بطوری که صورتش هم پیدا نیست. مثل اسکلتی میمونه که کفن پیچ شده باشه.بیچاره آدم بخت برگشته ای که بخواد به این خانمی انگشتی برسونه.حتما انگشتش لای استخوانهای لگن ایشون میشکنه!بخودم میگم نکنه امروز روز قیامته وما خبر نداریم!حتما این خانم هم جزو امواته وتازه از قبر بیرون اومده.البته ما از بچگی شنیده بودیم روز قیامت اولا خورشید اونقدر پائین میاد که فاصله اش با سر آدمها به اندازه طول یک نی میشه.بعدهم مردگان دسته جمعی ازقبر بیرون میان ودریک بیابون برهوتی جمع میشن زیر آفتاب تا به کارشون رسیدگی بشه. حالا چطور فاصله زمین وخورشید میشه به اندازه یک نی مردم هم زیر آفتاب ایستادن گناه راست ودروغش باشه برای راوی!بخودم میگم حالا امروز این چه جورقیامتیه؟خورشید که پائین نیامده.تاریکی ونکبت هم که همه جا رو گرفته.بعدهم چرا بجای خروج دسته جمعی مردگان از قبر این خانم تک وتنها از قبر زده بیرون؟نکته دیگه اینه که باید مردگان برن تو بیابون چرا من واین خانم کفن پوش اومدیم توی پارک؟شاید این خانم جزو اولین مردگان بشری بوده دیگه طاقتش تموم شده وقبل اینکه گوشتهای تنش به استخوانها بچسبن وهیکلش فرم بگیره زودتر از بقیه از گورزده بیرون.اصلا شاید این خانم همون ننه حوای خودمون باشه؟ولی نه اگه حوا بود که خیلی سکسی و با دوتا برگ درخت یکی بجلو ویکی به سینه مثل مانکن های بیکینی پوش از گور بیرون میومد نه با کفن سیاه.خود آدم هم که نیست.چون اولا اگه آدم بود با یک برگ به جلومیومد.هرچند دراولین مشاجره لفظی بین آدم وحوا بعد اخراج از بهشت وقتی حوا به آدم میگه روزی که من زنت شدم توفقط یک دونه برگ بیشتر نداشتی.آدم درجواب میگه یک برگ خالی هم که نبود زیر اون برگ یک سیخ فیله ودوتا گوجه هم داشتم!!بعدهم این خانم که اصلا هیچ چیزیش به آدم وآدمیزاد نمیره شاید زن یکی از پسران آدم باشه؟ چی بود اسمشون؟ آهان هابیل وقابیل.آخرش هم ما نفهمیدیم هابیل قابیل روکشت یا برعکس.اصلا این دوتا برادر سرچی باهم دعوا داشتن؟ نکنه علت اصلی اختلافشون مثل سایر اختلافات بشری سر زن بوده؟حالا این تحفه خانم زن کدومشون بوده؟ زن قاتل یا زن مقتول؟ولی خدائیش به هیکل این تحفه خانم نمیخوره که سر ایشون کار دوتا برادر به کشت وکشتار کشیده شده باشه!ولی اگه برادر قاتله شوهر این تحفه خانم بوده وزن برادرش خوشگل بوده واز روی حسادت زده برادرش رو کشته زیاد هم نمیشه بکارش ایراد گرفت.بیچاره چه جوری میتونسته بغل این خانم بخوابه و دم نزنه؟این تحفه خانمی که من میبینم به احتمال زیاد باید چشم مادر شوهرش رو هم درآورده باشه!اصلا حضرت آدم ازکجا برای پسراش زن گرفت؟دخترهای خودش رو که نمیتونست بده به پسراش.بخودم میگم ول کن بابا حالا توهم روز قیامت گیر دادی به موضوعات سیاسی؟درهرصورت حالا این تحفه خانم هر کی هست فعلا مثل اینکه بیخ ریش ما بسته شده!
