امروزمثلا اومدم پارک پردیسان برای پیاده روی.اول یکی از سربالائی ها لنگ لنگان دارم میرم بالا که ازپشت سر مرد لاغر اندامی درحال دویدن از راه میرسه.درحالیکه  اصلا نه به قیافه اش میخوره ونه به هیکلش سعی میکنه جاهلی حرف بزنه.

میپرسه حاج آقا شوما مثلا دارین چیکار میکنین؟

میگم اگه خدا قبول کنه دارم پیاده روی میکنم.

میگه پیاده روی میکنین که چی بشه؟

میگم پیاده روی میکنم که وضعم از اینی که هست بدترنشه.

میگه حاج آقا اینکار شوما تلاش مذبوحانه است.اینجور راه رفتن شوما به درد عمه من میخوره!شوما فقط باید بدوین!

 بهش میگم آگه الان حسین رضازاده بیاد به شما بگه آقا اینجور دویدن بدرد عمه تون میخوره ودارین تلاش مذبوحانه میکنین. شما باید روزی بیست بار وزنه دویست کیلوئی رو یکضرب ودوضرب بالای سرتون ببرین.جنابعالی دویدن رو ول میکنین میرین دنبال وزنه برداری ؟

 میگه این حرف شوماچه ربطی داره به نصیحتی که من به شوما کردم؟

میگم ربطش اینه که نه من توان دویدن رو دارم و نه جنابعالی توان بلند کردن وزنه دویست کیلوئی رو. بعد هم اکثرسالمندان فقط برای پیاده روی به پارک میان.این کار شما درست نیست که همه رو ناامید کنین.

 یک دفعه طرف عصبانی میشه و میگه من روبگو که دارم به چه کسی راهنمائی میکنم.اصلا شوما همینجوری به راه رفتنتون ادامه بدین چند روز دیگه که افتادین و ریق رحمت رو سر کشیدین میفهمین من چی گفتم!

بهش میگم شما اجازه بدین من به تلاش مذبوحانه خودم ادامه بدم حالا اگه خیری بما نرسید و ریق رحمت رو سرکشیدیم لا اقل درد عمه شما دوا شه! شما هم بفرمائین اونقدر به دویدن تون ادامه بدین تا جون از کونتون درره!!!