صف نانوائی
چند روز پیش ساعت ۵ بعداز ظهربود رفتم نانوائی هفت هشت نفری توی صف ایستاده بودن.هوا که گرمه گرمای تنور هم به اون اضافه شده آفتاب هم افتاده روسرمون دیگه همه چی تکمیله.چند دقیقه بعدخانم مسنی ازراه میرسه ومیپرسه شما نفر آخرهستین؟ میگم بله میگه من میرم تا میدون تره بار وبرمیگردم.دودقیقه بعد خانم جوانی میرسه وهمون سئوال وجواب واونهم میگه من میرم تا قصابی الان برمیگردم.باز چند دقیقه دیگه خانم دیگری ازراه میرسه وتکرارهمون حرفها ایشون هم میره تامرغ بخره وبرگرده.همین موقع یک خانم ویک آقائی میرسن ومیپرسن آخر صف کیه؟ میگم سه تا خانم پشت سرمن بودن رفتن وبرمیگردن.آقا میگه اشکالی نداره ولی خانم اعتراض میکنه که نوبت یعنی اونهائی که اینجا ایستادن.اگه کسی رفت دیگه نوبتش رواز دست داده.میگم اصلا به من مربوط نیست.وقتی برگشتن خودتون باهاشون صحبت کنین.همینطور زیر آفتاب ایستادم وعرق از هفت چاکم سرازیر شده یاد داستان شیر وخر افتادم.
یک روز دریک جنگلی آتش سوزی رخ میده وتمام جنگل میسوزه وبیشتر حیوانات ازبین میرن.جنگلبان حیوانات باقی مونده روجمع میکنه واونهارو به بیشه ای درهمون حوالی میبره.شیرنری که از آتش سوزی جون سالم بدر برده بودیک پرسه ای در بیشه میزنه وهرچی میگرده شیر ماده ای پیدا نمیکنه.خری درهمون اطراف میبینه ومیره سراغش وطبق قانون جنگل خره رو متقاعد میکنه که باید از اوتمکین کنه.خره هم که اصولا حیوان خیلی خریست قبول میکنه.خلاصه شیر هم مشغول میشه.ازفردای اونروز مرتب شیر به سراغ خر بیچاره میرفت واون رو بکار میگرفت.بعد از چند هفته یک روز جمعه جنگلبان دریک همایش تمام حیوانات روجمع کرد وازشون خواست تاهرمشگلی دارن بگن.خرگفت راستش من میخواستم درخواست کنم جناب شیر که البته سلطان ما هستن واحترامشون برهمه واجب درهفته چندروز به من ناچیز استراحت بدن.تا بتونم روزهائیکه درخدمتشون هستم بهتر خدمت رسانی کنم.خلاصه با نظر جنگلبان قرارمیشه روزهای یکشنبه وپنجشنبه خر کاملا خودش رو دراختیار سلطان جنگل قراربده.صبح روز شنبه شیر بسراغ خر رفت درخواست نزدیکی کردوخر مودبانه گفت قربان طبق قرار شما باید فردا تشریف بیارین.شیر گفت من اومدم سهمیه روز یکشنبه رو امروز بگیرم.خره فکری کرد وگفت اشکالی نداره بفرمائید من درخدمتم.دوباره فردا شیر بسراغ خررفت. خرگفت قربان شما سهمیه امروزتان رو دیروز میل فرمودین.شیر گفت امروز میخوام سهمیه روز پنجشنبه رو بگیرم.خلاصه همینطور هر روز شیر بسراغ خرمیرفت وبابت سهمیه یکشنبه سه هفته بعد وپنجشنبه چهار هفته بعدخدمت خر بیچاره میرسید. بعدازمدتی یک روز جمعه جنگلبان از وضعیت جدید خر پس از سهمیه بندی پرسید که آیا از وضع جدید راضی هست ویا نه؟ واصولا کارش راحت تر شده یا نه؟خر بیچاره جواب داد راستش کار من از قبل هم سختتر شده.چون قبلا هر روز ما به ایشون فقط میدادیم.حالا هم هر روز باید بدیم هم باید حسابش رو داشته باشم که این دادن مال سهمیه چه روزیه!
حالا اوضاع ما هم توی صف نان شده حکایت خره. هم باید توی این گرما آفتاب توی مخمون بتابه وحواسمون باشه چندتا نون میگیریم.هم حواسمون باشه چندنفر از صف برای خرید خارج شدن.جواب معترضین روهم بدیم.تازه نکته جالب اینه که این خانمهائیکه میگن من پشت سر شما هستم میرم وبرمیگردم.وقتی برمیگردن میگن ما جلوی شما بودیم!!خوب البته یک جورهائی حق بااونهاست.چون اصولا واخلاقا هرگونه توقف ویا حرکت خانمها پشت آقایون چه درحالت ایستاده وچه درحالت درازکش مجاز نیست!!