یاد داستان اون پیر دختری افتادم که بالاخره باکره ازدنیا رفت.شب اول قبر دوتن از فرشتگان الهی یعنی همون نکیر ومنکربسراغش اومدن.پیردختر ازشون پرسید شما کی هستین؟ اولی گفت من منکرم.دومی گفت منهم نکیرم.یک دفعه داد وفریاد پیردختر دراومد که خدایا اون دنیا که نه چیز این دنیا هم نکیر!!!!حالا داستان ما هم شده مثل اون پیر دختر. تودنیای فانی که لگد به بخت خودمون زدیم واز دخترخانمهای خوشگل ودست به نقد بسادگی گذشتیم ودستی دستی خودمون رو از لذتهای دنیوی محروم کردیم.تا شاید درآخرت بوصال حوریان نسیه بهشتی برسیم.بیچاره خیام هی بیخ گوشمون خوند " گویند بهشت با حور خوش است ....... این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار..... " ولی کو گوش شنوا.آخرتمون هم که بجای وصال حوریهای بهشتی با اومدن این خفاش سیاه پوش تیره وتار شد!آخه خدا جون تو دنیای فانی که نه چیز آخرت هم نه چیز؟!!!
یک دفعه به ذهنم میاد.خوب اگه امروز روز قیامته وهمه باید سراز گور در بیارن من که هنوز زنده ام پس تکلیف من چیه؟باید منهم دنبال اموات برم تا پل صراط وبقیه ماجرا.یا باید صبر کنم تا یک بلائی بسرم بیاد وبمیرم تا بتونم سراز گور دربیارم وبقیه پروسه رو دنبال کنم؟ازسئوال خودم خنده ام میگیره وبخودم میگم بدبخت چی چی رو زنده ای دلت خوشه؟.ازکله سحر تا بوق سگ داری جون میکنی.میری میخری مثل خربارکش بدون وسیله میکشی میاری توی خونه.تمیز میکنی می پزی.جاروکشی نظافت گردگیری ظرف شوئی لباس شوئی.شبها رو دیگه چه عرض کنم.از ابزارآلات عیش ونوش جوانی هم که دیگه بجز یک جفت چشم کتمه کوری هیز چیزی برات باقی نمونده.ازوسائل ارتباط جمعی هم که زبون چرب ونرمی نداری که بتونی با اون کسی رو از راه بدر کنی یا براه بیاری.موشی رو از سوراخ بیرون بکشی ویا برعکس!!البته درعوض یک قلم تند وتیز داری که همچون نیش مار گزنده است وهمچون سگهای نازی آباد گیرنده که بخودی وغریبه هم رحم نمیکنه وپر وپاجه همه رو میگیره. با نوشتن چرندیات وشوخی های بیجا هم که همه رو ازخودت رنجوندی ودلخور کردی.بطوری که دیگه کسی حالی هم ازت نمیپرسه وجواب سلامت رو هم نمیده.هر روز کله سحرهم که مثل سگ سوزن خورده ازترس سکته قلبی یا مغزی وشاش بند شدن ازخونه میزنی بیرون ومیای تو پارک مثلا پیاده روی. آخه تو به این میگی زندگی؟بیچاره تو الان حداقل سی وهفت یا هشت سالی میشه که مردی خودت خبر نداری. امروز هم بفرما بقول خیام با هفت هزارسالگان یعنی همین تحفه خانم همسفری.
یک نگاهی بجلو میندازم میبینم ازتحفه خانم خبری نیست.انگاری یک دفعه غیب شد.به شک میافتم که نکنه من خیالاتی شدم. شایدهم این شبح عزرائیل بوده وبه این صورت ظاهر شده و توی این اوضاع خراب اومده جون مارو بگیره! ترس میافته تودلم.بقول دکتر ناتل خانلری درشعرعقاب " چاره مرگ نه کاریست حقیر زنده را دل نشود ازجان سیر.
بهترین راه چاره بنظرم میاد که ازخیر پیاده روی دراین اوضاع مشکوک بگذرم.سرخر رو کج میکنم و برمیگردم خونه.