ترانه گذشته های دور داریوش یادتونه؟

یادمه بچه بودیم توگذشته های دور

اون زمان که قلب ما پر بود از شادی و شور

چه روزهای خوبی بود ولی افسوس زود گذشت

تا یه چشم بهم زدیم روز وهفته ها گذشت

این ترانه مال چند سال پیش بود؟ پنجاه سال ؟ صد سال؟ زمانی که نه ازاینترنت خبری بود ونه ازفضای مجازی. زمانی که چهار فصل سال رو داشتیم. هرفصلی با رنگ وبوی خاص خودش. همه روزها رنگی بودن وشاد.

چی شد؟ چه بلائی بسرمون اومد؟چرا یک دفعه اوضاع عوض شد؟ دیگه نه ازبهار دل انگیز خبری هست، نه از تابستان پرخاطره ، نه از پائیز هزار رنگ ونه از زمستان سپید و آدم برفی.سرتاسرعمر آدمها شده دو فصل سیاه.یکی فصل مثلا زندگی که زمان من بدو وآهو بدو ، مال ومنال جمع کردن ، اختلاس، دزدی، کلاهبرداری و خوردن حق دیگرانه و فصل دوم، فصل سیاه ماتم .زمان ازدست دادن عزیزانمون که جلوی چشم ما پرپر میشن.عزیزانی که اگه با تحمل درد ورنج به دیار باقی رهسپارمیشن میگیم خدارحمتشون کنه راحت شدن !! اگه رفتنشون ناگهانی باشه میگیم خوش به سعادتشون چه آرام وبی صدا رفتن !! آخرفصل هم بدتر از اولش سیاهه. زمان رفتن خودما.زمانی که اکثر صاحبان عزا تازه متوجه میشن تمام اندوخته های زندگی جان باخته فقط خرج دوا و درمون خودش شده وکفن ودفنش !! زمان رفتن هم اگه خیلی خوش شانس باشیم فقط یک لحظه است! واگه اونجا هم بد بیاریم طولانی تراز یک قرن!!